DOCTYPE html PUBLIC "-//W3C//DTD XHTML 1.0 Strict//EN" "http://www.w3.org/TR/xhtml1/DTD/xhtml1-transitional.dtd"> از طرف دختر خاله /عمو ی داماد! - در گلوی من ابر کوچکیست...


از طرف دختر خاله /عمو ی داماد!

میم عزیزم! خیلی خوب بود اگر میشد همه ی این حرفها را امشب برایت اس ام اس کنم. ولی راستش پتانسیلش را ندارم چون احتمالن در جوابم میزنی :شما؟ و خب دیدن همچین اس ام اسی از طرف یکی از نزدیک ترین وابستگان نسبی حال خوشایندی ندارد. حالا اینکه چرا باید شماره ی منو نداشته باشی ، خب دلیلش یک اتفاق احمقانه است. البته نامردیست که همچون چیزی را احمقانه بنامم ، ولی خب قبول کن حداقل حالا ، همین امشب ، که فردایش یکی از بزرگترین اتفاقهای زندگیت رخ خاهد داد ، آن اتفاق احمقانه و بچه گانه بود. قبول کن که حالا همه چیز بهتر شده برایت.

البته میم عزیزم! قرار نیست که من هم فردا خیلی خوشحال باشم ، به خاطر اینکه گند زدی با این عقد کردنت. فکر میکردم بعد از مراسم صبیه محترمتان که دقیقن شب امتحان حسابان من برگزار شد، تو یکی حداقل حواست هست که غیر از پنج شنبه در روز دیگری مراسم گرفتن ، حماقت محض است. ولی حالا ورداشتی در غربی ترین نقطه ی تهران سالن گرفتی ، و گفتی ساعت پنج باید آنجا باشیم. من از دیروز سیصدتا اس ام اس داشتم از مدرسه که فردا شورای بهمن ماه است. ینی کم کمه تا ساعت یک رب به سه باید پشت میز به عرایض همکاران گوش فرا دهم! بعد هم در بهترین حالت ساعت سه و نیم خانه باشم. آنوخت برای رسیدن به غربی ترین نقطه ی تهران ، در ساعت پنج ، باید حداقل چهار و رب حرکت کرد. بله میم عزیزم! من فردا قطعن بدترین شرایطی که یک دختر خاله/عمو میتواند در مراسم پسر خاله/عمو یش داشته باشد را به نمایش خاهم گذاشت.

میدونی ! حس جالبیه اینکه همبازی دزد و پلیس و فوتبال و اسکیت و دوچرخه سواری بچه گی و نوجوونی ، و رقیب قدر حکم و تخته نرد این روزها، داره لباس دامادی میپوشه. میدونم که هنوز به خاطر اون حرفا شاید از من دلخور باشی. بعد از این همه سال دیگه نگاهتو میشناسم. توام میشناسی. که اگر نمیشناختی اونشبی که داشتیم سایته رو زیر و رو میکردیم تا فایل پی دی افه نمودار وابستگی هند به واردات در 20 سال اخیرو پیدا کنیم ، که تو گفته بودی خوشبحالت که زبان بلدی ! که من گفته بودم اشکال نداره! به جاش تو زن داری. نمی خندیدی. حرفم مسخره بود. دیده بودم که زل زدی به من. به روی خودم ولی نیاورده بودم.

با این حرکتی که زدی! رکورد میانگین سنی ازدواج مردهای فامیل را به شدت تکان دادی! بعد از دایی که از سی گذشته بلخره رضایت داد به تاهل و سعید که در مرز سی سالگی حلقه به انگشت شد ، حالا تو تنها پسر بیست و پنج ساله ی فامیلی که صفحه ی دوم شناسنامه ات خط خطی میشود. انقدر همه را به وجد آوردی که تازه حواس فک و فامیل جم شده و سیخونک میزنند به بقیه ی بیست و چند ساله ها که از میم یاد بگیرید!

که ما ار.اذل و ا.وباش، هی سر به سرت بگذاریم که ا؟ خانومتون سرما خورده بودن؟ واگیر داره ها! رعایت کن. و بعد با اولین عطسه ای که کردی ، رسوای دو عالمت کنیم که ر.اههای ا.نتقال سر.ما خوردگی چیست؟ بعد هی برای بقیه ی پسرهای مجرد دعا کنیم که ایشالا سرما خوردن شما!

اولین نفری بودم که عکسه "کیس مورد نظر" را دیدم. گفته بودم وای اینکه هشتاد درصدش چشمه! خندیده بودیم. خوشگله. ولی قد بلند نیست. خب همه شاید فکر میکردن تویی که مثل دایی و سعید و ح و ص ، خیلی قد بلند به حساب می آیی ، (البته بعد از علی قرار دارید همه یتان! یاه یاه یاه!) یک دختر قد بلند انتخاب میکنی ، دختره ولی ریزه میزه است. شاید حتا سی سانت کوتاه تر . ولی دوست داشتنی است. انقدر که میشود ازش سرماخوردگی گرفت! سه سوت!

میم عزیزم! درسته که تو گند زدی با این مراسم گرفتنت ، ولی مثل اینکه همه ی شهر دست به دست هم داده اند تا من برای مراسم تو همه کارم ردیف شود. آقای لوازم آرایش فروشی یک سایه ی چشم خوشرنگ اشانتیون داد بهم به قول خودش کادو به فک و فامیل داماد! و پسره کفش فروش ، اصرار کرده بود کفش پاشنه بلندتر ، تره رو بردارم ،چون میخام "بترکونم" نامزدی پسرخاله مو! بعد من هی گفته بودم نه بابا آقا به خدا! من از اون خانواده هاش نیستم! این خیلی بلنده. پسره ولی کوتاه نیامده بود و مبارکه مبارکه گویان جعبه ی کفشو داد زیر بغلم. آقایی که پارچه لباسم را میبرید ده سانت اضافه تر داده بود که اگر تصمیم در مورد قد لباس عوض شد ، کم نیاورم. حقوقم هم امروز واریز شد.

فقط میماند همکاری موهایم و ناخن هایم و خاب امشب و بچه ها و اتفاقات فردا. اگر اینها هم خوب باشند ، می شود امید داشت که من فردا "لهیده" در مراسمت حاضر نشوم!

امیدوارم آخرین شبی که هنوز به صورت رسمی و قانونی مجردی ، شب خوبی باشه میم عزیزم.

   + ; ۸:۱۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۱۱/٢٩
comment تو بِبار()