DOCTYPE html PUBLIC "-//W3C//DTD XHTML 1.0 Strict//EN" "http://www.w3.org/TR/xhtml1/DTD/xhtml1-transitional.dtd"> ورد و پی دی اف اون فصل و همه ی عکسایی که داشتمو براش فرستادم - در گلوی من ابر کوچکیست...


ورد و پی دی اف اون فصل و همه ی عکسایی که داشتمو براش فرستادم

بعدش بعضی آدما هستن ، خیلی طفلکین به نظر من! این که من صفت طفلکی رو واسه یکی به کار ببرم ینی خیلی ترحم منو برانگیخته! و این آدمها ، آدمایی نیستن که کمبود مالی و معنوی و جسمی ، داشته باشن. آدمایین که در یک سری خود ارزش بینی ! های سخیف! گیر افتادن!

ینی رو اعصابَمَنا! ناجور.

مثلن یکی از بچه های ما بود تو یونی، این همیشه در حال زیر آبی رفتن و زیر و رو کشیدن و چرچیل بازی بود. اصن من درکش نمی کردم! هنوزم نمی کنم! چون هنوزم همونجوریه. اصن نمی فهمم چرا انقد به خودش سختی میده! از ایناییه که همیشه توهم توطئه دارن انگار! بیخیال بابا! بی ریلکس! واسه کی؟ واسه چی؟ والا!

ینی هیچ وخ نمی شد از این یه چیزی بپرسی ، یه جواب راست و مستقیم بهت بده! همیشه یه گزینه ی سومی بود به اسم پیچش! مثلن حتا در مورد یه نرم افزاری ازش میپرسیدی ، حالا خدای اون نرم افزارم بود ، میگفت نمی دونم! فک کنم اگه اینجوری کنی بشه! اونوخ اون فکرش هزار و سیصدمین راهی بود که واسه انجام اون کار ، تو اون نرم افزار تعریف شده بود!  واسه همین من خیلی کم ازش چیزی میپرسیدم. البته کلن زیادم از من خوشش نمی اومد! نمی دونم چرا! ولی یکی دوبار حتا جلو خودمم به بقیه گفت انقد با این نگردین! این زرنگه! شما رو دور میزنه! فک کن من!!! البته خوشحالم که همچین تصویری از من در ذهنش ثبت شده بودا!نیشخندچشمک

بعدش این چنبار یه کارایی کرد که من خیلی دلم میخاست و توانایی شو هم داشتم البته ، که حالشو بکنم تو قوطی درشم چوب پنبه بذارم بندازم تو خلیج فارس! ولی چون کلن ارزش ندارن این آدما _از نظر من_ که بخای کالری بسوزونی براشون ، رد شدم.

روابطمو باهاش خیلی محدود کردم. البته خب نمی شد زیاد محدودش کنم! چون دوسته یکی از دوستای صمیمی بود و یه جورایی اتچ شده بودن به هم اینا! مث منو راضیه مثلن! و تقریبن بیشتر وختا با ما بود! بعدش اینجوری بود که حتا اون دوسته اتچ شده ی خودشم میپیچوندا!

بعد از فارغ التحصیلی و این صوبتا ، من میدونستم که این داره یه جایی تدریس میکنه _از قبل از فارغ اتحصیلی حتا_، ولی نه هیچ وخ به روش آوردم و نه چیزی پرسیدم. بقیه هم هربار ازش میپرسیدن میگفت هستیم! کاری نمی کنیم . بعد تا من رفتم تو مدرسه و تدریس عکاسی و اینا ، این شاخکاش تیز شد که چرا و چگونه! چون این و اون یکی دوستش ، عشق عکاسی و هنرهای مرتبط و مخلوط با عکاسی کشته بودشون ، ولی به جای اون دوتا ، منو راضیه که هردومون منزجر بودیم از عکاسی ربط پیدا کردیم به این هنر فاخر! _راضیه آتلیه داره_ خلاصه این تو جلسه ی دفاع یکی از بچه ها ، اومد نشست ور دله من!

ینی دقیقن ور دلما! خیلیم صمیمی و چیک تو چیک! شرو کرد که آره! عکاسی درس میدیو و خفن شدی و اینا! هی پرسید که رسمیی ، قردادیی، ثابتی ، ساعتیی، بیمه داری ، نداری! حقوقت چقدره! چیکارش میکنی! قرار دادت تا کیه! اصول دین دیگه خلاصه!!

