DOCTYPE html PUBLIC "-//W3C//DTD XHTML 1.0 Strict//EN" "http://www.w3.org/TR/xhtml1/DTD/xhtml1-transitional.dtd"> قبلنا... - در گلوی من ابر کوچکیست...


قبلنا...

1-میخاستم برم بهش بگم آقاجان تقصیر شما نبود. یک وختهایی از همه طرف به آدم فشار می آید و اعصاب آدم ریز ریز میشود و این جور وختها آدم فقط دنبال یک راهه فرار است دوس دارد باره یک چیزهای "نه زیاد مهم" از دوشش برداشته شود. کلاس تو یکی از آنها بود! همین! من فقط نمی توانستم آنقدر که تو میخاهی باشم و کار کنم و متمرکز باشم و متنفرم از اینکه یک جایی بروم و الکی بروم و خودم و دیگران را مسخره کنم. و اصلن بیشتر از همه ی اینها من از چرت گفتن و چرت شنیدن بیزارم. خب کلاست هر دوی اینها را داشت. و من خیلی متاسفم که اولین و آخرین برخورد ما با هم توی داغون ترین شرایط من اتفاق افتاد و باعث شد من خیلی گستاخ به نظر بیایم.

2-میرفتم رو اعصاب الهه. الهه کارای دانشگاه براش حکم ناموس داشت! کلن در حال مرگم که بود باید کاراشو انجام میداد. من بی ناموس بودم! به ناموس اونم دست درازی میکردم! همیشه تو سایت که میشستیم داشت با استرس کاراشو انجام میداد من هی کرم میریختم. اونم دقیقن هر بار حرص میخورد. حالا چرا، من نمی فهمیدم! خب حالا انجام ندادی ، الان داری اجرا میکنی دیگه! استرس چیو داری؟ نمی فهمیدمش. بعد از استادا حساب میبرد مث بنز! یه شیش واحدی داشتیم ، استادش خیلی سخ گیر بود. تبلیغات شهری و اینا بود . بعد من سه جلسه پشت هم غیبت کردم . دو بارش اعصاب نداشتم ، نرفتم. یه بارشم رفته بودم شمال! ینی قرار نبود برم. یهویی شد. منم رفتم. بعد الی گوشی منو ترکوند انقد اس داد که خاک تو سره بیشعورت! شیش واحدی رو افتادی! فهیمه گفت بش بگین نیاد! پش بندشم سیما هی زنگ زد که فهیمه و گیسو ، میخان بندازنت! من چی کار کردم؟ گوشیمو خاموش کردم. رفتم پای منقل! کباب باد زدیم و استخونامونم دادیم به شیش تا سگی که دور ورمون رژه میرفتن! بعدش الی برام رف تو قیافه. منم محل ندادم. خودش خوب شد.

3- دراز شده بودم روی کاناپه. جلوی تلوزیون. سقفو نگا میکردم ولی. گوشیم روی بالای سرم ویبره زده بود. اس ام اس بود. از طرف یک آدمی که یک روزی نزدیک ترین آدم به من بود. یه قدم ، فقط یک قدم با من فاصله داشت. بعد دنیا یکجوری وارونه شده بود که فاصله ی مان شده بود اندازه ی زمین تا اورانوس. خاسته بود هم را ببینیم. بعد از هشت سال. حالا اس ام اس فرستاده بود که هم را ببینیم. گفته بودم کجا . و اعتراف میکنم به محض سند شدن اس ام اسم فقط فکر کردم : حالا چی بپوشم؟

تمام روز بعدش هم فقط کرده بودم چی بپوشم حالا؟ انگار فقط مهم بود لباسم خوب باشد.مناسب باشد. از شلوار جین و پالتوی کمر دار شروع کرده بودم و رسیده بودم به شلوار ورزشی گوچی! با سوئیشرت قرمز مشکی! بعد در کمد را بسته بودم و فکر کرده بودم بیخیال حالا یه چیزی میپوشم! تازه واسم مهم شده بود که چی میخاد بپرسه مثلن؟ چرا انقد خنگم که اصن نپرسیدم چی میخاد بگه بعد از این همه وخت؟ واسه چی اصن گفتم میام؟ به هوش اومده بودم انگار تازه!

از کافی شاپ خوشم میاد. نه که عاشقش باشم. ولی تو زمستون یکی از مکان های مناسبه واسه پناه گرفتن! من توی نگاه اول شناخته بودمش. ولی اون اول از دیدن من تعجب کرد. با هم  دست دادیم. من که نمی خاستم بوسش کنم! اونم نیومد جلو. بعد تا بشینم گفته بود چقد عوض شدی تو. گفتم آره ولی دهنم هنوز همونقد گشاده! خندیده بود. آخه دهن اونم گشاده! بعد هی به دستای من به انگشتام نگا کرده بود. بعد گفته بود یه چیزی بخوریم. گفتم بخوریم خب! گفته بودم من یه چایی میخام. با کیک شکلاتی! گفته بود چایی؟ آدم میاد تو کافی شاپ چایی میخوره؟ تو خونه اینهمه چایی میخوری! گفتم خب من همون نازنینی که تو خونه است رو با خودم آوردم! مگه قراره آدم میاد کافی شاپ یکی دیگه بشه؟ من هرجا برم چایی میخورم! نگام کرده بود. گفتم خب حالا اگه دوس داری یه میز گرونو حساب کنی ، هات چاکلت میخورم!

   + نازنین ; ۱:٠۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۱٠/۱٦
comment تو بِبار()