DOCTYPE html PUBLIC "-//W3C//DTD XHTML 1.0 Strict//EN" "http://www.w3.org/TR/xhtml1/DTD/xhtml1-transitional.dtd"> خودم میدونم! من بیمارم ! :-) - در گلوی من ابر کوچکیست...


خودم میدونم! من بیمارم ! :-)

همکارم نشسته بود رباتای بچه هاشو ترمیم میکرد. همون جلو در و هویه شم زده بود به برق . گفتم من اینجا بشینم؟ یه نگاه مشکوکی کرد بهم. گفتم اذیت نمی کنم ،حواستم پرت نمی کنم به جونه خودم! بشینم؟ گفت اون ور تر! نشستم و کاغذامو گذاشتم رو میز. گف چیکار میخای بکنی؟ گفتم اینا رو باید بخونم ویرایش کنم. گف خطه خودته که! گفتم آره ولی باید دوباره بخونم!

چرا؟ چون من مغزه بی دقتی دارم! ینی دلیلش اینه که پردازش اطلاعات تو مغزم سرعتش بالاس. واسه همینه که تند حرف میزنم! بعد وختی دارم مینویسم ، جمله ها قبل از اینکه روی کاغذ تموم شن ، توی سرم تموم میشن! واسه همین معمولن یه فعلی ، اسمی ، حرف ربطی چیزی! جا میفته. همیشه هرچی مینویسم باید بعدش بخونم حتمن.

گفته بود ایندیزاین بلدی؟ گفتم اوهوم. خوشم نمیاد ولی ازش. گف چرا؟ گفتم اخلاقش خوب نیس. خندید. کلن این همکارم به نصف به علاوه ی یکه حرفای من میخنده. گف ینی یه چیزی بگم تو این دیزاین برا من درس نمی کنی؟ گفتم نه! من از این دیزاین خیلی بدم میاد.حاضرم کارای بی مزه و مسخره تری انجام بدم به جاش! ینی مثلن حاضرم حتا بشینم ربات لحیم کنم! ولی تو این دیزاین کار نکنم! نگام کرد. زبون در آوردم براش.

بعد نمی دونم چرا همه فک میکنن ایندیزاین خیلی چیزه باحالیه. اون منشیه انتشارات که فک میکرد تو ایندیزاین میشه اجرا کرد! حالا آیکونشم نمی تونست پیدا کنه رو صفه ها، ولی یه جوری دربارش حرف میزد که انگار از برنامه نویساش بوده. اون آقای "ت" ام که پوسته منو کند بسکه گف ما ماهنامه مون تو ایندیزاین بسته میشه! کلن خیلی دوس داش بگه اگه توام نباشی من خودم بلدم کارای گرافیکیِ اینجا رو انجام بدم. اونوخ به خاطر همین بلد بودنش ، یدونه آرم داغون طراحی کرده بود ، توی ورد! احتمالن. منم که نمی دونستم شاهکاره خودشه. یه بار که داشتم کارا رو بهش نشون میدادم گفتم راستی من اینم عوض کردم. خیلی داغون بود. گفت آره اونو من هول هولکی! طراحی کرده بودم! گفتم آره حالا بد نبودا! ینی خیلی چیز نبود! چی بگم خب؟ :- )))))

گفتم خب باشه درس میکنم واست . چی هس حالا؟ گف ماله شرکته. ایمیل میکنم برات. بعد گف نمی ری اونور؟ گفتم حالا زوده. یه رب به ده میرم. گف یکی از معلمای اونور به من گفته من فک میکردم تو سی سالته! گفتم بیخیال. اونا همین جورین! یکیشون امسال بعد از یازده سال که ازدواج کرده ، بسلامتی باردار شده ، بعد همه ازش میپرسیدن که چن سالته ، منو نشون میداد میگف من از این چن سال بزگ ترم! آخرش فهمیدیم متولد 57 ئه! خندید.

مثلن منیرم تو یونی این شکلی بود. متولد پنجاهو هشت بود ، میگف من شصتو یکی ام. اونوخ چون در ناخوداگاهش ثبت نشده بود ، چن باریم گف اون خاهرم که شصتو یکیه! منم بهش گفتم ا؟ با خاهرت دوقولویی؟ گفت نه! من اول شصستو یکم ، اون آخرش! نمی دونم چرا اصرار داشت بگه از تیره ی همسترن و زاد و لدشون هفتگیه!

گف راستی اردو جهادیه رو رفتما! گفتم ا ! آهان آره اصن یادم رف بپرسم. خوب بود؟ گف خیلیییییییی! بچه هاشون خیلی خوب بودن. خیلی بهتر از اینا! و یه اداییم در آورد. فقط بدیش این بود که بعضیاشون لهجه ی غلیظ داشتن یا زبون محلی . سخت بود ارتباط برقرار کردن. ولی چنتا کلمه یاد گرفتم ازشون کلی ذوق میکردن وختی میگفتم.

دقیقن مثه اون آقا عربه. که من نمی فهمیدم چی میگه. ولی هی باهام حرف میزد. زیادم نگا میکرد.چشاشم سبز بود. من فقط یه بار نگاش کردم. بعد نه چاییه من تموم میشد ، نه حرفای اون ، نه مامانم اینا میومدن! مارو برده بود تا یه جایی که اسمش یادم نیس. بعد برگشته بودیم هتل . در تقدیر و برای حسن ختام همه ی حرفاش گفته بودم شکرا جزیلا! نیشش تا بنا گوش باز شده بود و یه جمله ی طولانی گفته بود. بعد فرداش و فرداهاش و همه روزای دیگه هی سلام میکرد . به همه . روز آخرم  جلو در وایساده بود و به من گفته بود : زیاد مرسی!

چیز میزاشو جم کرد و خمیازه کشید. گفتم میری؟ گف آره دیگه. این خانومه ام که نیومد من اینا رو بدم بهش. گفتم اومد من بهش میگم. میری خونه؟ گف نه. میرم اون مدرسه. بعدشم شرکت. گفتم کی میری خونه ینی؟ گف پنجو شیش. گفتم ینی الان تا 5 و 6 بیداری؟ گف آره. گفتم باشه برو! ولی من ساعت دو میرم خونه میخابم! دلت بسوزه !

تو دانشگا ، یه ترم الی اینا ساعت هشته صبه شنبه کلاس داشتن. بعد من همه ی جمعه ها ساعت نه شب براش اس ام اسم میزدم : جم کن بخاب فردا باید بری یونی ! باید زود پاشی! منو میبینی بیدارم فردا کلاس ندارم! کلکسیون فوش داشتم تو گوشیم ازش!

   + نازنین ; ٥:٥٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۱/٢٦
comment تو بِبار()