DOCTYPE html PUBLIC "-//W3C//DTD XHTML 1.0 Strict//EN" "http://www.w3.org/TR/xhtml1/DTD/xhtml1-transitional.dtd"> 5-جدی نگیرید این پستو، هم خابم میاد ، هم گشنمه! - در گلوی من ابر کوچکیست...


5-جدی نگیرید این پستو، هم خابم میاد ، هم گشنمه!

1-نشستم چشمامو با پاک کننده ی آرایش ، تمیز میکنم. آقای طوطی هم خیلی صبور و متعجب نشسته روی شونم و نگا میکنه. مث اونشب. مث بابام! داش از جلو در اتاقم رد میشد منو تو این وضیعته پدِ سفید روی چشم! دید و گفت چیکار داری میکنی؟ گفتم چشممو دارم تمیز میکنم. گف چی شده چشت؟ گفتم چیزی نشده، گریم شده! گف نمالین انقد این چیزا رو به سر و صورتتون! کاملن کلیشه ای و اصیل و مامان باباگونه بود حرفش. البته ادامه هم داشت ، ولی در مسیر ورود به اتاق خودشون ، فید شد کم کم! نشنیدم.

کلن مامان باباها ، هر جوری که باشن ، یه سری کلیشه های تعریف شده ای رو حتمن دارن! مثلن با راضیه یه بار آمار گرفتیم دیدیم مامان نصف بچه های گروهمون ، وختی بیشتر از چار بار صداشون کنی پشت هم ، مخصوصن وختی خودشون مشغولن ؛ در جواب "مااااماااان " گفتنت میگن " یامان! چیه؟ "

یا مثلن یه بار داشتیم میرفتیم گالری با هم ، بعد میخاستیم گل ببریم واسه یکیشون ، بچه ها هی تنبل بازی در آوردن که حالا الان نریم گل فروشی ، میریم میخریم بعدن ، تو راه! یهو منو راضیه باهم گفته بودیم "نه دیگه ! نمی شه! راه نداریم! همین الان بخریم بریم." الهام گفته بود: اه! مثه باباها! خندیده بودیم . بعد همه اعتراف کرده بودن که دقیقن وختی قرار برن یه جایی ، باباهاشون میگن تو را وای نمیستیما.کلن نمی دونم چرا اینجورین مردا. انگار دارن هوایی میرن مثلن، جای فرود نیس دیگه! مبدا به مقصد باید بگازی بری!

2-مثلن بدونم یکی که ازش خوشم نمیاد ، قراره یه جایی باشه ، بعد منم میخام برم اونجا که خوشال بشم ، ولی با وجود اون دیگه زیاد خوشال نیستم ، نمی رم! ینی دوس دارم یا زیاد خوشال بشم ، یا اصن نشم! خوشالیه نصفه رو دوس ندارم. حالا نه که مثلن من از کلی آدم تو دنیا بدم بیادا! اونایی که ازشون واقعن بدم میادو نمی بینم دیگه! همچنین است البته شرایط درمورد اونایی که واقعن ازشون خوشم میاد! :- ) کیدیدنگ حالا. ولی کلن برام مهمه یه جایی برم که حالم خوب باشه. ینی یکی رو اعصابم ، و من رو اعصاب یکی! نباشم. بعد اون روز گول خوردم. رفتم یه جایی و بعد فهمیدم غروبش قراره یکی که من زیاد حال نمی کنم باهاش بیاد. (بله بله ! "حال نمی کنم باهاش " خیلی جمله ی لِیدی  واری نیست ، میدونم!، ولی واقیته ! پس بیاین قبولش کنیم چون حق مطلبو ادا میکنه! )

در همون حالت روی مبل نشسته و به صورت تیک وار! موهامو باز و بسته کردن ،فک کرده بودم که خب اصن میرم. نمی مونم که ببینمش بره رو اعصابم. بعد شیر ماده ی درونم بیدار شده بودو کش و قوسی داده بود به خودش که عمرن! ما اول اومدیم ! اینجا قلمرو ماست.

حالا آدمه ، از این پارتی کلیر (party killer)اس. از لحظه ای که وارد میشه همینجوری همرو شخم میزنه.اصن نمی دونم چرا دعوتش میکنن. البته یه احتمالی هم هس! مثلن فقط منم که به دلیل رسیدن به مدارج عرفانی ! میتونم این نویزای روحی شو حس کنم و بقیه اصلنم همچین حسی بهش ندارن. باید یه بار بپرسم ازشون.

بعد تصمیم داشتم که پروژه ی سالادو به صورت انفرادی انجام بدم. پیش ساخته شو نشونم دادن. کلن انگشت رو هرچی گذاشتم از قبل تهیه شده بود. مجبور شدم بشینم همونجا. بعد ازم پرسیده بود که چیکار میکنم و پوزخند زده بود به معلمی و گفته بود اینم شد کار؟ بعد گفته بود اصن از انتخاب رشته اشتبا رفتی! گفتم آره دقیقن ! من میخاستم بزنم "گانگستر" ، چنتا کد پایین ترو زدم شد گرافیک.

الان حوصله ندارم بقیه شو بگم.

3-امروز رفته بودم واسه مامانم پارچه بخرم. خیلی مسلط ! به آقاهه گفته بودم یه متر ساتن نمی دونم چیه این رنگی و نیم متر دانتل فلان! بدید به من . بعد یه دختره فک کرده بود من خودم بای دیفالت خیلی حالیمه! هی از من درباره ی جنس بقیه پارچه ها و اینکه واسه چه لباسی باید چقد ببره میپرسید. هر چقدم براش شفاف سازی میکردم که عزیزم من نمی دونم به خدا! اینو مامانم نوشته داده دستم ، اومدم واسش بخرم. ینی الان حکم یک ربات برنامه ریزی شده رو دارم و نه بیشتر ، درک نمی کرد. عکسه لباسی که میخاست بدوزه تو گوشیش بود و هی به فروشندهه نشونش میداد و میگفت چی بخرم ، بعد اون بنده خدا بهش میگفت، این دوباره میومد به من میگفت به نظر تو چیکار کنم؟ اونوخ از یه قرمزی که به نظر من رنگ رب گوجه بود ، ولی اون بهش میگفت قرمزه دونه اناری ، خوشش اومده بود و میگفت به نظرت این خوب میشه؟ گفتم ببین من آدمه قرمز ستیزی ام. پس از من در موردش نپرس.فک کنم خیلی بهش برخورد. رفت کلن.

4- یه غول چراغ جادو ، یا یه پری مهربون ، یا حداقل یه چوب جادو میخام خب. لازم دارم الان.

   + ; ٦:۱٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٢/۱۱
comment تو بِبار()