DOCTYPE html PUBLIC "-//W3C//DTD XHTML 1.0 Strict//EN" "http://www.w3.org/TR/xhtml1/DTD/xhtml1-transitional.dtd"> و توام هیچ وخ اینجا رو نمی خونی... - در گلوی من ابر کوچکیست...


و توام هیچ وخ اینجا رو نمی خونی...

اصلن نمی خام باهات بحث کنم. کلن خیلی وخته که مباحثه و مناظره و این حرکتای فرسایشی از حیطه ی توانم خارج شده. دلیلشم فقط اینه که احساس میکنم جز استهلاک بیشتر نتیجه ای ندارن. مگر اینکه قضیه خیلی جدی باشه . دیگه "من اینو دوس دارم ،تو چرا دوس نداری و من نظرم اینه تو چرا نظرت این نیست "، برام اونقد حائز اهمیت نیس. ترجیح میدم در سکوت و با لبخند و دیگه نهایتش گفتن "نمی دونم ، کاریه که شده " سرو و تهشو هم بیارم. اصن بحث کنم که چی بشه؟

از اینکه کالری بسوزونم تا یکیو مستعمره ی اعتقادات و افکار خودم کنم ، نظریه ها و افق های روشن دیدمو به رخش بکشم متنفرم. مگه من مسئول زندگی و انتخابا و تصمیمای دیگرانم؟ خب نظرش اینه ، بذا باشه! یا خوشبخت میشه یا عبرت میگیره یا بزگ میشه یادش میره! والا.

بعد همش که این نیست ، کلن از این که یه چیزی بگم و دیگران در موردش اظهار نظر کنن هم زیاد خوشم نمیاد. ینی اگه بخام یه چیزه مهم بگم قبلش وارنینگ میدم که " ببین من میخام یه چیزی بگم ، ولی تو نباید هیچی بگی! باید فقط گوش کنی؟ خب؟ "

واسه همینم هیچی بهت نگفتم. در حالی که همه ی چیزایی که داشتی میگفتی از نظر من بُل شِت بود. من اصن این چیزا رو درک نمی کنم. اصن کلن تو درک کردنِ تو مشکل دارم! ولی نمی دونم چرا همیشه تو حرفاتو به من میزنی و منم به تو! حالا لابد اگه تو بدونی من هیچ وخ درکت نکردم خیلی ناراحت میشی. ولی خب من تاحالا نذاشتم بفهمی. نه اینکه چون درک نمیکنم ، برام بی اهمیت باشه ها ، ولی احساس میکنم میتونه همه چی خیلی بهتر از اینی که هست باشه. ولی نمی دونم چه جوری باید بهت بگم.

میدونی کلن من نسبت به بعضی چیزا حس خوبی ندارم. همینجوری بی دلیل. ینی حتا نمی تونم یه دلیلِ الکیِ خنده دارم واسه خوش نیومدنم بیارم. خب خوشم نمیاد و حسه خوبی ندارم بهشون. ولی انقد بدجنس نیستم که چون خودم خوشم نمیاد دیگرانم به دوس نداشتنش تشویق کنم. معمولن هرکی تو این موارد میخاد باهام مشورت کنه بهش میگم که ببین من واقعن آدمه مناسبی واسه مشورت در این مورد نیستم. به نظرم بهتره حداقل با یه آدم بی طرف حرف بزنی.

من اگه جای تو بودم و از یکی خیلی خوشم می اومد ، اصن عاشقش بودم ، مثلن از ده تا ستاره ، نه تا و نصفی دوسش داشتم و اون یه نصفه رم محضه پررو نشدنش! خالی گذاشته بودم و بعد میفهمیدم اون در بهترین حالت دیگه چاهارتا منو دوس داره بی خیالش میشدم. واقعن میگم. مگه آدم چقد میخاد زنده باشه؟ منکه امید به زندگیم زیره سی ساله! حالا در خوش بینانه ترین شرایط مثلن چهلو پنج – پنجا!

میبینی؟ اونقدی زیاد نیس. دیگه مگه آدم تا چن سالگیش حوصله ی این کارا رو داره؟ نه فقط حوصله ها ، منظورم بنیه اس! از یه جایی به بعد دیگه خیلی همه چیز باید پرفکت باشه که آدم تحت تاثیر قرار بگیره.

