DOCTYPE html PUBLIC "-//W3C//DTD XHTML 1.0 Strict//EN" "http://www.w3.org/TR/xhtml1/DTD/xhtml1-transitional.dtd"> در انتهای یک جمعه ی نسبتن خوب ، باید بگم که - در گلوی من ابر کوچکیست...


در انتهای یک جمعه ی نسبتن خوب ، باید بگم که

1-مثلن اندی به نظره من از این آدمای خوشاله! خوشال که میگم ینی خوشالا! کلن انگار دنیا دایورته براش ، با خودش خوشاله! خوشبحالش البته واقعن. هروخ صداشو میشنوم حس میکنم خیلی آدمه دل به نشاطیه!

2-اونشب تو هال دراز کشیده بودم رو مبل ،خیلی کم ممکنه که من توهال بشینم. بعد دیشب دراز کشیده بودم رو مبل سه تایی و داشتم پلی لیست گوشیمو ویرایش میکردم ، یه لحظه خیره شدم به سقف و یه تصویری مربوط به حداقل 8 یا 9 سال پیش ، زنده ی زنده اومد تو سرم.

 8 ساله پیش سوم دبیرستان بودم. و اگزکتلی قبل از این تصویر ، منم یکی بودم مث اندی! البته نه به این زشتی و شهرت چشمک، ولی دل به نشاط.

اتفاقه ، چیزه خاصی نبود. یه بخش از زندگی بود. یه چیزی که دیر یا زود اتفاق میفته. آدما میان و میرن . بعضی وختا واسه همیشه. بعضی وختا یه جوره بی خبری ، یه جوره یهویی ! واسه همیشه میرن. ینی نه از زندگی تو آ ، کلن!

میمیرن.

 آدما ، همونایی که فک میکنی هوم ، حالا حالا ها هستن ، میمیرن. همون وختی که تو نشستی ناهار میخوری با خیارشور. همون وختی که لیوان چایی به دست به زیر نویس فوری شبکه ی خبر میخندی. بعضی آدما اون موق مردن.

بعد مردنه آدما فرق داره. مثلن اولین تجربه ی شنیدن و دیدن وحس کردن مرگ ، تو بچه گی، خوش شانس باشی مردن ماهی گلی و جوجه رنگیه ، بدشانس باشی مامان بزرگ و بابابزرگ . که مثلن بابات بهت بگه خدا یه جور بهشتی هم داره که ماله حیووناس و همه ی جوجه ها و بچه ها گربه ها و ماهیا وختی میمیرن ، میرن اونجا و خیلیم بهشون خوش میگذره.

ولی از یه جایی به بعد ، از وختی میفهمی مردن دیگه اون تصور "دیزنی لند" گونه ی بستنی خوردن روی ابرای تپلی ! نیست . مردن میشه تراژدی .

و بعد یه جایی ، یه وختی ، یه روزی تو زندگیت باید تصمیم بگیری که برات مردنه آدما مهم تره یا بودنشون. باید بتونی به این فک کنی که مردن همیشه قرار نیست یه مقدمه ای داشته باشه ، آدما همشون اول مریضیای لاعلاج نمیگیرن ، بعد بمیرن. بعضی وختا یهویی میمیرن. انقد یهویی که واسه گفتنه یه" ببین واقعن منظورم اونی که گفتم، نبود " باید تا قیامت صب کنی .

3- اون دفه رفته بودیم با آزی خرید ، میخاس واسه اون پسره که من آخر نفهمیدم دوستشه یا دوس پسرش ، کادوی تولد بخره . بعد جلو دره مغازه ی عطر فروشی ، گفته بود بخرم ینی؟ گفتم نمی دونم. چرا نخری؟ گفته بود آخه میگن عطر جدایی میاره.

من دوستش بودم ولی واقعن فک نمی کردم آزی به همچین چیزایی فک کنه حتا! خندیدم. دقیقن ها ها ها ! خندیدمو گفتم وای واقعن فک میکنی درسته این چیزا؟؟؟ بعد خب دوستم توق نداشت که من بهش بخندم . مجبور شدم که دستمو بندازم دور شونه هاش و نیشمو جم کنمو بگم : ینی منظورم اینه که اگه واقعن درست بود ، الان راهروهای دادگاها خیلی زود خلوت میشد ، عطر میخریدی براش طلاقت میداد! میفهمی منظورمو؟ گفته بود : واسه زن و شوهرا که نه! واسه بقیه . گفته بودم خب نمی دونم !من در جریان نیستم.  بعد دوباره دو نقطه دی شده بودم از فکره دوستم و نگرانیش. گفته بودم آزیتا ینی واسه خاسگار سمجم جواب میده؟ یا مثلن اون چون یه شوهر بلقوه محسوب میشه ، اثرشو خنثا میکنه؟

البته سوال من کاملن جدی بود ،ولی آزیتا بهم گفت خفه شم و هولم داد اونور و رفت.

4-فیلمه یکم بالای هیجده ساله ، مضمونش نه ها ، بعضی صحنه هاش ، بعد یه جوره غم انگیزی من با دختره قصه همزاد پنداری میکنم. البته که چون اونجا خارجه ، تهش یه اتفاق هیجان انگیز میفته و همه چی خوب میشه ، ولی تا دوسوم فیلم دقیقن من و اون دختره مث همیم . خب حالا نه مثه مثه هم ، دختره خوشگل تر از منه ، خیلی! ولی واقعن از لحاz شخصیت و برخورد و کاراش شبیه همیم . واسه همین دقیقن حسش میکنم .  و خب خوشالم که حداقل دو سوم زندگی شبیه به زندگی منو تو خارجم دارن!

   + نازنین ; ٧:۱۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٢/۱٩
comment تو بِبار()