DOCTYPE html PUBLIC "-//W3C//DTD XHTML 1.0 Strict//EN" "http://www.w3.org/TR/xhtml1/DTD/xhtml1-transitional.dtd"> تک مضراب - در گلوی من ابر کوچکیست...


تک مضراب

      كوچك است ، اما خشن! به هيچ لبخندي پاسخ نمي دهد . در عمق چشمان سبزش چيزي است كه نمي دانم نفرتش بنامم ، كينه ، غرور و يا اندوه !

     مي نشيند آنجا ، روي پل عابر پياده و بسته ي فالها را محكم نگه مي دارد . پول لحظه هاي كودكي اش را در يك كيف پنهان مي كند . يك كيف مدرسه ي سرمه اي كه عكس دي جي مون دارد ...

     مدرسه كه مي رفتم ، گاه گاهي فالي مي خريدم به نيت كنكور هاي آزمايشي ! اما حالا ، فقط نگاهش مي كنم و رد مي شوم ...كاش مي دانستم چه طور مي شود كودك باشي و خسته نشوي از ساعتها يك جا نشستن و اخم كردن ...

    ديروز در صف اتوبوس بودم كه آمد . به جاي فال ، كاغذ هايي دستش بود كه بي ترحم از حجمشان كم مي شد . انگار مي خنديد . به من كه رسيد و دست كوچكش را دراز كرد ، لبخند زدم . او هم ! برگه را گرفتم ، پيش از آنكه برود پرسيدم چند سالته ؟ گفت : هفت . گفتم مدرسه نمي ري ؟ نگاهم كرد ... در عمق نگاهش چيزي بود به وسعت اندوه ، چيزي مثل يك بغض بي امان ...

   رفت .

    برگه را الان ديدم . خواندم . و باز دلم گرفت . براي آن چشمان سبز منتظر . آن نگاه غمگين . براي پسر بچه اي كه تبليغ " دانشگاه بدون كنكور " را مي كرد و سواد نداشت ...

 

 

   + ; ۱٠:٥٢ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/٩/۱٠
comment تو بِبار()