DOCTYPE html PUBLIC "-//W3C//DTD XHTML 1.0 Strict//EN" "http://www.w3.org/TR/xhtml1/DTD/xhtml1-transitional.dtd"> عادی برخورد کنین بابا! - در گلوی من ابر کوچکیست...


عادی برخورد کنین بابا!

پریشب دوازدهو اندی ، به مهسا اس دادم که تولدت مبارک دوستم! بعد خابم برد! به راحتی!

صب از حموم که اومدم ، گوشیمو چک کردم و دیدم که جواب داه. البته گفته بود تولدش پس فرداس، ولی من خیلی دوسته خوبیم که همیشه اولین نفر بهش تبریک میگم! البته مبرهنه که من اگه دوس خوبی باشم یه بار یه جایی مینویسم که تولد مهسا دقیقن چه روزیه، که هی همیشه دو روز جلوتر بهش تبریک نگم!

بعدش امروز که هوا برفی و سرد بود خیلی خوشال بودم که من لازم نیست از خونه برم بیرون . و یاده اون ترمای آخر دانشگا افتادم که هر وخ برف میومد من با یه دقت خاصی غیبتامو برنامه ریزی میکردم و نمی رفتم!

اونوخ بچه ها خل بودن تو دانشگاه ما ، برف که میومد فستیوال آدم برفی را مینداختن! بعدم استادا رو اجیر میکردن که وایسن کنار آثار هنری شون عکس بندازن باهاشون!

البته من هیچ وخ در این حرکتای دور از عقل شرکت نمی جستم. و فقط از پشت پنجره ی کارگاه نظاره میکردم . یه بار ژوژمان چاپمون افتاده بود یه روز برفی ، که پوستمون کنده شد تا رسیدیم دانشگا ، بعد بچه ها کاراشونو چیده بودن و زده بودن به دیوار ، رفته بودن تو حیاط دوتا گروه شده بودن برف بازی میکردن. من و راضیه و الی فک کنم فقط مونده بودیم تو کارگاه. اونوخ تندیس از تو حیاط دید که من تو کارگاهم و با تارا و پرستو اومدن منو کشیدن بردن تو حیاط. بعد تا ولم میکردن من میدوئیدم تو دوباره اینا با دستای پر از برف میومدن تهدیدم میکردن و میبردن تو حیاط. فک کنم شیش بار این اتفاق افتاد. آخرشم همه ی یقه ی و جیب و مقنه و همه جای من پر از برف شد . آقای خ ، مسئول کارگاه چاپم وایساده بود به ما میخندید .

حتا فرناز اینا اردو میذاشتن! میرفتن برف بازی. ینی واقعن درکشون نمی کردم. کلن نمی دونم چرا باید برای برف ذوق کرد! خب برفه دیگه!

   + ; ٩:۳٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۱٠/۱٢
comment تو بِبار()