DOCTYPE html PUBLIC "-//W3C//DTD XHTML 1.0 Strict//EN" "http://www.w3.org/TR/xhtml1/DTD/xhtml1-transitional.dtd"> نمی دونم - در گلوی من ابر کوچکیست...


نمی دونم

نمی دونم چی می شه که اینجوری می شه ... که گاهی فک می کنم اصلا من این وسط چی کارم ؟؟؟ نمی دونم چی می شه که گاهی دلم می خواد نه کسی باشم و نه چیزی ... دلم می خواد یکی بهم بگه بالاخره یه روز همه چی درس می شه ... اصلا دلم می خواد یکی بهم بگه درست چیه ؟؟ همه چی باید چه جوری باشه که من این جوری نباشم ؟ که من انقد روزمره نباشم ! که انقد حالم بهم نخوره از خودم ... که انقد همش فک نکنم دلتنگم ...

نمی دونم چی می شه که گاهی اینجوری می شم ... که به یه لیوان چایی داغ تلخ پای کامپیوتر راضی می شم... که به تنهایی قانعم ... که مثل روانیا یه آهنگو صد بار گوش می دم ...

نمی دونم چی می شه که این جوری می شه ... که وقتی تو ایستگاه راه آهن منتظر نشستی و با تمام قوا دندوناتو رو هم فشار می دی و هی تند تند پلک می زنی که اون اشکای لعنتی نریزن یه دختر بچه ی 2 ساله انقد نگات می کنه که صورتتو بچرخونی بهش و مامانش بگه : ببخشید! چون فهمیده شما ناراحتین این جوری نگاتون می کنه... بعد تو به صورت کوچولوش نگا می کنی و می بینی از اوناییه که بهشون می گن بچه های استثنایی... از اوناییه که می گن نمی فهمن... اما از بین همه ی این آدمای عادی ، از بین همه ی اونایی که می فهمن ، فقط اون فهمیده که تو داری درد می کشی ... فقط اون فهمیده ...

نمی دونم چی می شه که این جوری می شه...

 

   + ; ۳:٤۸ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/٥/۳٠
comment تو بِبار()