DOCTYPE html PUBLIC "-//W3C//DTD XHTML 1.0 Strict//EN" "http://www.w3.org/TR/xhtml1/DTD/xhtml1-transitional.dtd"> آخ جون فردا تعطیله! میخابم تا صبح دیر! - در گلوی من ابر کوچکیست...


آخ جون فردا تعطیله! میخابم تا صبح دیر!

هوم ... بلخره از "همین فرمون برو " رسیدم به دور دو فرمون و پارک دوبل. خیلی هم حرفه ای خیلی هم شیک!

بعدش اینکه امروز یذره بعد از صب! تا بعد از ناهار خانوم و آقای رئیس نبودن. برادر آقای رئیس بود. دمه ناهار اومد بهمون گف پاشین گرم کنین کم کم غذا هاتونو. منم تا بچه ها گرم کنن غذا شونو رفتم تو پاگرد بالا. بعد کلی طول کشید که جم بشیم .

بعد من این برادر آقای رئیسو که پسره خیلی خوبیم هس ، دو سه بار دیده بودم. ینی دوشنبه ها اون میاد درا رو باز میکنه و هر دوبارم من پشت در واحد درگیر سیم هندز فیری بودم که اومد و درو برام باز کرد.

امروز خیلی خسته بودم. با اینکه دیشبم زود خابیدم. ینی حتا انقد خابم میومد که شامم نخوردم. ولی خابه با کیفیتی نبود. یه بار ساعت 12 بیدار شدم. یه بار یکو نیم. یه بار دو و نیم. بار آخرشم سه و رب. که دیدم گوشیم باتریش داره تموم میشه و پاشدم کورمال کورمال شارژرو از تو کشو پیدا کردم و زدمش به شارژ. بعدش هی با خودم حساب کتاب میکردم در حینه خاب که این تا صب که من بخام برم شارژ میشه یا نه! شاید باورتون نشه ولی تقریبن 3 ساعتو نیم طول میکشه تا باتریش فول شارژ بشه.

انی وی ، به همین دلیل بعد از اینکه چنتا گاز از ساندویچم خوردم سرمو گذاشتم رو میز . و برادر آقای رئیس به بچه ها گف ساکت باشین این بخابه. اونوخ اون همکاره مرتفعم هی بشقابشو تکون میداد رو میز و صداش اکو میشد تو گوش من. آخرشم انقد هی اینو ورداشت اونو گذاشت که پاشدم نشستم. بعد چون آقای رئیس نبود بچه ها به داداشش پیشنهاد دادن که یه تایمه "چرت بعد از ناهار " هم بذاریم و با خودمون کیسه خاب بیاریم زیر میزا بخابیم! البته من گفتم روی میز میخابم!

بعد داداش آقای رئیس بهم گفت تو با من رو در بایِستی ! داری. دقیقنم گفت رو در بایستی. گفتم نه ندارم. گف چرا داری. گفتم خب دارم.

اونوخ امروز تولد یکی از بچه ها هم بود و شیرینی آورده بود سر صب ، به من که تارف کرد گفتم میشه نخورم؟ گفت آره. بعد فهمیدم مال تولدشه گفتم خب میخورم! بیا! بعد شیرینیه سه ساعت رو میز جلوم موند ، آخرشم بردم گذاشتم تو جعبش تو یخچال. سر ناهار بهم گفت دنت نیاورده بودی با شیرینیه بخوری؟ گفتم نه! شیرینتم نخوردم! گذاشتم سره جاش! افسرده شد.

بعدشم از ساعت هفتو نیم تا ده خابیدم. ولی هنوز خیلی خابم میاد. نمی دونم چرا!

   + ; ۱:٢٤ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/۳/٦
comment تو بِبار()