DOCTYPE html PUBLIC "-//W3C//DTD XHTML 1.0 Strict//EN" "http://www.w3.org/TR/xhtml1/DTD/xhtml1-transitional.dtd"> چقد پخشو پلا نوشتم! - در گلوی من ابر کوچکیست...


چقد پخشو پلا نوشتم!

دیروز خانوم و آقای رئیس موق ناهار نبودن. بعد یکی از پسرا از من درباره ی دانشگاه و رشته مو اینا پرسید. و هی لبخند زد از شنیدن جوابام. و در آخر هم بهم گفت : آی لایک یو! د وی یو آر. حتا چشمکم زد! منم لبخند زدم گفتم : باشه! از داداش کوچیکم یه سال بزگ تره. خیلیم شبیه داداشمه! و حتا هم اسم هم هستن.

اونوخ امروز از هشتو یک دقیقه تا ساعت یازده و خورده ای داشتم یه کاری رو درست میکردم. یه چیزه متوسطی شد. ینی جا داشت که بازم بهتر بشه به نظرم ، ولی خانم رئیس گفت خوبه و دیگه منم فایلشو بستم. بعد از ناهارم دوباره نشستم سه چارتا کارو که ریزه کاریاش مونده بودو درست کردم و یهو دیدم ساعت چاهاره!

بعدش باید میرفتم واسه آقای طوطی تخمه میخریدم. فک کنم یک ماهه پیش بود که اتفاقی یه پرنده فروشی پیدا کردم و حالا فقط اسمه کوچش یادم بود. از صد نفر پرسیدم تا پیداش کردم. بعدش یه آقاهه بهم گفت عمو جان! این وری برو! خیلی بامزه بود. آخه بابام یه دوستی داره که اون همیشه به من میگه عمو جان اینجوری کن ، اونجوری کن و اینا!

بعدشم هوا خیلی گرم بود. انقدی که من تصمیم دارم فردا با لباس تو خونه ای ! برم سرکار!

تازگیا تا میرسم خونه خیلی زود ساعت میشه هفت! دوس ندارم!

یه چیز بگم؟ یه پسره جوونی هس که هفته ای یه بار میاد دفترو تمیز میکنه. اخموئه. ینی قبلنا سه شنبه ها میومده که هیچ کس نبوده ، به جز خانم و آقای رئیس ، ولی الان دوشنبه ها میاد. بعد من احساس میکنم معذبه خیلی! ینی دوس داره ماها نباشیم . من فقط وختی از در میاد تو بهش سلام میکنم و بعدش همش زل میزنم تو مانیتورم. هر وختم نوبت میزه من میشه میرم بیرون تو راهرو. بعد وخته ناهار همیشه آقای رئیس و پسرا بهش اصرار میکنن که بیاد با ما ناهار بخوره ولی نمیاد. ینی اصن کارشو تعطیل نمی کنه. اونوخ من دیشب به اصرار علی کیک درست کرده بودم و مامانم صب چنتا تیکه بهم داد که ببرم . وختی داشتم به بچه ها تارف میکردم ، به این پسره هم تارف کردم همونجوری که سرش پایین بود گفت من دستم کثیف! البته دسکش دستش بود. گفتم براتون میذارم تو آشپزخونه. بعد دیگه ندیدم خوردش یا نه.

چشمام باز خون آشامی شده. اشک مصنوعی پاسخ گو نیست باید واقعنی گریه کنم فک کنم.

   + نازنین ; ۱۱:۳۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۳/۱٩
comment تو بِبار()