DOCTYPE html PUBLIC "-//W3C//DTD XHTML 1.0 Strict//EN" "http://www.w3.org/TR/xhtml1/DTD/xhtml1-transitional.dtd"> 92 این بریف! - در گلوی من ابر کوچکیست...


92 این بریف!

بهار گذشته، به وفق دادن خودم با شاگردهای جدید و تموم کردن کار بچه ها دو هفته قبل از موعد مقرر گذشت. اردیبهشت پارسال روز معلم روزی بود که به منم مربوط میشد. از طرف خیلی ها که حتا فک نمی کردم یادشون باشه اس ام اس اومد. خرداد ماه خوبی نبود،  همش جلسه و شورا و حرفای الکی.  فک کنم همون موقها جوابای ارشد اومد، من فقط یه زبان 25 درصدی داشتم تو کارنامم! با دوتا درصد یه رقمی واسه درسای تخصصیم. رتبم چارصد پونصد بود و نقاشی حتمن قبول میشدم. بعد من حتا به تاریخ برگزاری آزمون عملی نگاهم نکردم. اصن فایل کارناممو سیو نکردم. کلن ارشد برام در حده بازی بود.

اوایل تابستون شرو کردم به فرانسه خوندن و فلش یادگرفتن. بعد یه مسافرت رفتیمو بعدش دوباره شورا و برنامه های تابستون مدرسه،و تداخلشون با ماه رمضون. کارگاههای اجباری و طولانی و کم بازده. عروسی لیلا و دیدن کلی از بچه های دبیرستان . شبی که بعد از شیش هف سال دوستامو دیدمو خیلی صمیمی انگار که همین دیروز با هم خدافظی کردیم،  درباره ی همه چی حرف زده بودیم. حتا احساساتمون.توی همین تابستون یه رابطه ی دوستانه ی ده ساله بدون دلیل، شایدم به دلیلی که من نمیدونم! بهم خورد. منم تلاشی برای ریکاوریش نکردم. چون از گره زدن طنابای پوسیده خوشم نمیاد.بعد از کلی بالا پایین و مشورت و استخاره! آقای طوطی رو خریدم، چقد اون موق برام مهم بود که بیاد رو دستم! ینی خودش بیاد،  من با زرنگی نیارونمش! حالا الان باید با زرنگی بفرستمش  تو قفس! آخرای شهریور. واسه تولدم قرار بود با بچه ها دور هم جم شیم نشد. ه میخاس بیاد اینجا نشد. بابا نبود،  کلن سه پلشک افتاد توش. حتا همین جا احراز هویت کردم و هیچکس متوجه نشد!

اول مهر و شاگردای جدید . مشکلات عجیب. حرفای مسخره. همکارای سن بالای کودک منش. حسودی و دورویی و زرنگ بازی. شاید مهر امسال یکی از معدود دفعاتی بود توی زندگیم که حس کردم خیلی صریح باید واقیتو بگم و روی حرفم بمونم و عمرن حتا نیم سانت هم عقب نرم. سخت بود. سخت هست. ولی ارزششو داشت و داره.من آدم مهربونی نیستم،  ولی خیلیم بد و بدجنس نیستم،  اما امسال مجبور شدم که خیلی روی چیزایی که شاید واقعن ارزشی هم ندارن پافشاری کنم. مثل پارسال چشممو روی کوتاهیای هیچکس نبستم و توی جلسات شورا خیلی چیزا رو گفتم که بضیا براش جوابی نداشتن. مهم نیس،  اینکه اون بضیا به من سلام نکنن یا لبخند نزنن، پشت چشم نازک کنن و خیلی حرکات بچه گانه ی دیگه،  مهم اینه که من بهشون فهموندم من از اونایی نیستم که میذارن کسی که بالاتر از اوناس هرکاری دوس داره بکنه و هر رفتاری دلش میخاد داشته باشه،و سکوت میکنن، فقط چونکه اون ازشون بالاتره!

زمستون خوبی نبود. تمام دی ماهو تو خونه موندم. بعد از سالها دوبار سرما خوردم در حد مرگ! روزای بدی داشتم. مثلن چهلم پسر دوست بابا که هنوز داغش خیلی تازه بود . صدتا والعصر خونده بودم و هی صافات و یاسین .خاهره کوچیکش جلوی چشم  همه انقدر ضجه زد و برادرشو صدا کرد که از حال رفت. بعد مادر مقصر اصلی تصادف رو بروی من نشسته بود و دو ساعت تمام فقط اشک ریخته بود. توی همین بهمن ماه بود که با آزی رفته بودیم خرید و دوستم توی اتاق پرو چشماش پره اشک شده بود که نازنین مامانم سرطان داره. بعد من دستای استخونی شو گرفته بودم و گفته بودم آزی خوب میشه مامانت !  رفته بودم مدرسه ، بعد از امتحانای بچه ها همه چی افتاد رو دور تند. مامان ریحانه فوت کرد.خبر رسید که نمایشگاه هفته ی دوم اسفنده. من پتانسیلشو داشتم که بشینم گریه کنم حتا!

 میم،نامزدی گرفت،و دو هفته بعدش هم نون نامزد کرد.شاید. بهترین اتفاق های امسالم همین دوتا بود.نمایشگاه برگزار شد ، مثل پارسال کارت تبریک نوروز داده بودم به بچه ها و همکارها . مثل پارسال مامانا با خنده گفته بودن وای!  معلمشون شمایین؟همه ی حواسم به در خروجی بود و به وخت رفته بودم دنبال خاهر ریحانه. بهش تسلیت گفته بودم. همینجوری توی چشمای دختره نگاه کرده بودم و گفته بودم این بدترین خبر امسالم بوده حتا !گفته بودم که هنوز فکر کردن بهش خیلی غصه دارم میکنه،و گفته بودم ریحانه حالش خوبه؟ دختره صبور ، مثل همه ی داغ دیده ها،  دستای یخ زدمو فشار داده بود و گفته بود هرچی که ریحانه درباره ی خوبیه من گفته خیلی درسته،  و گفته بود آره حالش خوبه. بهترم میشه و با من مشورت کرده بود درباره ی هنرستان رفتن خاهرش. 

یک هفته ی آخر...  خونه تمیز شد، اتاقم به حالت عادی دراومد و حالا  کلی فرصت هست برای ریکاوری! 

   + ; ۱٢:٥٧ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/۱/٢
comment تو بِبار()