DOCTYPE html PUBLIC "-//W3C//DTD XHTML 1.0 Strict//EN" "http://www.w3.org/TR/xhtml1/DTD/xhtml1-transitional.dtd"> لپ کلام اینکه یکی منو از این خیابونای لعنتی جدا کنه لطفن - در گلوی من ابر کوچکیست...


لپ کلام اینکه یکی منو از این خیابونای لعنتی جدا کنه لطفن

بعضی وختا حس میکنم هرچقدر باشدت و سرعت بیشتری از بعضی چیزا فاصله میگیرم ، دقیقن به همون سرعت و شدت ، دورم میزنن و جلوم در میان. دارم کم کم سعی میکنم از هیچی فرار نکنم. بهتره .

خیلی کم ممکنه صب که از خاب بیدار میشم ، تصمیم بگیریم که "pitty party" را بندازم و فیگوره "وای من خیلی حروم شدم ، خیلی جوون بودم واسه ناکام شدن" و این کته گوری ها ، بگیرم. یا بشینم پنبه ی گذشته ها رو بزنم و گند بکشم به خودم و احوالاتم. اصولن ترجیح میدم در لحظه از اتفاقات بگذرم و یاد آوری شون نکنم. کلن آدم خاطره بازی نیستم. از اینکه بچسبم به گذشتم خوشم نمیاد.  یه بار یه نفر بهم گفت لابد چون گذشته ی درخشانی نداشتی. آره خب . نداشتم. واقعن نداشتم. یه گذشته ی ممولی. هیچ اتفاق خاص و هیجان انگیزی هم توش نیفتاده. اما امروز...

بعدش خانومه امروز تو اتوبوس میگفت وای بیچاره شدم من این ماه! هم تولده شوهرم بوده ، هم روز معلم ، هم روز مرد! دیگه خسته شدم از کادو خریدن. رو به من گفته بود نه؟ گفتم نه! من بودم هر سه بارشو هم واسش شیرینی میخریدم هم کادو! خوش میگذره! کلن من از کادو خریدن و شیرینی خریدن و اینا خوشم میاد.

من همیشه با مردا رابطه ی بهتری داشتم ، با دامادای فامیل ، با پسرخاله هام . شاید چون دوتا داداش دارم. نمی دونم. دلیلش چیه. ولی اینجوریه. حالا مثلن تو عرف چیزه خوبی نیس! نباشه ! فدای سرم. مثلن مهندس خیلی با من حرف میزنه. کلن مهندس از ایناس که خیلی حالیشه! ینی خیلی چیزا بلده. من از آدمای اینجوری خیلی خوشم میاد. بابای خودمم اینجوریه. هم خیلی اطلاعات داره هم خیلی کارا رو بلده. البته من زیاد سر به سر مهندس میذارم ، اونم از دهتا یکیشو جواب میده. حتا مثلن یه بار بهم گفت تو که انقد خوبی چرا تنهایی؟ (البته که مهندس مث همه ی بقیه معتقده من خروارها آدم رو توی آب نمک دارم و مقادیر زیادی رو هم زیر سرم جاسازی کردم! )بعد من بهش گفته بودم شاید چون خوب بودنه خالی کافی نیس. میدونی سخت ترین جوابه زندگیم بود(اون موق). حتا به طرز احمقانه ای تو چشمام اشک جم شده بود وخته گفتنش. و بله باعث خجالته که بگم اشکام توی چشمام نموند و یه وضیت تاسف باری به بار اومد و مهندس کلن چشماش گرد شده و گفت چی شده الان؟ گفته بودم هیچی حینه جواب دادن به سوالات دستم موند لای در! ماله اونه! دیگه هیچ وخ درباره این چیزا با هم حرف نزدیم.

بعضی وختا حس میکنم قرار انقد یه اتفاقی برام بیفته تا نسبت بهش آنتی بادی بسازم. مثلن الان یه چیزایی تو زندگی هس که من بهشون "سر" شدم. کلن هیچ تغییری توم ایجاد نمی کنن. ولی هنوز خیلی چیزا هست که به نظرم واقعن ارزشی نداره و من هنوز بهشون اهمیت میدم. دوس دارم که بتونم اونارم به کمترین درجه ی اهمیت برسونم.

یه روزایی بود بیشتر از هر چیزی توی دنیا ، عصبانی بودم. خیلی خیلی خیلی زیاد عصبانی بودم. جوابم به همه چی نمی دونم ، نمی تونم ، نمیایم ، نمی خورم ، نمیشه و نمیخام بود. انقد عصبانی بودم و انقد انرژی صرف کنترل عصبانیتم میکردم که تمام مدت سرم درد میکرد. یادمه از خاب که بیدار میشدم اولین کاری که میکردم تمرکز روی سر دردم بود. بعد میدیدم هنوز هست. هم سرم درد میکرد هم فکم. در حدی که میترسیدم دهنمو وا کنم دندونام بریزه. بعد پتانسیل اینو داشتم که بشم قاتل زنجیره ای! و فقط واسه زندان نرفتن بود احتمالن که هرجایی عصبانی میشدم ول میکردم میرفتم. مهم نبود کجا بود. میدونستم که باید برم. چون موندنم پشیمونی به بار می آورد. یه بار از اون بارا تو اتوبوس بودم. بعد از یه روز واقعن طولانی تو دانشگاه. کلن اعصابم پودر شده بود بعد یه خانومه سرِ من اینجا وایسم تو اونجا وایسا ، رفت رو اعصابم . واقعن توانایی شو در خودم میدیدم که بزنم جمجمه شو بشکنم! ولی به محضه وا شدن در اتوبوس پیاده شدم.

اما امروز...

   + نازنین ; ۱٠:٠۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٢/٢۱
comment تو بِبار()