DOCTYPE html PUBLIC "-//W3C//DTD XHTML 1.0 Strict//EN" "http://www.w3.org/TR/xhtml1/DTD/xhtml1-transitional.dtd"> نمیخام با یه دلشوره که افتاده توی جونم ، تورو از اتفاقی که نیفتاده بترسونم - در گلوی من ابر کوچکیست...


نمیخام با یه دلشوره که افتاده توی جونم ، تورو از اتفاقی که نیفتاده بترسونم

اون قضیه ی

"شب زاییده ی تاریکی نیست ، بلکه بیشتر شبیه ستارگان است. همواره هست و فقط در روشنای روز قابل روئیت نیست."

خیلی پیچیده تر از یه جمله اس. تو این کتابه ، نیچه میاد یه چیزی میگه در مورد نیمه شبهای روح.

نیمه شبهای روح در واقع همون قسمتای بد وجود ماست. که مثل شبه! ینی همیشه هست ولی تا وختی حالت خوبه دیده نمیشه.

به شخصه از اینایی هستم که پتانسیل با یک غوره سردی و با یک مویز گرمی کردن رو دارم. عمومن سعی میکنم "روز" وجود داشته باشه توی زندگیم. و هر وخت حتا حس میکنم داره غروب میشه ، سریع دست خودمو میگیرم و لایک هِل ، میدوام!

ولی الان به حالت سینوسی ! دارم هی دچار این سندرم "نیمه شب های روح " میشم. ینی کلن خاب نصفه نیمه دارم. دیشب تا صب حداقل شیش بار بلند شدم . و بسیار زیاد این توانایی رو در خودم میبینم که نیگارا رابندازم ، حتا سر یه چیزه الکی .

مثلن امروز سه بار حس کردم که واقعن تحمل هوای دفترو ندارم و باید برم تو راهرو بشینم! ولی چون جلسه داشتن و رفت و آمد بود ، نمی شد. ینی چیزه خوبی نبود که من برم بشینم رو پله ها .

بعدشم علاقه پیدا کردم که با غذام بازی کنم. ینی به خوردنش نمی تونم فک کنم. حالت تحول دست میده بهم. و اصلن دغدغه ی این روزای من همین غذاس.ینی الان دارم فک میکنم شنبه چیکار کنم واسه ناهار! چون خیلی باعث تعجب بچه های دفتره. و همش هی به من میگن تو چرا هیچی نمیخوری! خیلی شرایط بدیه. از این ورم مامانم هی میگه با خودت غذا ببر! چرا اینجوری میری؟زشته! چی زشته من نمی فهمم! و نمی دونم چه جوری باید برا همه توضیح داد که حالا هیچ کس با چیزای الکی خوردن نمی میره! شما چیکار دارین اصن؟ خب دوس ندارم! اصن دلم میخاد غذا نخورم!

مثلن یه چیزای الکیی هس که من میتونم به خاطرشون خیلی غصه بخورم. خیلی خیلی زیاد. و اصلنم مهم نیس که کی یادم بیاد همچین آپشن هایی هم توی زندگی هس. دقیقن همون لحظه مث الان ، تو چشام اشک جم میشه به خاطرشون. ولی واقعن چیزای مهمی نیستن. ینی نه که نباشنا! هستن. اتفاقن خیلیم مهمن! ولی من نمی تونم هیچ کاری براشون بکنم.

کلن خیلی حسه بدیه که آدم بدونه یه عالمه چیز خوب تو دنیا هس که میشه باهاشون خوشال بود ، ولی شخصن احتمالن هیچ وخت بهشون دست پیدا نخاهی کرد. که هی بهت یاد آوری بشه چقد توانایی هات کمه. چقد زورت به هیچی نمی رسه. چقد هیچ کاری نمی تونی بکنی ! "هیچ وخت هیچکاری نمی تونی بکنی." بدترین قسمتش دقیقن همینه! که هی یادت میاد تقریبن همیشه نتونستی هیچ کاری واسه خودت بکنی. ینی بیشتر همیشه خودتو نجات دادی ،فقط. هیچ وخ از به دست آوردن خوشال نبودی ، از نمردن ، از له نشدن خوشال شدی بودی فقط.

کلن اینکه من تو یک جور پوچی محض و یک خلا دارم زندگی میکنم. نه مثلن تازگیاها! همیشه. فقط بعضی وختا یادم میره. میدونی ! مثلن توی قلب من _اگه اصلن قلبی داشته باشم دیگه_ یه جور حفره ی خالی وجود داره که هر چقدم خوشالی بریزم توش پر نمیشه. ینی انگار یه جور سیفون! بهش وصله که هرچی پرش کنی بازم فایده نداره.

واسه همین من هیچ وخ به خوشالی زیاد فک نمی کنم. خوشالیای زندگیم معمولن یه چیزای سطحین. یه بار تو دانشگا به استاد "م" گفتم. هی به من میگف تو چقد خوشالی! بهش گفتم استاد اینا خوشالیه موضعیه! مث چاقی موضعیه! ینی فقط تو قسمت دهنم جریان داره. که هر و کر کنیم باهم. از دهن به پایینم که اینجوری نیس! گفته بود خوبه که ! آدم دهن به بالاش باید خوشال باشه! گفته بودم نه دیگه استاد! اشتباتون همین جاس! خوشالی ماله قلبه! مغز باید خیلیم اخم کنه! الان مال من برعکس شده ، که اینجوری داغونم دیگه!

زندگی غم انگیزیه دیگه به هر حال. ولی کاریش نمیشه کرد. آدم باید سعی کنه با طوطیش خوشال باشه . و به این فک کنه 25 سالش رفته ، نهایتش 25 تای دیگه مونده تا تموم شه. که اونم میگذره. و خب اشکالی نداره که بازم مجبوری از خیلی چیزایی که دلت میخاد ، واقعنی و خیلی زیاد، خیلی خیلی خیلی زیاد دلت میخادشون ، بگذری. بلخره همه یه روز به یه نقطه ای میرسن که دیگه نه دلشون چیزی میخاد و نه اصلن فرصتی واسه چیزی خاستن هست. فقط باید چشماتو ببندی و تموم. و فکر آرامبخشیه.

   + ; ۱٢:۳٥ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/۳/٢
comment تو بِبار()