DOCTYPE html PUBLIC "-//W3C//DTD XHTML 1.0 Strict//EN" "http://www.w3.org/TR/xhtml1/DTD/xhtml1-transitional.dtd"> در تمامی این مراحل هم سر درد حضور داشت - در گلوی من ابر کوچکیست...


در تمامی این مراحل هم سر درد حضور داشت

میخاستم وسط راه پیاده شم. پسره گفت منم قبل از مترو پیاده میشم آخه! بعد یه دختره اومد خیلی مجلسی از بین دست من و در تاکسی و پسره! رد شد و نشست تو ماشین. مام یه نگاهی به هم کردیم و سوار شدیم. اونوخ پسره تا خوده شریعتی با تبلتش بازی کرد. خیلیم جدی تو عمق کار بود. یه جوری که من دعا میکردم قبل از رسیدن من به مقصد ببازه مثلن! که روم بشه بهش بگم من پیاده میشم اینجا! وگرنه حاضر بودم تا مترو بشینم که تمرکزش به هم نخوره !

بعد آقاهه تو رادیو گفته بود فرا رسیدن ایام فاطمیه رو تبریک میگم .

سر ناهار رسیده بودم. چون اصن قرار نبود برم. بهم اصرار شد، تهدید شدم. ترسیدم! رفتم. لباسامو در آورده بودمو رفته بودم تو آشپزخونه و به جدا کردن برنجای زرشکی زعفرونی از روی دیس ها گماشته شده بودم. بعدش باید فنجونای چایی رو خشک میکردم و میچیدم تو سینی. داوطلبانه آبجوش هم ریخته بودم روی چاییا.

تایم یه نیمه ی فوتبال با وخته اضافش! طی شده بود تا آشپزخونه کمی سر و سامون گرفته بود و من به سمت صندلی های کنار دیوار هدایت شده بودم . نشسته بودم رو صندلی ، چپکی! تکیه داده بودم به یخچال و بشقاب ناهارمو گذاشته بودم رو پام. بعد یکی اومده بود بهم گفته بود ماست چرا ندارییییییییییی؟ یکی گفته بود نوشابت کوووووووووووو؟ یکی گفته بود سالادم ندادن بهت؟ حتا یه نفر گفته بود حالا چرا سی.نه ی مرغو ورداشتی؟ یذره آب مرغ بریز روش ! مثه کاه میمونه! گفته بودم نه من دوس دارم! خوبه.

غذائه تموم نمی شد. منم خسته بودم کلن غذام نمیومد. ینی گشنم بودا! ولی حوصله نداشتم غذا بخورم. اِلِنا برام پیشی شده بود. هی به بشقابم نگا کرده بود و گفته بود من همه ی دونه های برنجمو خوردم!

دوتا چایی خوردم با یدونه شیرینی خیلی خوشمزه. کلن من زیاد با شیرینی خوشال نمی شم. ولی این شیرینیه یه لایه بندی خاصی داشت خیلی خوشمزه بود.

الهام برام سه تا خیار گذاشته بود .سه تاشو خورده بودم. ینی دوتا و نصفی. نصف یکیشو داده بودم به النا. وختی وسط خیار دوم که بودم با تعجب به اون یکی خیار تو بشقاب نگا کرده بود و پرسیده بود : بازم خیار میخای؟

درباره ی تیچینـگ خوندن تو دانشـگاه آزاد و روانشناسـی بالیـنی ، مدرسه و بچه ها ، چاقی و لاغری و اینکه  رنگ مو بهتر است با فر مو یا هرچه خدا داده است! حرف زدیم . النا بین زانوهای من و فاصله ی کمرم تا مبل در رفت و آمد بود و گلا و توپا! ی دسبندمو سرشماری میکرد.  دست آخر هم گفته بود ما داریم بلند حرف میزنیم و نی نی خابه! متوجه نمیشیم ینی؟

مترو شلوغ بود و از لواشک بگیر تا ریمل و لیف و گوشواره و بقیه ملزومات حراج شده بودند و زیر قیمت مترو! به فروش میرفتند. توی ایستگاه دروازه شمیران ظرفیت واگن ها تکمیل شده بود و آقای راننده ی مترو گفته بود با عرض پوزش توقف بعدی ایستگاه سبلان خاهد بود.

چشممو روی بهم ریخته گی کمدم و کشوم و روی تختم ! بسته بودم . دوش گرفته بودم. گوشیمو زده بودم به شارژ و آب و دون آقای طوطی رو ریفرش کرده بودم.

   + نازنین ; ۱٢:۱۱ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/۱٢/٢٥
comment تو بِبار()