DOCTYPE html PUBLIC "-//W3C//DTD XHTML 1.0 Strict//EN" "http://www.w3.org/TR/xhtml1/DTD/xhtml1-transitional.dtd"> شب یلدا ... - در گلوی من ابر کوچکیست...


شب یلدا ...

امروز بالاخره اون کنفرانس لعنتی چاپ ماشینی رو دادیم !

الانم خونم ! خوابم میاد خفن ! واسه فردا ام عکس ندارم ! شاید غزاله رو نرم ! شایدم برم یونی ، نرم سر کلاس ! آخه میرزا ام دارم !

الان داشتم به یلدای سالای پیشم فک می کردم ... سوم دبیرستان که بودم فک کنم کل شب یلدامو با رادیو جوان گذروندم ... سال پیش دانشگاهی مو یادم نمیاد چیکار کردم ! سال اول دانشگاهم که بودم رفتیم خونه خالم اینا و مثلا دور همی خوش گذروندیم ! سال دوم که بودم تمام شب یلدا نشستم والورای مختلفه سبز به قرمز و آبی به نارنجی رو در آوردم و هی اس ام اس بازی کردم ! پارسالم یادم نیس ! فقط یادمه الی یه اس ام اس باحال برام فرستاد عصرش...

امسالم که فقط یکم شام خوردمو چنتا شیرنی نخودچی با 4،5 تا لیوان چایی و 3 تا خیارو یکم تخمه . پسته ! دو ساعتیم هس که نشستم به وب گردی ! چشمام داره می سوزه و خوابم میاد !اصلنم حس و حال یلدا و این صحبتا رو ندارم ! جواب هیچ کودوم از اس ام اسای تبریک یلدارم ندادم ! بعدشم اینکه اصلا چه فرقی می کنه که امشب بلند تر از دیشب باشه ؟ وختی هر دوتاش یه ..ه! وختی هر شب خسته ای ، شاکیی ، غصه داری ، بغض داری ، دل تنگی ! وختی هرشب دلت می خواد دیگه صب نشه !  هرچی بلن تر بدتر ! والا ! یلدا ام مال ما نیست ! ماله خوشالاس ! تو این دنیا همه چی مال خوشالاس ! نه مال من ! من کلا با هیچیه این زندگیه حال نمی کنم ! من دیگه خیلی تنها شدم ! خیلی خالی شدم ! دیگه حوصله ی هیچ جا و هیچ کسو ندارم ! تا وختی خونه ام ، دلم میخواد برم بیرون ! همین که می رم بیرون دلم می خواد بیام خونه ! سر کلاس نمتونم یه دقه بشینم ! همش احساس خفگی می کنم ! دلم واسه دوستام تنگ می شه ، بعد وختی باهاشونم حوصله شونو ندارم ! همشم سر گیجه دارم ! مامانم می گه مال اینه که صبونه نمی خوری !!! کلا من هر چیم بشه یا مال اینه که صبونه نمی خورم یا مال اینه که همش چیزای ترش می خورم ! اون ترمی استاد تصویر سازیمون برگشته می گه به مامانت بگو برات کاچی درس کنه بخوری ! تو سفیدی ، همش سردیت می کنه ! می خواستم بگم عسلم کاچی مال زائوئه ! من زاییدم مگه ؟؟؟

الان دیگه فک کنم برم بخوابم . به درک که عکس ندارم واسه غزاله ! اون نقدیم که می خواس ننوشتم ! اصلا یونی و مسائلش دیگه دغدغه ی من نیست !

پ.ن : اون روزی پیش الی نشسته بودم ، سر کلاس حکمت هنر ، بعد داشتیم فشو دری وری می گفتیم به این استاده ، من گفتم خدایا این سیه روزی چی بود نصیب ما کردی ؟ کی می شه ما روز سفید داشته باشیم ؟ بعد الی گف روز سفید دیدی مگه تا حالا ؟ منم گفتم نه ! گف خوب پس چرا میخوای ؟ شاید چیز بدی باشه ! تو از کجا می دونی ؟ کلی با هم خندیدیم ... تلخ...

پ.ن :خدایا ! ینی میشه منم یه روز خوشال باشم ؟ خیلی خوشال ؟ از تو دلم ! از ته دلم ؟ میشه یه روز من انقد اشک نداشته باشم ؟ انقد دلم تنگ نباشه همش ؟

   + ; ۱٢:۱٥ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۱٠/۱
comment تو بِبار()