DOCTYPE html PUBLIC "-//W3C//DTD XHTML 1.0 Strict//EN" "http://www.w3.org/TR/xhtml1/DTD/xhtml1-transitional.dtd"> از رنجی که می برم ... - در گلوی من ابر کوچکیست...


از رنجی که می برم ...

میدونی ! این زندگی خیلی چیز عجیبیه ! گاهی من اصلا نمی فهمم چرا اینجوریه ؟ چرا اینجوری میشه ؟ چه جوری می شه که آدم اینجوری میشه ؟ که انقد یهو همه چی واسش عوض می شه ! ینی دچار دگر دیسی می شه ! احساس می کنم یه فرایند عجیبی توم رخ داد که باعث شده همه چی 180 درجه برام فرق کنه ! ینی الان گاهی تو یه شرایطی قرار می گیرم و یه واکنشایی _ عموما خنثی _ از خودم نشون می دم که برام عجیبه ! ینی بعدا که بهش فک میکنم می بینم من عمرا آدمی نبودم که تو این جور مواقع از این کارا بکنه ! می گم دگردیسی ، چون واقعا هست !

یه مدتی بود که طاقت کوچکترین تغییر و حرفو عکس العملو نداشتم ! یه جورایی پرخاشگر شده بودم ! دلم می خواس پاچه ی همه رو بگیرم . انگار که رشته های اعصابم رو زمین پخش بودن و ملت روشون تردد می کردن ! ینی همه رو اعصابم بودن ! اما حالا ... احساس می کنم دچار یه جور خلسه ی روحی شدم ! چمدونم یه جور بی حسیه روحی ! یه جوری اصلا دیگه نمیشنوم بقیه چی میگن و چرا میگن ... یه جورایی سِر شدم نسبت به همه ...

همه ی اینا رو گفتم که بگم مطمئنم اگر این دگردیسی تو من اتفاق نیفتاده بود ، امروز یه دعوای حسابی با اون مسئول باجه ی بانک دانشگاه می کردم ! یه جوابی به الهام می دادم که دیگه تو کاری که بهش ربطی نداره دخالت نکنه ! میشِستم مث بقیه عزا می گرفتم که 4 تا عکسو تو امتحان تاریخم اشتباه نوشتم و هر کدوم شیرین یه نمره دارن وای ! با اون مرتیکه ی طلبکار حراست مث خودش حرف میزدم ! جواب زنگای سیما رو نمیدادم ! می رفتم به استاد می گفتم که گروهمون 4 نفر بود ولی عملا 2 نفر کار کردن !

اما امروز هیچ کدوم از این کارا رو نکردم ! به مسئول باجه لبخند زدم و گفتم : ببخشید ! حالا چرا دوا می کنین ؟ عب نداره ! این پول اینم فیش !بعدشم به دوستم که باهاش بحث میکرد گفتم عب نداره ! بیخیال ! پیش میاد ! به الهام گفتم ببخشید ! اما نباید میگفتم ! چون اصلا به اون ربطی نداشت ! من فقط نمیخواستم دیگه بحث بشه ! نمیخواستم باهاش حرف بزنم ! از امتحان که اومدم بیرون به خودم گفتم چه خوب چه بد ! تموم شد ! برو خوش باش که بالاخره این ترم س.گ.ی تموم شد ! حالا مثلا مگه من می خوام برم مورخ بشم که برام مهم باشه چرا نتونستم تشخیص بدم اون عکس داغونه سیاه سفید سه در چاهار مجموعه ی چاهار باغ بوده نه مسجد مدرسه ی آقا بزرگ ! من اصلا دیگه اعصاب ندارم که بخوام به خاطر اخلاقای عجیب غریب بقیه خودمو تو زحمت بندازمو مث اونا عجیب بشم ! من نمی تونم ! اعصابم کشش نداره که هی به خودم یاد آوری کنم فلانی فلان روز فلان کارو کرد فلان حرفو زد ! پس حالا من می تونم که ب.ر.ی.ن.م بهش ! حوصله ندارم که به خاطر یکی دو نمره بالا پایین برم با استاد بحث کنم ! با دوستام بحث کنم ! بدرک ! مگه این نمره ها کجا میره ؟ مگه حالا این واحد در پیت آموزش نرم افزار ما چی بود که من خودمو به خاطرش بکشم ؟

می دونی ! یه وختایی یه جاهایی از زندگی آدم یه اتفاقایی می افته ، که انقد پررنگه ، انقد خاصه ، انقد مهمه کلا بقیه ی زندگیتو تحت تاثیر قرار می ده . ینی یه جورایی همه چی در قیاس باهاش بی ارزشو مسخره به نظر میان . یه جورایی که آدم همش به خودش می گه : اون چیزی که نباید می شد شد ! من دیگه حرص چیو بخورم ؟ غصه ی چیو بخورم ؟ دنبال چی باشم دیگه ؟ این اتفاق گاهی انقد دردش زیاده که آدم درد خیلی چیزا یادش میره . اصلا درد خیلی چیزا رو حس نمی کنه دیگه ...

