DOCTYPE html PUBLIC "-//W3C//DTD XHTML 1.0 Strict//EN" "http://www.w3.org/TR/xhtml1/DTD/xhtml1-transitional.dtd"> نظرت؟ - در گلوی من ابر کوچکیست...


نظرت؟

1-میدونی غمگین ترین و نامردی ترین چیز تو دنیا چیه؟ اینکه تو یه حسی به یکی داشته باشی و اون هیچ وخت ندونه. منظورم اصن حسای خوب و قلب قلبی و اینا نیس. تنفر و ترس حتا.

و دقیقن به همین دلیل من همیشه فک میکنم نه باید کسی رو خیلی دوس داشت و نه باید از کسی خیلی متنفر بود. چون اونا هیچ وخت حجم و کیفیت حسی که تو بهشون داری رو درک نمی کنن. ینی همیشه 80 درصد و شاید بیشتره یک حس ، درونه آدمه و فقط خودش میدونه شدتشو . واسه همین در هر دو مورد یه جورایی خودت تخریب میشی. چه از شدت دوس داشتن چه تنفر.

مثلن دیدین بعضی آدما سالها کینه ی یه نفرو تو دلشون نگه میدارن تا یه وختی ازش انتقام بگیرن؟ این کینه ، یه جور موتور متحرکه و انرژی داره ، که دائم اون آدمو به سمت هدفش ، ینی انتقام ، هدایت میکنه ، ولی اونیکی آدمه هیچ وخ همچین چیزی رو در درونش حس نمی کنه. ینی هیچ وخ نمی تونه بفهمه کارش یا حرفش ، چقد زیاد اون آدمو ناراحت کرده و رنجونده. میفهمی چی میگم؟

یه چیزه پیچیده ایه! مث اینه که یه آتیشی مدام توی قلب آدم روشن باشه. اگه از تنفر باشه ، داره میسوزونه و اگه از عشق باشه گرم میکنه! واسه همین در هر دو حالت آدما ترجیح میدن بذارن آتیشه روشن باشه! چون حس خوبی بهشون میده. چون آدمای کینه ای دوس دارن همش بدیای دیگرانو واسه خودشون زنده نگه دارن ، مرور کنن و هیچ وخت یادشون نره. و اوناییم که یکیو دوس دارن ، خب دوس داشتن خوبه دیگه.

فک کنم خوب توضیح ندادم. بعدن بیشتر میگم.

2-قبل از اینکه اینجا بنویسم ، واسه یه برنامه ی رادیویی مینوشتم. جوونیام. نه مثلن ثابت. همینجوری. بعضی وختا. فقطم همین اسم کوچیکمو میدونستن. رابطه هه نامه نگاریی بود. دوسال مثلن . اون موق علم انقد پیشرفت نکرده بود که همه ی شبکه های رادیویی و تلوزیونی ایمیل و سایت و اس ام اس و این برنامه ها داشته باشن. بهم میگفتن اون خانومی که خطش حتا از تایپ هم قشنگ تره. بعد از یه مدت دیگه ننوشتم. نمی دونم چرا. شاید اگه بهش فک کنم یادم بیاد. ولی تا حالا فک نکردم که چی شد که دیگه ننوشتم. بعدن یه بار حتا سردبیر برنامه هه یه آهنگی رو تقدیم به من کرده بود و گفته بود نمی دونه من هنوز گوش میدمشون یا نه ، ولی امیدواره که خوب باشم و موفق. اون موق یکی از این دوتا بودم. یا خوب یا موفق. حالا دقیقن کدومش ، باز یادم نیس! یه سال و نیم بعدش ، ثبت نام کرده بودم واسه دوره های نویسندگی . بهم زنگ زده بودن. بعد جمله ی اول به دوم نرسیده ، آقاهه گفته بود شما همونی نیستی که واسه برنامه ی فلان نامه میدادی؟گفته بودم مگه فرقی میکنه؟ گفته بود آره. گفته بودم پس نمی گم. بعدشم نرفته بودم. چون حوصله نداشتم. و بیشتر از حوصله ، دوس داشتم کم بود. حالا چرا اینا رو نوشتم؟ چون امروز تو راهه برگشت صدای اون آقای مجری رو شنیدم. بعد از اینهمه مدت.

3-آقای رئیسمون خیلی خوبه. یه جوری خیلی ازش خوشم میاد. هم خیلی خوش برخورد و خوش اخلاقه هم جدی و کار بلده. بعد به نظرم دوس داره که من زیاد حرف بزنم. منم نمیزنم. همینجوری هر وخ که میشه هی ازم سوال میپرسه. ینی نمی دونم چرا حس میکنم خیلی کنجکاوه در مورد من بدونه! البته شایدم من اینجوری حس میکنم. ولی گاهی یه چیزایی میگه که فک میکنم با خانوم رئیس نشستن منو تحلیل کردن. شاید مثلن پسرا هم کمکشون کرده باشن. بعضی وختا دلم میخاد آدرس اینجا رو بدم بهش بیاد بخونه ، پاسخ سوال هایش را بیابد.

   + نازنین ; ۸:٢۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۳/٢٤
comment تو بِبار()