DOCTYPE html PUBLIC "-//W3C//DTD XHTML 1.0 Strict//EN" "http://www.w3.org/TR/xhtml1/DTD/xhtml1-transitional.dtd"> اونوخ سبزی پلو ماهی با دس خوردن ، یک جور ارزش محسوب میشه! - در گلوی من ابر کوچکیست...


اونوخ سبزی پلو ماهی با دس خوردن ، یک جور ارزش محسوب میشه!

مثلن یه کارایی هس که از جنبه ی عمومی ! بخای بهش نگا کنی درست و عقلانی و پسندیده نیست! ینی مجلسی نیست! ولی خیلی خوش میگذره وختی انجام میدیدش.

تو خونه ی ما مثلن پابرهنه رفتن تو آشپزخونه خیلی شنیعه! ولی من تقریبن بیشتر وختا میرم! خوشم میاد سرامیکا خنکه! یا مثلن با بطری دوغ و آب سر کشیدن ! اگه مامانم ببینه چنان جیغی میکشه سرت که درجا خفه شی!

من از بیماری ها و تفریحاتم البته! اینه که ساعت یازده شب به بعد هی برم تو تاریکی آشپزخونه وایسم دمه یخچال ، طبقاتو اسکن کنم! و همونجا یه چیزی بخورم! یه چیزی ینی مثلن یه تیکه پنیر یا یدونه آلو جنگلی یا زیتون! بعد اگه مامانم بیدار باشه و سر برسه من مجبورم برای بار یک میلیاردم! غرغراشو در مورد باز نذاشتن در یخچال و اینکه منوی موجود همونه که نیم ساعت پیش بوده ،چرا من ول کنه دامن یخچال نیستم! گوش کنم. تازه اگه پا برهنه هم باشم و ببینه که هیچی دیگه!

بعدش یکی دیگه از کارایی که من خیلی دوس دارم ، کتاب خوندن تو تخته! حالا این چیزه بدی نیست ، ولی دوس دارم وختی کتاب میخونم یه چیزیم بخورم! مثلن شکلاتی ، آلبالو خشکه ای ، چوب شوری ، تخمه جاپنیی! چیزی! بعد مجبورم خیلی یواشکی این کارو انجام بدم چون مامانم اگه ببینه چنان نگاه سردی بهت میکنه که کلن اشتهات کور میشه! خب مگه چیه؟ خیلیم خوش میگذره! اصن تخت خودمه! مورچه ها میان منو میخورن! چیکار دارن به شما!

بعد وختایی که مهمون داشته باشیم من معمولن سر سفره غذام نمیاد! بعدش نصفه شب که میشه و مهمونا میرن من دلم میخاد غذا بخورم. به نظر همه خیلی کاره بدیه! ینی مثلن من گشنه بخابم خیلی بهتره تا اینکه غذای ولرم بخورم ساعت دوازده!

یا مثلن اگه سالاد ماکارونی یا پیراشکی درس کرده باشم ، نصفه شب که میشه میرم میارم همزمان با فیلم دیدن میخورم.

ماست با انگشت! خدایی لذت ماست خوردنو صد برابر میکنه!

یا اینکه با انگشت از تو شیشه ی ترشی کل کلم و کرفس دربیاری!

ولی خب همه ی این کارا از نظر مامان من بسیار نکوهیده میباشد و من مجبورم همش قایمکی انجام بدمشون و عذاب وجدان باعث بشه که کوفتم بشه!

   + نازنین ; ۱٠:۱٦ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/۱٠/۱٥
comment تو بِبار()