DOCTYPE html PUBLIC "-//W3C//DTD XHTML 1.0 Strict//EN" "http://www.w3.org/TR/xhtml1/DTD/xhtml1-transitional.dtd"> ولی کلن یه روز تعطیلی به نظرم خیلی کمه! - در گلوی من ابر کوچکیست...


ولی کلن یه روز تعطیلی به نظرم خیلی کمه!

چارشنبه رو مرخصی گرفتم ، نه واسه یه کاره مهم. واسه مهمونی ! خوب بود. بعدشم یه کوچولو رفتم پیش هـ و کارای پایان نامه شو دیدم و حرف زدیم و خندیدیم. دیر رسیدیم خونه و آخرای فوتبالو دیدم . و رفتم که بخابم. قبلش البته یکم کامیونیکیشن کردم!

بعد پنشنبه قرار بود با آزی و فرناز و راضیه اینا همو ببینیم و طبق معمول من باید هماهنگ میکردم بچه ها رو .فرناز گفت تا دو نیم اینا دفتره و راضیه هم گف مشتری داره تا شیشو نیم. منم کارم دوازدهو نیم تموم میشد دفتر. اول فرناز گف بیا پیش من ، بعد از اینجا بریم دنبال آزی ، بعدش عصر بریم پیش راضیه. منم گفتم باشه . بعد دیدم چارشنبه نبودم کارا یذره عقبه. به فرناز گفتم منم تا یه رب به دو میمونم دفتر، با هم میدون صنعت قرار بذاریم.

اونوخ این خنگ ، قرار شد از دفتر که خاس بیاد بیرون به من بگه ، منم هی دیدم خبری نیس و ساعت دو شد! زنگ زدم بهش میگه من تو همتم! الان میرسم میدون! گفتم خب خسته نباشی من دفترم هنوز. دیگه تا جم کنم و برم برسم به فرناز ساعت شد یه رب به سه اینا. حالا این وسط آزیتام هی زنگ میزه یکی در میون به منو فرناز و غر میزنه که دیر شد و میخایم بریم ناهار نه عصرونه!

بعدشم که فرناز خانوم با گفتن خیلی آشغالی نازنین ! دلم واست خیلی تنگ شده بود ازم استقبال کرد. حالا رفتیم دنبال آزی و یه پنج دقه ای با بچه غول!وسط کوچه وایسادیمو نمیاد. البته من که اصن بلد نبودم خونشونو فرناز بلد بود. بهش زنگ زدم میگه من سره کوچه ام! اونوخ فهمیدیم کلن ما یه کوچه بالاتر منتظرشیم!

فک کنم ساعت سه و نیم اینا بود دیگه تا جای پارک پیدا کردیم و رفتیم واسه ناهار. چارچوب. آزیتا گفت خوبه و اینا. حالا عالی نبود. ولی بدم نبود. کارکناش مودب بودن. یه پنه و یه پپرونی و به سالاد سزار گرفتیم. منو فرناز که با همون سالاد سیر شدیم. ولی پیتزاش خیلی خوب بود. داغه داغ با خمیره نازک . فقط فلفلش کم بود. اما پاستاش به نظر من زیاد چیزه خفنی نبود. ینی من تو خونه هم که درست میکنم همینجوریه! به نظرم خیلی خونگی بود!

یکم سر ناهار تبادل اطلاعات کردیم و از کار و اینا حرف زدیم. بعدش دیگه آزی هی غر غر کرد که من گرمم شده و اینجا خیلی گرمه بریم بیرون. حالا انگار بیرون روسیه بود! رفتیم و تو ماشین باربیکیو شدیم! بعد من تا چشمام غذا خورده بودم! ینی خیلی زیاد خورده بودم چون تقریبن بیستو چار ساعت بود چیزی نخورده بودم! بعد هی آزیتا گفت بستنی بخوریم. من در حالت عادی هم خیلی کم ممکنه به همچین پیشنهادی جواب مثبت بدم ، دیگه وختی انقد سیر باشم که هیچی. منو فرناز گفتیم نه بابا! الان دیگه خیلی خوردیم ! باشه بعدن. و هی آزی گفت نه گرمه! بستنی بخوریم غذامونم هضم میشه! اخرش نمی دونم چی شد که کوتا اومد و فرناز گفت بریم یه جای خوب.

رفتیم یه پارکی همون اطراف. و یکم نشستیم و بعد را افتادیم که آزی رو بذاریم خونشون و بریم دنبال گلی. فرناز و گلناز دوقلوئن.بعدش چون یه دوساعتی از ناهار گذشته بود و خاستیم دله آزی رو هم بدست بیاریم رفتیم بستنی بگیریم که منو فرناز آب شاتوت رو ترجیح دادیم آزی هم که عاشقه آب هویجه. بی تربیت کلی حرفای چندش زد در مورد آب شاتوت ما و هی میگفت انگار دارین خون میخورین! اییییی!

نشستیم توی ماشین و یهو بحث رسید به پسر خاله ی فرناز. و آب شاتوت با اشک خوردیم!دیگه یکم بعدش آهنگ گذاشتیمو جو رو عوض کردیم و آزی رو بردیم رسوندیم خونشون و قرار شد از ماه دیگه حتمن حداقل یکی دوبار اینجوری بریم بیرون همو ببینیم و بخندیم. واقعن خیلی وخت بود انقد طولانی با هم نبودیم و خوش نگذرونده بودیم.

بعدشم رفتیم دنبال گلی و هی اون به من گفت تو چقد لاغر شدی هی من به اون گفتم. دیگه کلی سه تایی تو ماشین مسخره بازی کردیم و خندیدم و کلی به من فش دادن که چراتو اینستا و وایبر و اینا نیستم .

رسیدم خونه هم انقد خسته بودم که فقط یه حموم رفتم و موهامو خشک کردم و گوشیمو زدم به شارژ و خابیدم.

امروزم که از صب مشغول تمیز کردن اتاق و گرد گیری و جارو واینا بودم. قفس آقای طوطی رو هم تمیز کردم و غذا و میوه آماده کردم براش . و کلی لباس ریختم ماشین بشوره و کیفامو مرتب کردم و این چیزا.

   + نازنین ; ۳:٤۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٤/٦
comment تو بِبار()