DOCTYPE html PUBLIC "-//W3C//DTD XHTML 1.0 Strict//EN" "http://www.w3.org/TR/xhtml1/DTD/xhtml1-transitional.dtd"> درجوابش نوشتم :آیکون ذوق مرگ شدگی - در گلوی من ابر کوچکیست...


درجوابش نوشتم :آیکون ذوق مرگ شدگی

دیشبیا سیما اس داد بهم. چن روز پیش تو فکرش بودم اتفاقن. سیما از بچه های یونیه . دختر متوسطیه! از نظر اخلاقی منظورمه! ینی یه مقداری رو اعصاب بود. ولی خوشگله! از این جهت میگم رو اعصاب که بسیار بیخیال و ریلکس و بی مسئولیت بود. ینی دو سه باری که مجبوری با هم یه پروژه ای رو باید انجام میدادیم ، منو به جنون رسوند. یکم از کار و بار پرسیدو سوال همیشگی ازدواج کردی یا نه! و این چیزا. ازش درباره ی ارشد پرسیدم که گف شرکت کرده و مجاز شده حالا منتظره آزمون عملیه.دیگه همینا دیگه. بعدش فک کردم مثلن همین سیما ، خیلی نقش مهمی در فرآیند خودشناسی من داشت .

 اولین بار سیما بهم گفت. حالا قضیه اصن ربطی به من نداشتا! ینی یذره ربط داشت. ولی حرفی که سیما زد هیچ ربطی به قضیه ی اصلی نداشت. فک کنم اینجا نوشتمش اون موق. البته تو اون لحظه منم واقعن عصبانی بودم و شاید برای اولین بار با یکی از دوستام اونقد تند و با صدای بلند بحث کردم. بعدش با هم خوب شدیم دوباره و هیچ وختم هیچ کدوممون اون شب و اون حرفا رو به روی اونیکی نیاوردیم، ولی من تا مدتها به حرفای سیما فک میکردم.نه به خاطر حرفاشا. به اینکه ینی واقعن من در نگاه یه آدمی میتونم انقد بد باشم مثلن؟

البته الان دارم جَو میدم! کلن منظورش این نبود حالا. ولی یه چیزی بهم گفت که من واقعن هیچ وخ فک نمی کردم کسی همچین فکری در موردم بکنه.

بعدش کلن من آدم صمیمی ام! ینی اصلن اهل قیافه گرفتنو اینا نیستم. ولی نمی دونم چرا اینجوری به نظر میاد! البته خوبه ها ! چون همیشه دوس داشتم آدمه تو قیافه ای باشم!

مثلن تو این جائه ! که میرم ، در طول روز ، قبل از ناهار ینی ، خیلی کم با هم صحبت میکنیم. در حده همون سلام صب بخیر و اینا! بقیه کارا با چت و ایمیله. ولی سر ناهار که میشه همه درحال حرف زدن و شوخین. سه تا از دخترا خیلی شرکت میکنن تو بحث و البته در کمال شرمندگی باید بگم معمولن هم چیزای خیلی بی مزه ای میگن. ینی نمی دونم چه اصراریه حتمن تو حرفای مردونه خودشونو قاطی کنن. ما سه تای دیگه خیلی کم حرف میزنیم. خیلی خیلی کم! ولی چون اون دوتای دیگه قدیمی ان زیاد به نظر عجیب نمیاد ، ولی گویا سکوت من خیلی عجیبه! شاید چون دوتا از دخترای در بحث شرکت کن! هم جدیدن و این توقع رو ایجاد کردن که جدیدا مجلس گرم کنن!

دیگه اینکه دیروز از صب نشستم سر یه کاری ، ولی آخرش در نیومد و واقعن عصبیم کرده بود. حتا نیم ساعتم بیشتر موندم اما دیدم خیلی بیشتر از این حرفا کار داره و جم کردم اومدم . ولی کل راه و حتا تو خونه هم همش تو فکرش بودم که چرا چیزه درست و خوبی نشد؟ البته دلیل دیگه ای هم داشت که انقد فکرم مشغولش شده بود ، ولی از گفتنش امتناع می کنم!

انی وی ، امروز که رفتم دفتر خلوت بود و از صب نشستم یه فایل جدید باز کردم و کلن کوبیدم از اول ساختم ، بلخره درس شد. البته اسکلتش برپا شد ، خوشگل سازیش مونده . ولی الان خوشالم. ینی کلن همون موق که ایمیل "خوب شده "، برام اومد حالم خوب شد.

   + ; ٩:٠۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٢/۳٠
comment تو بِبار()