DOCTYPE html PUBLIC "-//W3C//DTD XHTML 1.0 Strict//EN" "http://www.w3.org/TR/xhtml1/DTD/xhtml1-transitional.dtd"> در گلوی من ابر کوچکیست...


 

دیشب دوازده نشده خابیدم. ینی داشتیم با آزی قرار مدار فردا رو میذاشتیم که من خابم برد. بعد ساعت سه بیدار شدم و تا شیش خابم نبرد. شیشو نیم خابیدم که هشت بیدار شم ، ولی وختی بیدار شدم ساعت یه رب به ده بود! به آزی اس دادم که خاب موندم و باید حمومم برم.

دِلِی دِلِی کردم تا حاضر بشم. یه رب به دوازده تازه از خونه رفتم بیرون. توی آسانسور بودم که آزی اس داد کجایی؟ نوشتم دوام نکنیا! من تازه دارم میام. گفت سر رات یه سی دی خامم بخر.

تا برسم یک شده بود. بعد از n ماه راضیه رو دیدم. چقد دلم تنگ شده براش. خاهرشم بود. توی راه که بودم راضیه اس ام اسی سفارش ناهار گرفته بود ازم. گفته بودم هرچی گرفتی! فقط یدونه !نصف نصف. پیتزا سفارش داده بود. آزی و زهرا نشسته بودن "دیزی کلاسیک " مستـر دیز.ی میخوردن. با چه عشقی! پیاز میاز و ترشی و دوغ و همه چی! منو راضیه ام خیلی شیک نشسته بودیم منتظر پیتزامون بودیم. اینا دیزی رو خوردن ، گوش کوبیده شونم خوردن. میزشونم جم کردن. غذای ما هنوز نیومده بود.

زنگ زدیم دوباره. گفتن پیکشون اومده. دقیقن وختی مشتری ها با دوتا بچه هاشون رسیدن ، غذای ما هم رسید. تا نازه بچه ها رو بکشیم و خانوما هی لباس عوس کنن و ژست بگیرن و یه ساعتی شد.البته بیشتر کار با راضیه بود. منو آزی تا فقط یه ذره با دختر بچه هه که بهش برخورده بود چرا اون یکی دختره! با لباس عروس روی مبل قرمز نشسته و اول از اون عکس انداختن و بغض کرده بود و پشت در وایساده بود که من میخام برم پیش بابام! حرف زدیم و با شکلات و وای چقد تو تیپت قشنگ تره! نگا کن ما همه مون شلوار جین پوشیدیم و اینا! راضیش کردیم که بره بشینه عکس بندازه. منم کوکاکولا بدست مسیر اتاق خودمون و آتلیه رو طی میکردم و آزی هی میگفت معده ی خالی نوشابه نخور! فک کنم سه بود که نشستیم پیتزای ولرم شده مونو خوردیم.

بعد آزی اس داد به فرناز که پا شه بیاد و اونم قبول کرد. یذره حرف زدیم و چایی خوردیم و هر و کر کردیم تا مشتری های بعدی اومدن. فرناز زنگ زده بود که من از مترو اومدم بیرون حالا کجا بیام؟ بهش تصویری آدرس داده بودم. که کیوسک روزنامه فروشی رو میبینی؟ بعدش  میرسی به اون مغازهه رو که سر درش دو نبشه باز بیا! دقیقن کنار نمایندگی فلان .

باز چایی خورده بودیم و حرف زده بودیم . کم خندیده بودیم. فرناز غصه ی پسر خاله ی روی تخت بیمارستانشو داشت. آزی دل دل مامانشو میزد که چاهار ماه از جراحی برزگ و حساس و خظرناکش میگذره و هنوز باید هر لحظه یک نفر کنارش باشه.

ساعت پنج خدافظی کرده بودیم و راضیه موند تا مشتری ساعت هفت بیاد. توی پیاده رو هنوز دست فروشا قلبای قرمز میفروختن. ایسگاه دوم از آزیتا و فرناز جدا شدم و توی ون نشستم. دختری که کنارم نشست بهم شکلات تارف کرد. اصرار کرد که وردار. گفت همکلاسیم درس کرده! بدمزه نیس! بعد گفت که همکلاسیش پسره! شکلاته شبیه آدم برفی بود. گفتم شکلاتو ذوب کرده ریخته تو قالب؟ گفت نمی دونم! فک کنم! بعد عکس یه سری کوکی رو نشونم داد و گفت اینارم درس میکنه! خیلی خوشمزس. گفتم پس سرآشپزه! ازش تشکر کن! خوب بود.

+اینو اون روز از یه مغازه تویه پاساژ ناشناخته! خریدم. آزیتا گفت چه ولنتاینیه!اینم نمای نزدیک عروسکه      

   + ; ٩:٠٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۱۱/٢٤
comment تو بِبار()