DOCTYPE html PUBLIC "-//W3C//DTD XHTML 1.0 Strict//EN" "http://www.w3.org/TR/xhtml1/DTD/xhtml1-transitional.dtd"> لعنت به دهانی که بی موقع باز شود - در گلوی من ابر کوچکیست...


لعنت به دهانی که بی موقع باز شود

بیس سالگی من،  حدفاصل آخرای نوزده سالگیم تا قبل از شروع بیستو یک سالگیم،  دوره ی اوج زندگیم بوده. همون وختی که من بهش میگم جوونیام. 

مثلن من تو جوونیام یوزد تو بی ماچ مور فان! اصن یه وضیا! خیلیا هستن که هنوز وظیفه ی خودشون می دونن اون موق های منو بهم یاد آوری کنن، بعد من جوابی ندارم براشون جز اینکه بگم خب جوون بودم اون موق دیگه!  الان پیر شدم.

و واقیت اینه که شدم. حالا قیافم جوونه،  ولی دلم نیست. آدم فقط تو جوونیاشه که اصرار داره با سر بره دنبال یه چیزی و یه کسی و یه اتفاقایی.  جوونی رو که رد کنی،  دیگه واسه از جا بلند شدن هی دو دوتا چارتا میکنی. 

نه که بد باشه ها، ولی یه جوری آدم دیگه گول نمیخوره انگار. شایدم من اینجوریم. کلن من یکی از بی نهایت خصلت های بدی که دارم،  اجازه اشتباه نکردن  به خودم دادنه. 

تو نوزده،بیس سالگیم خیلی کارای خوبی کردم، خیلی روزای خوبی داشتم، ینی حس می کنم آدمایی که این شانسو داشتن که تو اون موق تو زندگی من باشن/بیان،  با جذاب ترین و بهترین موقیت مکانی زمانیه من برخورد کردن. و اصلن شاید به خاطر همون روزاس که هنوزم هستن، وگرنه الان هیچ رقمه چیزه دندون گیری نیستم. ینی خیلی زیاد قابلیت ترک شدن و متروکه موندن رو دارم.

بعد اینایی که الانا میان از اون روزام تعریف میکنن برام،  بنده خدا ها شاید نیتشون خیره ها،  ولی منو ناراحت میکنن. ینی حالا نه ناراحتا، ولی حس خوبی بهم نمیدن.

توی روزای جوونیم، اتفاقای خوب زیادی داشتم،  ولی یکی یا دوتا تصمیم غلط گرفتم که بابتشون تاوان سنگینی دادم. خیلی سنگین. شاید به خاطر همینم هست که حالا انقد به خودم سخت می گیرم. نمی دونم. واقیتش اینه که خیلی ترسیدم. یه جور ترسی که مث یه چراغ قرمز مدام توی مغزم چشمک میزنه. تا مدتها حتا آژیر هم میکشید. الان یا من کر شدم یا اون ساکت شده! ولی هنوز هست و بخش عظیمی از زندگیم تحت تاثیر نوره قرمزشه.

بعد نمی دونم چرا،  -خدا رو شکر البته-! من از اوناییم که بیرونم بقیه رو کشته،  توم خودمو! مثلن هنوز این همه مدت بعد از پایان جوونیم،  هنوز کسایی هستن که بهم بگن باحال و سرخوش و الکی خوش ! حتا یه بار یه کسی همینجا برام نوشته بود شما جالبین! فک کن من! تو همون 19 سالگیمم هیچکس بهم نگفت جالب، دیگه چه برسه به الان. اصن "جالب" فک نکنم صفت مناسبی واسه توصیف آدما باشه،  واسه کتابو برنامه های تلوزیونی و اینا کاربرد داره به نظرم.

انی وی، همین اواخر یه آدمی که متعلق به همون روزای اوج زندگیمه،  گیر داده بود بهم که تو چرا وارد یه رابطه ای نمی شی و این حرفا. البته کاش دردش فقط همین بود، کلن رس منو کشید تا باورش شد ولله من کسی رو نه زیر سرم دارم نه تو آب نمک نه تو فریزر نه هیجا! حالا که به بن بست رسیده بود هی گیر داده بود که چرا خب؟ بعد شاید یکی از بدترین خصلت های من که البته اکتسابیه و کلن زندگی باعث ایجادش شده،  اینه که ترجیح میدم در مورد احساساتم و همه ی مسائلی که تا شعاع دو کیلومتری احساسم قرار دارن،  حرف نزنم. به نفع خودمه بیشتر از همه. منم فقط یه کلمه بهش گفتم چون احساساتم جریحه دار شده!

و این شروع سیزن دومه کند و کاو ایشون بود.

 

   + ; ۱٠:۳٥ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/۱/۱٢
comment تو بِبار()