DOCTYPE html PUBLIC "-//W3C//DTD XHTML 1.0 Strict//EN" "http://www.w3.org/TR/xhtml1/DTD/xhtml1-transitional.dtd"> واسه ی کی دروغ میبافی؟ بچه! من با تو زندگی کردم... - در گلوی من ابر کوچکیست...


واسه ی کی دروغ میبافی؟ بچه! من با تو زندگی کردم...

یادت هس اصرار کرده بودی یه بار باهاتون بیام ببینمش؟ گفته بودی "تو فقط بیا ببینش! به خدا انقد پسره خوبیه. اصن شما خیلی بهم میاین. من مطمئنم  ببینیش نه نمی گی." حالا نه اینکه من مث دخترای لپ گل انداخته سیخ نشسته باشم روی صندلی و حواسم فقط به حرفهای تو بوده باشه ها ! نه . ولو بودم روی مبل سه تایی و انگری برد بازی میکردم . البته گوشم باهات بود. بعد تو هی پاتیناژ رفته بودی روی ستون فقرات من و کوبیده بودی روی بصل النخاعم که بیا بریم ببینش.

گفته بودم "بیخیال بابا. من حوصله ندارم. بسه دیگه! خیلیم پسر خوبیه خیلیم همه چیه! مبارک نن جونش باشه. به من چیکار داری؟ " گفته بودی "خیلی الاغ و خاک برسری. حالا انگار میخاد چیکار کنه! ما همش آخر هفته ها داریم با هم میریم بیرون. توام پاشو بیا! اصن نه به خاطر اون! به خاطر ما بیا!" گفته بودم "به خاطر "تو" اومدم اینجا !نفله! تو چی کار کردی؟ از وختی اومدم داری مخ منو میخوری که بیا ببینش بیا ببینش! من خرم که به خاطر تو اومدم اینجا! خرترم هستم که پا نمی شم برم! نشستم هی حرف بزنی بری رو اعصابم." همه ی اینارم همون جوری ولو روی مبل گفته بودم. با این تفاوت که انگری برد را "پاز" کرده بودم.

یه دفه ساکت شده بودی و با ظرف میوه برگشته بودی. گیلاس و گوجه سبز و زردآلو و خیار.

دوباره دونه گرفتی که از اول ببافی : باور کن هر دفه ما حرف تورو میزنیم میگه پس چرا نمیاریش یه بار این دوستتو مام ببینیمش؟ هی داریم بهونه میاریم! پاشو فقط یه بار بیا این ببیننت! هر هر خندیده بودم که "چیه میترسی بهت شک کرده باشه که دوست خیالی داری؟ " حرصت گرفته بود و یه فش هجده سال به بالا داده بودی. ولی بیخیال نشدی. دوباره گفته بودی انقد اینجوریه و اونجوریه و خوبه و پرفکته و این حرفا. گفتم "ببین یه بار راستشو بهش بگو! بگو دوست من ترجیح میده جمعه هاشو بشینه پای لب تاب فیلم ببینه به جای کوه و دربند و درکه! خودش ایشالا عقلش بیشتر از تو میرسه میفهمه من چه عتیقه ایم بیخیال میشه. "

یه زردآلو استاد کرده بودی و گفته بودی" همش نشستی پای لب تاب مردم گریز شدی ! بدبخت!" گفتم "آره توام انقد با مردم گشتی همش دوس داری اجتماع تشکیل بدی! زندگی فردی رو نمی تونی بپذیری! خوشبخت!"

گفته بودی ینی نمیای واقعن؟ گفته بودم "نه !نمیام واقعن. ببین اصن مسئله اومدن و اینا نیستا. کلن من پتانسیلشو در خودم نمی بینم. ینی نه فقط پتانسیلشو ، احتیاجی هم ندارم. اصن میدونی من تهه همه ی این کارا و حرفا و آدما رو میدونم. اولش خیلی خوبه ها! همه چی خوبو و شیرین و اوه! اصن خدا! بعدش کم کم همه چی به گند کشیده میشه. منم حوصله ندارم بخام چن ماه دیگه زندگی مو با اشک و آه ! آب بکشم تمیز شه. ایز دت کلیر؟ بیخیال من شو . میدونم دوس داری واسم یه کاری بکنی مثلن فک میکنی من الان تنهام ناراحتم یا هرچی. ولی باور کن اینجوری نیست. ما آردامونو ریختیم الکامونم آویختیم تعداد مکفی هم مو سفید کردیم . بسه دیگه."