حالا نمی گم چرا اینا رو پرسیدا! بعضیا اینجورین دیگه! تهه همه چیو میخان در بیارن! من هیچ وخ تا حالا از هیچ کس نپرسیدم حقوقت چقده! به من چه! مگه میخاد خرج منو بده؟ به نظرم خیلی سوال خصوصییه! و لزومی نداره دونستنش، تا وختی ربطی به اون آدم نداری. ولی اگه یکی ازم بپرسه بهش میگم. کلن من اهله قایم کردن و سکرت بازی و اینا نیستم تو این چیزا.

اون روز و چن دفه ای که بعدش همو دیدیم ، دوستمون! هی اطلاعاتشو در مورد زندگی کاریه من آپدیت کرد و نم پس نداد که من خودم فلان جا دارم کار میکنم. تا این که من خودم بهش گفتم ببین فک کنم ولی شرایط تو فلان جا بهتر باشه ها! یهو به تته پته افتاد که نه ! من اصن قاچاقی اونجامو ، دیگه میخام نرم ، و خیلی بده و اینا!

خلاصه ما چون خوبی هایی دیده بودیم ازش به هر حال، زیاد براش رو نکردیم که فرزندم من خودم میدونم کدوم استاد تو رو معرفی کرده به اونجا و تو دقیقن داری چیکار میکنی و تا کی هستی و کی منقضی میشی!

اونوخ دختر یکی از آشناهامون ، عینه رفتار همین دوسته منو داره. رشته مون با هم یکیه ، البته اون کاردانی بود بعد رفت کارشناسی خوند. تازه ام تموم شده درسش. و علمی کاربردی و آزاد خونده . حالا نه که بخام بگم این چیزا واسه من فضیلت یا رذیلت باشه ها! کلن من مدرک و تحصیلات و اسم دانشگاه برام با کاغذه دور ساندویچ برابره!

ولی این همش در حال تحقیق در مورد زندگی من بود و بیست چار ساعت از من میپرسید که چرا نمیای فیس بوک؟ یا هی مگفت من سرچ کردم یه پیج به اسم تو هست! و خلاصه یه باری که ما رفته بودیم خونشون ، رو کرد که تو کاره ساخت جینگولی جات و بدلی جات و این حرفاس. البته مامانش باب بحث رو گشود و اینم دیگه تو دروایسی آورد کاراشو نشون داد. که بد نبود. کلن من تحت تاثیر این مدل چیزا قرار نمی گیرم خب. ولی عالی نبود. متوسط بود.

اون روز من فقط یه کلمه از این پرسیدم که فلانی جان! این پارچه نمدی ها رو از کجا و به چه قیمتی خریدی احیانن؟ که فلانی جان دقیقن مث همون دوستمون تو یونی، غمزه ای آمدند و فرمودند وای ببین اصلن یادم نیست!!! دیگه فک کن سوالاتی که مربوط به طریقه ی ساخت وسایل بودو چه جوری پیچ داد. البته منکه نپرسیدم. چون خودم بیشترشو بلد بودم.

گذشت تا ایشون نوبت به دفاع شون رسید ، و پروژه و اینا ، درکمال وجاهت! برای من اس ام اس زدن که : ببین!میشه تو رساله و کارای عملی تو بدی من ببرم به اسم خودم ارائه بدم؟

من فک کنم سه دور خوندم اس ام اسشو. البته تهش نوشته بود اگه دلت نمی خاد تارف نکنیا! ینی مثلن احتمال داده بود من تحت تاثیر مرام و معرفتی که ازش دیدم دو دستی تلاش سه ماهه امو تقدیمش کنم بره به اسم خودش ارائه بده!

بهش گفتم شرمنده ام. ولی نه. نمی تونم. البته اگه بخای منابع و فصل اولمو که عمومیه بهت میدم. که زد مرسی . ایمیل کن برام!

*حالا نه که من خودم آدم پرفکت و مدینه ی فاضله و از ناف بهشت هبوط کرده ای ! باشَما! از همه داغون تر خودمم! ولی از این خرده بدجنس بازیا و خودمونو به نفهمی زدن و انگار نه انگار که داریم با بقیه چه جوری رفتار میکنیم ، خیلی بدم میاد. کلن به نظرم چرچیل بازی و رفتارهای غیر انسانیِ کثیفی که زیر واژه ی "سیاست" پناهشون میدیم ، کاره آدمای ترسو و بی اعتماد به نفسه که از رو بازی کردن میترسن. خب البته من با آدمای طفلکی همیشه مناسب حاله طفلکی ها برخورد میکنم! شاید بهتر بشن.

   + ; ۱٢:۱۳ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/۱٠/٩
comment تو بِبار()