DOCTYPE html PUBLIC "-//W3C//DTD XHTML 1.0 Strict//EN" "http://www.w3.org/TR/xhtml1/DTD/xhtml1-transitional.dtd"> ینی راس میگه رئیسم؟ - در گلوی من ابر کوچکیست...


ینی راس میگه رئیسم؟

آقای رئیس تا تقی به توقی میخوره میگه واسه اینه که تو تک دختری! واسه اینه که تو داداش داری! واسه اینه که تو با پسرا بزرگ شدی. ینی تا تقی به توقی بخوره ها! حالا البته این جوری نیس که ما پینگ پونگ بازی کنیم اونجا و هی تق و توق باشه ، ولی زیاد بهم میگه. بیشتر از همه ی آدمایی که میشناسم ، تو این مدت کوتاه از دهن این دوتا رئیس شنیدم که نصف به علاوه یکه ری اکشن ها و احساساته من دلیلش خاهر نداشتنه!

ان بار تا حالا گفتم ، یه باره دیگه ام میگم! خیلی خوشالم که خاهر ندارم.کلن من حس خوبی به صمیمیت با دخترا ندارم. و به نظرم داداش داشتن خیلی خیلی بهتر از خاهر داشتنه. چون کلن داداشا علاقه ای ندارن خیلی باهات صمیمی بشن و سر از کارت در بیارن. همین بسه. بعدشم کلن آدم داداش که داره خیالش راحته!

حالا الان نیومدم پز داداش داشتنمو بدم! اومدم بگم که حس خوبی بهم نمیده اینکه بهم میگن چون خاهر نداری اینجوری هستی! ینی مثلن انگار اگه خاهر داشتم خیلی چیزه بهتری میشدم و الان حکم کشورهای در حال توسعه و جهان سومی رو دارم!

اینکه فک میکنن شخصیت من یه جوری الگو برداری شده از داداشامه خوشم نمیاد، چون واقعن اینجوری نیست. ما هیچ شباهتی به هم نداریم. اینکه بهم بگن اخلاقای پسرونه داری! وای این آخری تازگیا شده بزرگترین نقطه ضعفم! ینی حتا از اینکه بهم بگن " ا چاق شدی انگار "، بیشتر ناراحتم میکنه! اصن اینکه یکی یه فکری درباره ی من بکنه که واقیت نداشته باشه ، خیلی ناراحتم میکنه! خیلیا!

پیروئه همین "فکر اشتباه" امروز از دسته رئیس خودم دلخور شدم. نه زیادا. ولی خب تا حدی. بعدش چون خیلی خسته بودم و خیلی احتمال داشت به دلیل خستگی یه جوری حرفمو بزنم که بد برداشت بشه ، هیچی نگفتم. ولی تو فکرم که فردا بهش بگم.

حالا رئیسم بهم بگه اخلاقات پسرونس ، ناراحت میشم! ولی باید اعتراف کنم که مث مردا شدم! ینی روزایی که کارم خوب پیش نمیره تو دفتر اصلن حوصله حرف زدن ندارم وختی میام خونه. البته کلن این مدت ماه رمضون من انقد خسته میشم که وختی میام خونه حتا اگه حالم خوبم باشه به جز چیزای واجب چیزی نمیگم. تازه امروزم انقد احساس بی جونی میکردم روزه نگرفتم. ولی فردا باز میگیرم.

خلاصه که این چن روزه خیلی از لحاظ فکری مشغول بودم . البته از لحاظ کاری هم. در حدی که اصلن نشد حتا پیج وبلاگمو باز کنم. جمعه رو هم که به تمیز کردن و جم کردن و مرتب کردن اتاقم گذروندم. واقعن روزه گرفتن امسال خیلی سخت شده برام. ینی امروز که روزه نبودم فهمیدم واقعن چقد حالم بده روزایی که روزه ام! ولی خب از یه طرفم دوس ندارم نگیرم. نمیدونم چیکار کنم...

   + ; ۱٠:٤۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٤/۱٥
comment تو بِبار()