DOCTYPE html PUBLIC "-//W3C//DTD XHTML 1.0 Strict//EN" "http://www.w3.org/TR/xhtml1/DTD/xhtml1-transitional.dtd"> باشد که اعصاب ما هم خدشه دار نشود - در گلوی من ابر کوچکیست...


باشد که اعصاب ما هم خدشه دار نشود

ات د مومنت دلم میخاد برم مژه بکارم! چون فک میکنم خیلی چیزه هیجان انگیزی باشه! آدم هی مجبور نیست ریمل بزنه! ولی چشماش خوشگله همیشه! شاید رفتم واقعن. فرناز رفته بود یه سری خیلی خوب شده بود. البته فرناز کلن مژه هاش تعطیله. ینی انقد نازک و کمه که ریمل زده و ریمل نزده اش ، زمین تا آسمون فرق داره با هم.

بعدش اینکه حالم اصن خوب نشده. ناهار سه چهارم یه رانی هلو خوردم. چقدم که بدمزه بود . ینی شیرین بود خیلی.

امروز تولد لیلا بود. بهش اس دادم الان. یکم اس ام اسی قربون صدقه ی هم رفتیم و اینا. کامیونیکشن کردم خیر سرم.

میخام از فردا با خودم کاغذ و اینا ببرم بعضی وختا تو دفتر نقاشی بکشم. چون میام خونه خسته ام و فرصت نمیشه. ولی اونجا میتونم هر دوساعت یه بار حداقل چارتا خط بکشم. کلن تازگی احساس میکنم باتریم خیلی زود تموم میشه. ینی میام خونه فقط میتونم کارای سطحی انجام بدم. در حده مرتب کردن لباسام واسه فردا و ناهار آماده کردن . همین. حالا مثلن بعضی وختا یه سالادی درس کنم واسه شام یا برنج دم کنم و اینا.

 همینجوری الکی یه سری احساساته بد دارم. ینی دقیقن نمی تونم تفکیکشون کنم از هم. نمیدونم خوشالم، ناراحتم ، نگرانم ، دپرسم ، امیدوارم ، منتظرم ، چیم! ولی حالم خوب نیس. احساس میکنم توی لیست یه چیزی تیک "ایگنور" نخورده. ینی یه چیزی یه جایی رفته رو اعصابم ولی نمیتونم پیداش کنم. نمی دونم چیه. مثلن دو سه تا مشکل کوچولویی که سر کار پیش اومده؟ کارای اون مجله هه؟ چنتا چیزی که قول دادم انجام بدم و هنوز نشده؟ مثلن اینکه بعضی وختا خیلی احساس تنهایی میکنم.

میدونی! پارسال تقریبن ، سره یه چیزه الکی ، با هـ با هم بحثمون شد. خیلی خیلی چیزه الکیی بود. ولی باعث شد دوتامون یه چیزایی به هم بگیم که هیچ وخ نگفته بودیم ، بعدش البته همه چی تموم شد و دیگه هیچ کدوم به روی هم نیاوردیم هیچی رو، ولی احساس میکنم یه چیزی بینمون خراب شد. شایدم فقط من این فکرو میکنم. نمی دونم .

کلن من همیشه از بحث و جدل و اینا ، اجتناب میکنم . سعی میکنم خیلی نرم از کنار آدما رد شم. ولی بعضی وختا میرسه به گلوم و دیگه اون موق منم سگامو ول میکنم! البته با هـ یک سیویل کانورسیشن داشتیم ، ولی کلن من دوس نداشتم. ینی به خاطر اینکه قرار بود بین خودمون بمونه ، ایمیلی و بی صدا انجام شد ، بعد هـ گفت که دو تا ایمیل آخر منو اصن نخونده و دیگه دوس نداره ادامه بده به این بحث. شاید بعضی وختا خوب به نظر بیاد، که آدم یه بحثی رو کش نده و سکوت کنه. ولی همیشه اینجوری نیس. ینی من به نظرم اومد برام ارزش قائل نشده. شاید من بودم ، میخوندم ولی جوابی نمیدادم.ینی براش میزدم که باشه من حرفاتو خوندم و ممکنه تو درست بگی و هرچی ، ولی بیخیال بیا ادامه ندیم. نه اینکه بگم کلن من حرفاتو به هیجام حساب نکردم و اصن نخوندمشون حتا! من هیچ وخ تو بحث و دعوا اینا همینجوری ول نمی کنم برم. معمولن وای میستم گوش میدم ، نهایتش اینکه چیزی نمیگم! ولی ول نمی کنم برم. فقط یکی دوبار تا حالا شده یه بحث خیلی جدی و فرسایشی بین من و مامانم مثلن پیش اومده که من واقعن نمی تونستم چیزی نگم ولی دوستم نداشتم بگم! و گفتم مامان بیخیال من ترجیح میدم برم چون الان انقد عصبانیم که اگه یه چیزی بگم همه چی بدتر میشه.

کلن به نظرم برخوردای اینجوری یه جوری ضعف خود آدمو میرسونه. من ممکنه حتا در درونم واقعن برای اون آدم و حرفاش پشیزی هم ارزش قائل نباشم ، ولی باید بهش حق بدم حرفشو بزنه و میتونم از حق خودم استفاده کنم و جواب ندم. کلن خوشم نمیاد برای آدما احساسات بد در مورد خودم یا خودشون به جا بذارم. شاید چون خودم اینجوریم و حس خیلی بدی دارم وختی نمیذارن منظورمو توضیح بدم .

مثلن همین اوایل کارم تو دفتر ، یه بار یه بحثه ایمیلی بین من و خانم رئیس پیش اومد که منظور منو بد متوجه شده بودن و بحث داشت به یه سمتی کشیده میشد که خوب نبود. ولی بعد از اینکه من قشنگ توضیح دادم منظورم چی بوده و واقعن اصلن نمیخاستم بگم من خدام و همه چی بلدمو اینا، حل شد . ولی اگه خانم رئیس میخاست بگه نه من نمی خونم ایمیلتو و به کارت برس و اینا ، ممکن بود سره همین چیز الکی از دست هم عصبانی و دلخور بمونیم و بعدن یه جای دیگه تلافی کنیم یا ناخودآگاه دخیلش کنیم تو برخوردا و تصمیمامون.

کلن من دوس ندارم چیزای حل نشده باقی بمونه برام. فکرمو مشغول میکنه به خصوص اگه حس کنم باعث سوتفاهم یا دلخوری طرف مقابل شده. اگر در مورد خودم باشه میتونم فراموشش کنم ، ینی پیشو نمی گیرم ، ولی وختی یکی ازم دلخور باشه خیلی برام سخته. ممکنه بعضیا بگن الکی حساسم یا این چیزا ، ولی من ترجیح میدم شفاف سازی کنم تا اینکه بگم بیخیال! بلخره خودش میفهمه منظور من چی بوده و اینا!

البته نه اینکه حالا من خیلی آدمه رستگاری باشما ، ولی اینا چیزاییه که برام مهمه و معمولن تو برخوردام با آدما رعایت میکنمشون. شاید درستم نباشه. ولی به من آرامش روحی میده. یه جوری از خودم مطمئن میشم که الکی اعصاب کسی رو به هم نریختم.

   + نازنین ; ٩:٠۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۳/۳۱
comment تو بِبار()