گفته بودی حالا همه که مث هم نیستن. گفته بودم نه نیستن. منکه نگفتم همه مث همن. گفتم من اینجوریم.  درباره ی خودم حرف میزنم. ینی داری مجبورم میکنی. من اصن دوس ندارم درباره ی این چیزا حرف بزنم.

گفته بودی همه ی دردتم همینه! همش میگی بیخیال بیخیال!

گفته بودم" خب عزیزم درستشم همینه! بیخیال! الان من بشینم تا صب روضه بخونم تو ام گریه کنی! چی درس میشه؟ فقط بیشتر از پیش گند میزنیم به روزمون! اصن من هر بار میام پیش تو پشیمون میشم! انقد که هی هر دفه حرفو میرسونی به این جاها! بعد میگی چرا نمیای پیش ما! چرا میشینی پای لب تاب! "

گفته بودی "نه به خخخخدااااااااااا! ببخشید! من نمی دونستم ناراحت میشی." گفتم "ناراحت نیستم. ناراحت نمی شم. عصبانیم. ینی یه جوری حس میکنم پس من اشتبا فک میکنم که  تو دوستمی! اگه دوستمی چرا انقد رو اعصابمی؟ مسئله فقط همینه. ببین من یه بار توضیح دادم. دوبار توضیح دادم. سه بار! چار بار! ولی تو اصن گوش نمی دی. هی از این ماجراها داری. خب حوصله ی منو سر می بری دیگه. دو دقه میام اینجا با هم بخندیم خوش بگذره هی گیر میدی اینو ببین اون ببین بیا اینجا بریم اونجا. "

ساکت شده بودی. بعد گفته بودی حالا الان مثلن تنهایی خیلی بهت خوش میگذره؟ گفته بودم آره. خوش میگذره. نمی بینی چه پوست خوبی دارم؟ چنان نیشگونی از بازوم گرفته بودی که اشک تو چشام جم شده بود. "خره وحشی! "

با چایی برگشته بودی و گفته بودی "حالا تو بگو من دوستت نیستم و رو اعصابتم و... ، ولی من میدونم که تو خوشال نیستی! "

گفتم " خب نیستم! اصن تو راس میگی ! خوبه الان؟ راضیی؟ حل شد؟ " گفتی نه! من تا خوشالت نکنم حل نمیشه! گفتم "واقعن؟ میخای خوشالم کنی؟ یه دقه اگه دهنتو ببندی اتفاق میفته ها! باور کن! "

بعد چایی مو ورداشته بودم و گفته بودم: اینو میخورم میرم. هم تو خوشال میشی هم من.

ادامه داده بودی باز! : "خودت میدونی! ولی با یه بار دیدنش ضرر نمی کنی. حالا بازم خودت میدونی! ولی من میگم بیا. به خدا از اون پسرا نیس. خوبه. مهربونه. حالا تو بیا همه با همیم. اینجوری نیس که بخای تنها باشی. تو جم ببینش . اخلاقشو. شاید خوشت اومد. منکه تو این مدت هیچ چیزه بدی ندیدم ازش. "

گفتم والا تو فک کنم انقد چشمت گرفته این پسره رو که اگه چیزه بدی هم داشته باشه نمی بینی ! بنده خدا "پ"! باید حواسشو جم کنه.

خاسته بودی باز یه چیزی بگی ، نذاشته بودم .لباس پوشیده بودم و زده بودم بیرون.

هفته ی بعد زنگ زده بودی. توی نشیمن خونتون ، تله گذاشته بودی. روشو با "یه ناهار دو هم باشیم" پوشونده بودی .

نیومده بودم ، چون خودمون مهمون داشتیم. ولی بهت خیلی خندیده بودم.

   + نازنین ; ٩:۳٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۱٢/۱٥
comment تو بِبار()