DOCTYPE html PUBLIC "-//W3C//DTD XHTML 1.0 Strict//EN" "http://www.w3.org/TR/xhtml1/DTD/xhtml1-transitional.dtd"> تهوع - در گلوی من ابر کوچکیست...


تهوع

امروز یه پنشنبه ی بد بود. خیلی بد. البته صبش خوب شرو شد. ولی تا به ظهر برسه اعصابم داغون شد. ینی دارم یه کاری مربوط به یه برند لوازم بهداشی آرایش رو انجام میدم و باید در مورد لوازم اصلاح آقایون ، سرچ میکردم و عکس و اینا پیدا میکردم. بعد اولش کلی عکسای خوب و خوشبو! از افتر شیو و فوم اصلاح و اینا پیدا کردم. بعد دیگه نوبت پیدا کردن خوده آقاها شد و همینجوری که داشتم سرچ میکردم به این رسیدم. و واقعن دو نقطه خط صاف شده بودم . ینی نمی دونستم چه حسی دارم. البته شنیده بودم که برنده ی امسال یورو ویژ.ن یه همچین موردی بوده. ولی همینجوری شنیدم و اصن بهش فک نکردم که دقیقن چی میتونه باشه. چیز عجیب غریبیه. ینی نه که بد باشه ها. ولی من حس خوبی بهش نداشتم. یه جوری میتونم بگم حتا چندشمم شد.

بعد دو تا صفه بعد ، رسیدم به یه عکسی.عجیب بود. منم روش کلیک کردم و بعد رسیدم به (اگه خیلی دل نازکین کلیک نکنین لظفن. عکسای خوبی نیستن)اینا و اینا . هیچ حرفی برای گفتن ندارم. فقط خدا نصیب هیچ کس نکنه از این اتفاقا . خیلی ترسناکه.

بعد همینجا که شوک های روحی امروز به پایان نرسید.در ادامه ...


توی مسیر برگشت ، نشسته بودم کنار یه خانومی. سر پارک وی. یهو خانومه محکم زد پشت دستش و گفت وای خاک بر سرم! اینو ببین! منم تو حال خودم بودم یهو از جام پریدم و دیدم کل اتوبوس خیره شدن به یه آقایی تو خیابون. آقاهه حدودن 50 سالش بود و ساعت یک ظهر ، وسط چاراهه پارک وی ، تو اون شلوغی ، زیپ شلوارشو کشیده بود پایین و با یک دست باز نگهش داشته بود و  به صورت چپکی! ینی درحالی که صورتش به سمت خیابون ولی عصر بود همین جوری از لابلای ماشینا و آدما رد میشد به سمت تجریش! و هر از گاهی هم با صدای بلند داد میزد و فش میداد! ... ینی من حتا موهای سرم سیخ شده بود واقعن. اصن حالت تهوع بهم دست داده بود. بعد جالب اینجا بود که همه فقط با تعجب و ترس نگاش میکردن تو خیابون و از سره راش میرفتن کنار. البته ترسناک هم بود. ینی به نظر یه بیمار روانیه خارج از کنترل میومد. ینی نه خودش ونه رفتار و راه رفتن و نگاه کردنش طبیعی بود نه اندامش حتا! (با عرض معذرت البته، من که دقت نکردم! اینو از توصیفات مسافرا متوجه شدم)

بعد تو اتوبوس بعدی یه دختری کنارم نشسته بود ، که با توجه به تمام اتفاقات امروز و البته خستگی آخر هفته و گرما و همه چی ، پتانسیلشو داشتم که بزنم لهش کنم ! ولی هی خودمو کنترل کردم. اولش که ده دقه با یه لهجه ی بسیار عجیب و غریب و صدای بلند با دو نفر تلفنی دوا کرد. بعد سیمکارتشو در آورد ، یه سیم کارت دیگه انداخت تو گوشیش و دوباره با یه نفر دیگه هم دوا کرد. دقیقن سه بار کوله پشتی شو خالی کرد و از اول چید . بعد هی میذاشتش کفه اتوبوس و دوباره روی پاش. اونوخ شلوارش که مشکی هم بود ، خاکی میشد و تاپ تاپ! میکوبید روی پاچه ی شلوارش که خاکاش پاک شه. البته دفه ی دومی که این کارو کرد من برگشتم نگاش کردم و دیگه ادامه نداد. سه دقه یه بار شالشو مینداخت رو شونش ، موهاشو باز میکرد میبست ! بعد هی آرنجشو میزد به شونه ی من و هر چند دقه یکبار محکم خودشو میکوبید به پشتی صندلی .هی قلاده ی سگ درونمو میکشیدم که بهش حمله نکنه. تا نزدیک ایسگاهی که من باید پیاده میشدم شدیم. (اولش که نشست بهم گفت میخاد فلان جا پیاده منم بهش گفتم خب بهت میگم. منم همونجا پیاده میشم )، بعد خیلی ریلکس دست کرد تو جیبه کوله اش و یه مشت کاغذ که به نظرم رسیدِ خودپرداز بودن ، در آورد و از پنجره ریخت بیرون! برگشتم نگاش کردم. اونم یه لحظه نگام کرد بعد دوباره یدونه کاغذ دیگه گرفت تو مشتش و از پنجره انداخت بیرون. گفتم چرا میریزیشون تو خیابون؟ انگار یه چیزه خیلی عجیبی گفته باشم گفت "پس کجا بریزم؟!" گفتم جان؟ کجا بریزی؟ سطله آشغال ! گفت کاغذه خب! گفتم کاغذ جاش تو خیابونه؟ گفت بهتر از اینه که بریزم تو اتوبوس! گفتم ینی اگه نریزی تو خیابون ، میخای بریزی تو اتوبوس؟؟؟ جواب داد: پس چی کار کنم؟! گفتم خب بذار تو کیفت ، نگه دار تو دستت ، الان پیاده میشی بریز تو سطل زباله! بهم کناره جدول خیابونو نشون داد که یه تیکه مقوا افتاده بود ، گفت ایناها! اونم کاغذه! گفتم خب اونم یکی مث تو انداخته!

اصن مخم داشت سوت میکشید از جواباش و برخوردش. پاشدم وایسادمو گفتم بیخیال...باید پیاده شی اینجا.

بعدشم که رسیدم خونه انقد حالم بد بود و سرم درد میکرد که فقط دلم میخاست مسکن بخورم و بخام. اما چون از دیشب به جز یه لیوان چایی و نصف یه شکلات سه سانتی ! و کمی آب چیزی نخورده بودم ،مجبور شدم چند قاشق ناهار بخورم .

   + ; ٤:۱٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۳/٢٩
comment تو بِبار()