DOCTYPE html PUBLIC "-//W3C//DTD XHTML 1.0 Strict//EN" "http://www.w3.org/TR/xhtml1/DTD/xhtml1-transitional.dtd"> میگم ننویسم دیگه ، هان؟ - در گلوی من ابر کوچکیست...


میگم ننویسم دیگه ، هان؟

دوس دارم اینجا بنویسم . اما نمی دونم چی. چیزه خاصی به نظرم نمیاد .

یجورایی فک میکنم انگار دیگه بسه. اینجا نوشتن. اصن نوشتن.

دلم میخاد با یکی حرف بزنم. ولی هیچ کس نیست. ینی حتا باشه ام من بلد نیستم . همیشه با خودم فک میکنم مثلن واسه بقیه چه اهمیتی داره حرفای من؟ واسه همینه که اینجا مینویسم. چون کسایی که بهم نزدیکن اینجا رو نمی خونن. ولی یه مدتیه که حتا واسه اینجا نوشتن هم دو دو تا چارتا میکنم.

خوشم نمیاد. قبلنا هرچی دلم میخاس مینوشتم. الان نمی تونم . اصن الان خیلی وخته نمی دونم دلم چی میخاد.

آخر هفته تولد لیلاس. همون دوستم که پارسال قبل از ماه رمضون عروسیش بود. بدشم تولده ف. اونیکی دوستم که تقریبن یه ساله ازش بیخبرم. بی دلیل. و فک میکنم دوس نیستیم دیگه باهم .باید ناراحت باشم؟ نمی دونم. نیستم. فک میکنم اگه اون اینجوری میخاد ، خب بخاد. خب نباشیم.

مثلن لیلا خیلی دوسته خوبی بود. تو دبیرستان. چقد با هم میخندیدیم. لیلا باهوش ترین دختری بود که من تا حالا دیدم.  همیشه به من میگف تو خودتو دسته کم میگیری. تو خیلی استعداد داری . هم لیلا هم مائده. هنوز بعد از این همه سال اون حرفه مائده یادمه ، وختی من نشسته بودم رو نرده های لبه پله ی مدرسه و اون داش حسابان حل میکرد. بعد به من گفته بود تو باهوشی.چرا ازش استفاده نمیکنی؟ باید یه روز جواب بدی که چرا از هوشت استفاده نکردی.

شب عروسی لیلا ، همش به این فک میکردم که چه جوری این پسره رو انتخاب کرده؟ نه که پسره چیزه بدی باشه یا هرچی. منکه اصن نمیشناختمش و فقطم همون شب ، 5 دقه دیدمش. کلن منظورم اینه که یکی مث لیلا ، چه جوری تونسته تصمیم بگیره. اصن همیشه برام سواله. اینایی که یکی میاد خاسگاریشون و بهش فک میکنن و انتخابش میکنن ، چه جوری این فرآینده سختو طی میکنن؟ چه جوری میتونن همچین کاری بکنن؟احساس میکنم خیلی محاله واسه من.

نه که من تا حالا تو موقیتش نبوده باشم ، بودم. ولی انقد برام بی اهمیت بوده که ... نه که بی اهمیت ، ولی جدیش نگرفتم. از آدمایی که همش منم منم میکنن خوشم نمیاد. ینی ارزشی قائل نیستم براشون. خصوصن اگر اینهمه خودشیفتگی شون مربوط به مدرک تحصیلی و صفتی که به تبع اون مدرک بهشون تعلق میگیره باشه. مثلن یه مهندسی بود یه بار ، کلن دوس داش فقط بگه من مهندسم و ان نفر زیره دستم دارن کار میکنن و من خیلی خفنم ! خب باش! به منچه. بعد من هیچی ازش نپرسیده بودم. ینی کلن انقد "رد" شده بود از نظرم که حرفی نداشتم. بعد فقط دمه آخری بهش گفتم ماشین داری؟ گف آره. ال 90، تولید سال فلان!!! گفتم خب ایشالا چرخش واست بچرخه. بعد برگش به من گف کلن من اینطوری برداشت کردم که شما یه زندگی فانتزی مده نظرتونه. میدونی خیلی زور داش حرفش واسم. منم در نهایت سگامو ول کردم براش و گفتم که اگه منظور شما از غیر فانتزی اینه که من بگم میام تو چادر و زیر پله و خونه ی مشترک با مادر شوهرم که آشپزخونه مونم تو حیاطه، زندگی میکنم ، بله من فانتزی پسندم. چون نمی گم ، چون نمیام!

مثلن رد کردنه این آدما همیشه از هر کاری آسون تره.

یا مث اون دندون پزشکه که گفته بود من خیلی بیبی فیسم! و هرکی ما رو ببینه فک میکنه من دخترشم. خب خوش بحاله من که توی 24 سالگی این همه هیودَه ساله موندم . منم بهش گفتم میخای بیام دندونامو بکشی ، دندون مصنوعی بزارم ، هم سن شیم؟

از کجا رسیدم به کجا! خوبه نمی دونستم چی بنویسم. کلن منظورم اینه که من خیلی برام سخته اینجوری با یکی ارتباط برقرار کنم. و به همین دلیل نمی کنم!

امروز کلی لباس شستم و جم کردم. کشوی لباسامو مرتب کردم و باز دیدم که لباس میخام! و البته کمدمو هم کاملن مرتب کردم و  طبق معمول کلی رسید خودپرداز ریختم دور. بعدشم رفتم خرید و junk food خریدم. که آقای رئیس باز بهم بگه تو با اینا زنده میمونی؟؟؟ غذا بخور جوون! و وختی من بهش بگم گوشت دوس ندارم چشماش بشه قده نلبکی و بگه گوشت دوس نداریییییییییییی؟ پس از کجا پروتئین بدنتو تامین میکنی؟ گفته بودم مرغ. بعضی ماهیا ! و البته شامپو پروتئینه ی صحـت! و هار هار خندیده بودن همه.

 اینجوریا دیگه ...

   + نازنین ; ۸:٤٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۳/٢۳
comment تو بِبار()