دقیقن به خاطر همین ، من بی خیالش میشدم. خب دوسم نداره دیگه . زمانی که با هم بودیم کاملن برابر بوده ، من پتانسیل اینو داشتم که نه تا و نصفی دوسش داشته باشم ، اون دیگه خودشو کشته چارتا از من خوشش اومده تو این مدت. ینی در حد خوش اومدنم نیس به نظر من ، به نظرش احتمالن آشناییم با هم! خب چه کاریه؟

بهترین کار اینه که بیخیال بشی. اصنم کاره سختی نیس. یذره دوز خودخاهی تو ببر بالا. مگه اون به خاطر اینکه دوسِت نداره شرمندس که تو بخاطر دوس داشتنش خودتو به زحمت بندازی؟

میدونی شاید خیلی مدینه ی فاضله گونه یا خیلی توهمی و تخیلی یا اصن بچه گانه و همه ی چیزای غیره عقلانی دیگه باشه ، ولی به نظر من کسی که دوسش داری ولی همیشه این حسو بهت میده که نباید اولویت اول زندگیت باشه و باید سعی کنی همیشه یه بک آپ براش داشته باشی ، هیچ وخ نمی تونه "عشق"ِ زندگیه آدم باشه.

این نظر شخصیه منه. و هیچ اصراریم ندارم که تو قبولش کنی. اصن حتا بهش فک کنی. فقط همین جوری گفتم که بدونی. من از اینکه از یکی خوشم بیاد ولی همش بدونم یا حس کنم که رابطه ام باهاش امن نیست و بهتره که به یه چیزه دیگه به غیر از اون ، مث کارم یا درسم یا حتا گربه ی پشت درمون! بیشتر فک کنم و اهمیت بدم ،متنفرم. اصن نمی فهمم چرا مشاورا همیشه میگن نه ! وابسته نشید! همیشه یه چیز دیگه غیر از اون باید براتون اهمیت داشته باشه! بعد کم کم اون چیزه دیگه رو  از مرحله ی اهمیت میرسونن به صدر جدول! خب که چی؟ خیلی نرم دارن بهت میگن انرژی تو رو یه چیزه دیگه بذار که اگه همه چی گند خورد بهش شما میزان کمتری آغشته به گند! شده باشی.

من تا وختی که حس کنم یا اصن خودم انقد نفهم باشم که این حسو نداشته باشم و بقیه بهم بگن ، که بهتره زیاد به این آدم اهمیت ندم ، هیچ وخ به چشم کسی که میتونم واسه همیشه دوسش داشته باشم فک نمیکنم.

خب خوشم نمیاد. نه اینکه بگم باید در هم تنیده باشیم ، ولی برام مهمه که به صورت مساوی انرژی خرج هم بکنیم. ینی فقط در همین حد ازش مطمئن باشم که اونم درست به اندازه ی من واسه این رابطه ارزش قائله.

اصن من چون ضعف اعصاب دارم ، از اینکه بخام در استرس عاشق یکی باشم بیزارم. و دقیقن به همین دلیل هیچ وخ تو رو درک نکردم. چون توانایی تصور شرایطتو ندارم. نمی تونم بفهمم چرا آدم باید انقد سختی بکشه؟

نه اینکه حالا من خیلی رستگار باشما ، منم هنوز از بعضی آدما خیلییییییییی خوشم میاد ولی چون بالغ درونم به کودک درونم اشراف داره ، معمولن خیلی به سرعت دستشو میگیرم و می کشمش کنار و خیلی ساده براش توضیح میدم که ببین درسته که از نظر تو این آدمه خیلی خوبه و دوس داشتنیه ولی از نظر اون تو اینجوری نیستی. خب؟

ببین دوستم! اینکه آدم خودش به خودش بگه که واقعن شانسی تو این رابطه نداره ، خیلی بهتره تا انقد ادامه بده که گیم اور شه! کلن این زندگیای مث زندگی ما ، خیلی کم تو لیست معجزه های خداوندی قرار میگیرن . و به نظرم خدا مشکلات مهم تری داره که ترجیح میده معجزه هاشو اونجاها خرج کنه تا واسه پر کردن پنج تا ستاره ی خالیه تو.

میدونم که میتونی برای اِن به علاوه ی یکمین بار به من بگی که قضیه فرق میکنه و من ترسوام و من احمقم و من مث بازنشسته های پیره نیمکت نشین پارک سرکوچه تونم و خیلی هم متاسفی برای من و طرز فکرم . ولی مهم نیست. من از شنیدنش ناراحت نمیشم. چون داستانای این شکلی برای من "اُپن سیکرت" محسوب میشن .

   + نازنین ; ۱٢:٢٦ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/۱/۳٠
comment تو بِبار()