DOCTYPE html PUBLIC "-//W3C//DTD XHTML 1.0 Strict//EN" "http://www.w3.org/TR/xhtml1/DTD/xhtml1-transitional.dtd"> بیلیو می - در گلوی من ابر کوچکیست...


بیلیو می

1-اون روز خانوم "ک" ، ساعت دو بعد از ظهر اس ام اس داد که روز چارشنبه نمره های بچه ها رو باید تحویل بدین. البته قبلشم زنگیده بود یه بار و چون من صدای گوشیم همیشه خیلی کمه متوجه نشده بودم. منم براش زدم که مگه چارشنبه کلاس داریم باز؟ جواب داد که نه! ولی بیاین نمره ها رو وارد لیست کنین! یه شیشکی براش لحاظ کردم و نوشتم ایمیل میکنم براتون. واقعن چی فک کرده با خودش؟ من چارشنبه پاشم این همه راه برم تا مدرسه واسه کشیدن چنتا خط منحنی تو یه جدول؟ اصن از این اخلاقه طلب کارانه و بی برنامش خیلی بدم میاد. چونکه من همون روز نمایشگا دوبار ازش پرسیدم که کاری ندارین دیگه با من؟ دارم میرم تا مهر سال دیگه ها! هی خندید که نه! کاری نیست. حالا یادش افتاده که نمره میخاد. الان دقیقن به خاطر این انقد عصبانیم که دوتا برخورد کاملن متفاوت در مورد یه مسئله مشابه دارم میبینم ، خانوم مسئولم به نمره های بچه های دبیرستان احتیاج داره ، ولی خیلی ساده یه ایمیل برامون فرستاده و لیست بچه هارم ضمیمه کرده و نوشته تا فلان روز فرصت دارید که نمره ها رو توی این جدول وارد کنید و بفرستید. ولی این خانوم "ک" ... بیخیال.

2-بعدش اینکه از یه جایی به بعد تو زندگیم هیچ وخ خودمو مجبور نکردم تو کاری که ازش بدم میاد واقعن ، عالی باشم ، از درسی که ازش متنفرم 20 بگیرم و این چیزای اینجوری. چون خیلی اجمالی به این نتیجه رسیدم که وختی خودت ،خودتو مجبور کنی کاری که دوس نداری انجام بدی ، راهو برای بقیه هموار کردی که مجبورت کنن هر کاری رو انجام بدی ، حتا اگه واقعن متنفر باشی. گاهی وختا لازمه بقیه بدونن تو به خاطر خودتم خیلی کارا رو نمی کنی ، دیگه چه برسه به اونا!

   + ; ٩:٥٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٢/٢٥
comment تو بِبار()