DOCTYPE html PUBLIC "-//W3C//DTD XHTML 1.0 Strict//EN" "http://www.w3.org/TR/xhtml1/DTD/xhtml1-transitional.dtd"> و من گرافیست شدم ، اما موفق؟ - در گلوی من ابر کوچکیست...


و من گرافیست شدم ، اما موفق؟

با سس کوچولوی بیژنش درگیر بود. مث 80 درصد آدما از جایی که جاش نبود داشت سعی میکرد بازش کنه. حتا سلامم به هم نکرده بودیم. ینی وسط ناهار به جم اضافه شده بود و من توانایی اینو در خودم نمی دیدم که گردنمو بچرخونم بهش سلام کنم یا هرچی . ولی دیدم خیلی درگیره گفتم میخاین من بازش کنم؟ نگام کرده بود و دستش دراز شده بود سمتم. بازش کردم و در جواب تشکرش چشمک زدمو گفتم من لیسانس باز کردن این مدل سسا رو دارم! طولانی ترین جمله ای بود که در این مدت گفته بودم.

امروز صب از جلوی ایسگاه شماره 6 آتش نشانی رد شده بودم. تو اتوبوس بودم. بعد یاده اون سال تابستون افتاده بودم که تخته شاسیامونو میزدیم زیر بغلمون و پیاده گز میکردیم دزاشیب به سمت میدون قدسو ، و هرروز از جلو این ایسگاهه رد میشدیم و به اون بنر بزرگ هیجان انگیزی که جلو درشون زده بودن و نوشته بودن آتش نشان داوطلب میپذیریم ، نگا میکردیم و چرت و پرت میگفتیم. که مثلن اگه کنکور قبول نشیم میریم اینجا گانگستر میشیم. سه چاهار ماه تموم هرروز از جلو ایسگاهه رد شده بودیم و هر روز بنره رو دیده بودیم و هر روز گفته بودیم اگه قبول نشیم به جون خودمون میایم همین جا . بعد قبول شده بودیم، قبول شده بودم. و البته بعدش هم هر روز از جلوی ایسگاهه رد شده بودم ولی بنره دیگه نبود . گفته بودم دیدی! فقط منتظر بودن من قبول نشم برم اینجا! خبر رسیده بهشون که قبول شدم ، ورداشتنش.

بعدن یه بار که با فرناز از جلوی ایسگاشون رد میشدیم ، دو سه تا از آتش نشانا جلو در بودن ، بوق زده بودیم براشون ، هفت و نیمه صب! دس تکون داده بودن برامون. فرناز گفته بود به جون خودم الان فک کردن ما خُلیم! گفته بودم ینی فک میکنی نیستیم؟ کی این ساعت صب آتیش میکنه میره دانشگا گِل بازی؟ واسه دو ساعت کل روزمون هدر میره .دی ماه بود.

یه روزی وسط دی ماه ، وایساده بودم پای تخته تابع و حد و دیفرانسیل و این مصیبت ها رو حل میکردمو توضیح میدادم. یه جاییش گفته بودم دیگه اینجوری وخته خودمونو هدر نمیدیم که بشینیم حساب کنیم! از اینجا ملومه که جواب فلان چیزه! بچه ها خندیده بودن. خانوم "ح" ، عزیز ترین معلم ریاضی دنیا ، گفته بود واقعن فک میکنی وختت هدر میره؟ گفته بودم آره.

بعد واسه اینکه وختم هدر نره ، رفته بودم کتابای تاریخ و مبانی و طراحی خریده بودم. رو یکی از تختای یکی از اتاقای یه مهمون خونه تو گرگان دراز کشیده بودم و فرق طراحی با راپید و خودکارو خونده بودم. هنوز یادمه چه جوری پله های کنار مدرسه رو یورتمه رفته بودم تا برم ریز نمرات و پرونده مو بگیرم . همون جوری که روزای آخر پله های آموزشو یورتمه میرفتم و جیغ کتونیام در میومد.

سه ماه تموم تخته شاسی به دست از جلوی ایسگاه آتش نشانی رد میشدم و فک میکردم اگه قبول نشم میام اینجا.  هیچ وخ گردنم نمی چرخید که توی ایسگاشونو نگا کنم. فقط به اون بنره که یه آقایی تو لباس آتش نشانی با کلهم تجهیزات مورد نیاز وسط یه عالمه آتیش نارنجیه باحال ، وایساده بودو نگا میکردیم. صب تا ظهر میشستیم کاسه کوزه میکشیدیم و جنسیت در میاوردیم . پرسپکتیو یه نقطه ای و دو نقطه ای و سه نقطه ای تمرین میکردیم. در یک فرایند خسته کننده باید سی تا پرده ی رنگی بین سفید تا سیاه میساختیم. بعد چهار بعد از ظهر به این فک میکردیم که قبول نمی شیم.

خانوم "ح" یه باری بعد از اجرای جشن روز معلم ، سرکلاس گفته بود مراسمو امسال داده بودن دسته اینکاره ها! خانوم "ح" به من میگفت حاضر جواب.

رفته بودیم که درباره ی انیمیشن تحقیق کنیم. بهمون یه معرفی نامه داده بودن که از در جا.م ج.م بریم تو و از اونجا بریم دانشکده ی صد.ا و سیما. دره اصلیش تو نیایشه. آقاهه رامون نداده بود. ینی یه جوری به من و کوله ام نگاه کرده بود که انگار من تا دندون مسلحم و الان میخام سازمانشونو منفجر کنم و تریبون ها رو در اختیار خودم بگیرم و کلن نظامو بپوکونم. گفته بود نمی شه! نمی شه ! امکان نداره! اصن کی اینو امضا کرده؟ کی شما رو آفیش کرده؟ من نمی تونم! برو برو! من همین جوری نگاش کرده بودم.

رفته بودیم جلو در نیایش. آقاهه بدش نمیومد بازرسی بدنی کنه مارو. کارت ملیمونو گرفته بود و همچنان بد بینانه هی به من گفته بود دخترشی؟ گفتم نه. بعد استاده سر جلسه ی امتحان بود. ما نشسته بودیم رو مبلای کوتاه دفترش. اومده بود . گفته بودم میشه لطفن بگین که چن سالتونه؟ گفته بود نه! گفته بودم وا! من شنیدم میگن از آقایون نباید درباره ی حقوقشون بپرسی ، معذوریت گفتن سن ماله خانوماس! گفته بود حقوقمو میگم ، حاضر جواب.

بعد یه فیگوره سوپر من برامون کشیده بود ، شبیه همون آقاهه رو بنر آتش نشان داوطلب. گفته بود توام برو گرافیک. موفق میشی.

 

   + ; ۱۱:۱۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٢/٢٤
comment تو بِبار()