DOCTYPE html PUBLIC "-//W3C//DTD XHTML 1.0 Strict//EN" "http://www.w3.org/TR/xhtml1/DTD/xhtml1-transitional.dtd"> حس میکنم تاریخ داره تکرار میشه ... - در گلوی من ابر کوچکیست...


حس میکنم تاریخ داره تکرار میشه ...

دلم درد میکنه. زیاد. نمی دونم چرا.

نمی دونم چرا نمی تونم اینجا بنویسم. مینویسم و درفت میشه. چنتا نقاشی کشیدم که دوس داشتم اینجا بذارم ، حال ندارم ازشون عکس بگیرم.

امروز تو اتاق داشتم از چنتا چیز عکاسی میکردم ، همکارم اومد همونجا با گوشیش حرف بزنه، دوستش پشت خط بود ،بهش گفت که حالم خوب نبود و دوس داشتم همو ببینیم . بعدم با هم قرار گذاشتن واسه ساعت شیش.

مثلن اینکه بهش حسودیم شد. که من عمرن عرضه ندارم به دوستم زنگ بزنم بگم حالم بده بیا بریم بیرون همو ببینیم و اینا. اصن احساس میکنم توانایی حرف زدنم کم کم داره از بین میره.

اینکه فک کنم تنهام ، هیچ وخ منو نمی ترسونه. و بده. مثلن هـ یه بار گف که میترسه تنها بمونه ، واسه همیشه! ولی من نمی ترسم. اصن من هیچ وخ به این چیزا فک نمی کنم.

کلن هـ خدای فکرای بد کردنه. ینی دوازده ساعت از یکی بی خبر باشه ، کفن میکنش میذاره تو قبر! عمومن بدترین احتمالات و ترسناک ترین اتفاقات رو برای آدما متصور میشه. کلن خانوادگی اینجوری نگرانن همیشه. من ولی اینجوری نیستم. نه که نگران نشم و فکر نکنم. بهشون بها نمی دم.

اینکه از یکی بی خبر بمونم ، اونقد ترس به جونم نمی ندازه که پیگیرش بشم! صب میکنم تا پیداش بشه. شد شد ، نشد نشد! به همین راحتی. چون دوبار تو زندگیم از دونفری که خیلی برام مهم بودن بی خبر موندم. می دونی چی شد؟ اولیشون مرد. دومیشون ، به نفعش / نفعم بود که می مرد! اما نمرد. رفت.

فقط دوبار از دونفر بی خبر بودم و هر دوبار بدترین گزینه ای که ممکن بود اتفاق بیفته ، افتاد. حالا همیشه با خودم فک میکنم تهش میخاد یا بمیره یا بره! دیگه از این دو حالت که خارج نیست. پس واسه چی نگران باشم؟ منکه قبلن تو هردوتای این شرایط قرار گرفتم و میدونم چه حسیه.

همین الان ، احساس میکنم که غمگینم. حالا برای چی ، نمی دونم. مثلن چون دلم درد میکنه ، و چایی کم خوردم و فردا ناهار باید ژامبون مرغ ببرم. یا مثلن چون اون خانومه واسه کارش هنوز زنگ نزده و به جونه خودم اگر فردا بزنگه و بگه عجله داره و باید کارش زود آماده شه من میدونم و اون.

ولی نه اینا نیس.فراتر از این حرفاس. عمیقه!

   + نازنین ; ۱٢:٠۳ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/۳/۱۸
comment تو بِبار()