DOCTYPE html PUBLIC "-//W3C//DTD XHTML 1.0 Strict//EN" "http://www.w3.org/TR/xhtml1/DTD/xhtml1-transitional.dtd"> الان به جاش یه جیبه شکلاتی دارم! - در گلوی من ابر کوچکیست...


الان به جاش یه جیبه شکلاتی دارم!

با راضیه و پسر خالش ، قرار شده بود بریم خونه ی  یکی از فامیلای پسر خاله هه! از رابطه ی خانواده و گربه ی خونگی شون عکاسی کنیم.

گربه شون پرشین اصیل بود. از ترکیه براشون آورده بودن گویا، 700-800 تومن، اون موق. چشماش آبی بود. ولی خیلی زشت بود به نظر من!

حامد و خانومه و آقاهه رو اجیر کرده بودم که بشینن گربه هه رو بغل کنن من عکس بگیرم ازشون.

چیلیک چیلیک عکسامو گرفتم و رفع زحمت کردیم!

خانومه جلو در هی بهمون پارمیدای 60 درصد تارف کرد. نفری یدونه ورداشتیم و گذاشتیم تو جیبامون.

میدون نزدیک خونه ی حامد اینا ، من و راضیه باید پیاده میشدیم که بریم تجریش ، نگه داشت و من فلشمو دادم که برام عکسای سگشو از رو لب تاب بریزه روش.

راضیه پیاده شد با گوشیش حرف بزنه. دستشو کرد تو جیبش و ماتش برد.

سوار که شد گفت : بچه ها! جیباتون به گند کشیده شده!

من و حامد دست کردیم تو جیب مانتو/شلوارمون و چاهارتا سر انگشت شکلاتی تحویل گرفتیم!

 مامانم امروز چنتا شکلات گذاشت رو اپن . من یدونه شو ورداشتم و گذاشتم تو جیب شلوار جینم. بعدشم یادم رفت اصن! الان یه چایی ریختم که بخورم یادم افتاد یه شکلات داشتم تو جیبم، اما ...

   + ; ۸:۱۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۱٠/٢٧
comment تو بِبار()