می دونی ! آدم از یه جایی به بعد دیگه نمی تونه ! دیگه نمی شه ! دیگه ترجیح می دی بکشی کنار ! وایسی یه گوشه نگا کنی ! بعد از این لبخندای همه چی آرومه هم بزنی که بقیه هی به پروپات نپیچن ! هی یه جوری نگات نکن که چته ؟ حالا اصلا چیزیمم باشه ! مگه تو می تونی کاری بکنی ؟ خوب وختی کاری از دسِت برنمیاد واسه چی سیریش می شی ؟ واسه چی وختی من نشستم تو تاکسی و سرم داره از درد  میترکه و چون تمام دیشب زل زده بودم به مانیتورو میل به میل کارامو کراپ می کردم چشام داره خون می باره ازش و یه دقه سرمو میارم تا رو زانوهام یه جوری نگام می کنی که انگار من ازت کمک خواستم ! که انگار بهت گفتم به جای سر پل تجریش بیا با هم بریم یه چایی قلیون بزنیم ! واسه چی وختی میام تو مغازت یه جوری باهام برخورد می کنی که انگار من به دوستت گفتم تو مداد فروشی ! انگار من بهش گفتم بره ! انگار که ارث بابات با پول تو جیبی من قاطی شده ! واسه چی وختی دارم از سرما سگ لرز می زنم به زور منو سوار ماشینت می کنی و بعد وختی می دونی من کجا پیاده میشم میگی من این وری میرما ! واسه چی خوب این کارا رو می کنین ؟ من مگه کاری به کار شما دارم ؟ منکه سرم تو لاکه خودمه ! منکه تو لاک خودم گریه می کنمو خفه میشم ! منکه تو لاک خودم زندگی می کنم ! غصه می خورم . حرص می خورم . دلتنگ می شم . کم میارم . میمیرمو زنده میشم . منکه تو لاک خودمم ! شما چرا هی بهم سیخونک میزنین ؟ منکه خوبیم ماله شماس . خندم ماله شماس . خوشیم ماله شماس . بیخیالیم ماله شماس . صبرم ماله شماس . پس چرا اصرار دارین یه چیز دیگه غیر از اینا ازم ببینین ؟ اونم وختی عمرا تحملشو ندارین ؟ مریضین دیگه خوب !نکنین بابا نکنین ! وختی یکی تو لاکه خودشه کاری به کارش نداشته باشین !

پ.ن : یکی دیگه از دگردیسی های وحشتناکی که توم رخ داده " هنری " حرف زدنمه ! اینو اون روز که داشتم واسه تکتم آگهی آژانس طراحی میکردم فهمیدم ! از این اصطلاحاته : به کار نمی شینه ، فنتو می خوره ، چشمو نمی چرخونه ، سیال نیست ، سنگین میشه ،و این دری وریا متنفر بودم متاسفانه بشدت داشتم به کار می بردمشون !مث همه ی این گرافیستای دغل که می خوان بگن ما حالیمونه داره چی میشه ! تو بشین کنار بذار من کارمو بکنم !

پ.ن : امروز که ترم شیشم تموم شد، نشستم تمام 1550 اس ام اسی که تو کل این ترم با دوستام رد و بدل کرده بودم پاک کردم تا کلا یادم بره چی بود و چی شد !نصف بیشتر اس ام اسامم " کجایی ؟ " ،" استاد اومده ؟"، " من کار نکردم واسه فردا /واسش"، " نه من فردا نمیام " ،" بدرک !" و " خواب موندم " بود ! غزاله و گیسو هم بالاترین تعداد کاربرد در اس ام اسامونو داشتن . علاوه بر به درک ، به یه ورم ، بنداز جلوش ، گ.ه خورد گفت ،" به استاد چه " نیز زیاد به کار رفته بود . قریب به اتفاق اس ام اسام با سلام دوستم شرو شده بود !

پ.ن : اصلا دوس نداشتم تعطیلاتم از 20 ماهه میلادی شرو بشه ! اما شد ... 

 

 

   + ; ٥:۱۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۱٠/۳٠
comment تو بِبار()