DOCTYPE html PUBLIC "-//W3C//DTD XHTML 1.0 Strict//EN" "http://www.w3.org/TR/xhtml1/DTD/xhtml1-transitional.dtd"> تیر خلاصم ارسطو زد، با اون زن گرفتنش - در گلوی من ابر کوچکیست...


تیر خلاصم ارسطو زد، با اون زن گرفتنش

اونوخ اون روز شبکه سه یه مستند داش نشون میداد،  یه آقاهه بود رفته بود در مورد خرسای گریزلی تحقیق میکرد، با چه شیوه ی جذابی! یدونه مکعب یکو نیم در یکو نیم از جنس پلی نمی دونم چی،  درست کرده بودن و این آقاهه توش بود، وسط محل زندگی و رفت و آمد خرسا. خیلی چیزه هیجان انگیزی بود. خوشبحالش واقعن.

بعدش پروسه ی افسرده کردن من از طریق بصری،  همینجا که به پایان نرسید، شبشم یه فیلمه دوزاری داشت نشون میداد شبکه دو،  پسره دامپزشک بود، بعد باباش کادو براش جغد خرید! فک کن جغد! فک کن واقعن

تو اون یکی شبکه ام آقاهه رفته بود تو کویر بعد یه جور مارمولک خیلی کیوت، ینی یه شکلی بود این مارمولکه که آدم دلش میخاس بوسش کنه!  تو دستش بود و داش در موردش توضیح میداد. بعد اون پسره که باهاش بود خیلی متین داش گوش میداد فقط! خب چرا باید اونو ببرن که به مارمولک علاقه نداره؟

تازه همش که همینا نبود. کاش فقط قضیه خرس گریزلی و جغد و جوجه تیغی و مارمولک بود.

   + نازنین ; ٦:٥٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۱/۱٤
comment تو بِبار()