DOCTYPE html PUBLIC "-//W3C//DTD XHTML 1.0 Strict//EN" "http://www.w3.org/TR/xhtml1/DTD/xhtml1-transitional.dtd"> معلم بازی (4) - در گلوی من ابر کوچکیست...


معلم بازی (4)

دختره سه سال تمام با ما همکلاس بود. پوستی میکند از بچه ها و معلم ها. هایپر اکتیو بود. رو اعصاب بود. خشن بود. تن صدایش به شدت بالا بود. رفتارهایش شتاب زده بود و همه ی مراحل شرکت در کلاس و ارتباط با دیگرانش ، یک پروژه ! روزی نبود که جیغ بنفش یکی از معلها و اشک یکی از بچه ها را در نیاورد. کل مدرسه میشناختندش و هرسال بیچاره ترین و بدترین کلاس ، کلاسی بود که دختره تویش بود! حتا بعضی مادرها وخت ثبت نام اصرار میکردند دخترشان توی کلاسی که فلانی هست، نباشد!

همیشه توی جلسه های مادران ، یک مادری پیدا میشده که شکایتش را بکند و حتا چند باری بعضی ها گفته بودند تعادل روانی ندارد! خانواده اش خیلی خود خاهند که این جوری با روان بچه های دیگر بازی میکنند! خب دخترشان را تربیت کنند یا ببرند مدرسه ی استثنایی ها!

بعضی معلمها تحملش میکردند. بعضی ها به کار میگرفتندش. بعضی ها از کلاس اخراجش میکردند. بچه ها هم عمومن تحویلش نمی گرفتند. یک عده ی اندکی بودیم که تحملش میکردیم. سازش میکردیم. مثلن یکی از بچه ها بود که از همه لحاظ پرفکت بود. درسش خوب بود. خطش خوب بود. سلیقه اش خوب بود. تر تمیز و مرتب بود. داوطلب انجام همه ی کارهای فوق برنامه بود و قرآن و سرود میخاند. هر سه سال با این دختره توی کلاس ما بود. و همیشه اولین نفر بود که قبول میکرد دختره توی گروهش باشد.

دختره مذهبی بود. چادری بود. خانه ی شان روبروی مسجد محل. خودش و مادرش و خاهرش هرشب نماز جماعت بودند. مادرش خیر و فعال بود توی مسجد . جنوبی بودند. اهواز.

بعد از سال اول دبیرستان دیگه ندیدمش.

همون سال یه همسایه ی جدید اومد واسه طبقه ی اولمون. که یه پسر داشت همسنه داداش کوچیکه ی من. پسره شیرین میزد. چن وخ بعد پسر بزرگشون تصادف کرد. یه تصادف خیلی بد. ضربه ای که به سرش خورده بود ، اعصابشو به هم ریخته بود. دو سه باری با باباش دواشون شد. از اون دواهای وحشتناک که شیشه میشکنن و عربده میکشن! یه بار نصفه شب بود. و صداشون یه جوری توی را پله و پارکینگ پیچید که همسایه های ساختمون روبرویی هم اومدن!بعد یکی از همسایه ها سرشون داد و هوار کرده بود که خجالت بکشید! فرهنگ آپارتمان نشینی ندارید! وحشیا!

چارسال بعد رفتن، زاهدان انگار.

دختره و همسایمون ، دوتاشون یه درد مشترک داشتن. دردی که خیلیا نمی دونستن. دردی که خیلیا یادشون رفته. بابای دختره و آقای همسایه ، هردوشون "موجی" بودن. سوغات جنگ.

بابای دختره رفته بود جنگیده بود که حالا مامانای ما خونوادشو "خودخاه" خطاب کنن. آقای همسایه رفته بود جنگیده بود که حالا جناب دکتره طبقه ی دوم با دستای پوست نازکش! سرشو از لای در واحدش بکنه بیرون و بهش بگه وحشی و بی فرهنگ.


موجی شدن ، یکی از ساید افکت های روانیه جنگه. یکی از دلایلی که من میگم توی خونه های خیلی ها هنوز جنگ تموم نشده.

از بقیه ی کشورای جنگ زده و در حال جنگ ، خبر ندارم ، نمی دونم که اونام آسایشگاه مخصوص جانبازان دارن یا نه ، ولی می دونم که ایرانیا ، زنای ایرانی ، از معدود زنای دنیان که بعد از جنگ و آسیبای شدید روانی شوهراشون ، هنوزم باهاشون تویه یه خونه زندگی میکنن و صبوری میکنن.

اینا یه سری عکسه از رفتاری که با آسیب دیده های روانی حاصل از سالهای جنگ و قحطی، توی آفریقا صورت میگیره.

میبندنشون به درخت و تیر های چوبی ، حتا برای سالها. یا اینکه توی شبه زندانهایی به حال خودشون ، برهنه و کثیف ، رها میشن.

   + نازنین ; ٤:٤٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۱٠/۱٤
comment تو بِبار()