DOCTYPE html PUBLIC "-//W3C//DTD XHTML 1.0 Strict//EN" "http://www.w3.org/TR/xhtml1/DTD/xhtml1-transitional.dtd"> باشد که عبرت بگیرد - در گلوی من ابر کوچکیست...


باشد که عبرت بگیرد

دیروز که داشتم میرفتم مدرسه ، از میدون تا چاررا، با تاکسی باید میرفتم ، بعد این مسیرش خطی نداره ،شخصیا میبرن ، بیشترم پرایده ماشیناشون. اونوخ من تا رسیدم اون ور میدون ، یه پراید برام بوق زد که دو تا آقای خیلی عظیم الجثه! روی صندلی عقبش نشسته بودن و کلن دیگه جایی نمونده برا نفر سوم! منم نشستم جلو. دو قدم که رفت پایین یه پسره وایساده بود ، براش بوق زد و جلوتر نگه داشت. بعد پسره اومد بره عقب بشینه دید جا نمیشه ، درو بست . آقای راننده که مسن هم بود نسبتا ، برگشت به من گفت تو پاشو برو عقب بشین. اون بیاد جلو.

منم فقط تو چشماش نگا کردم و گفتم : ا؟ دختر خودتم بود همینو میگفتی بهش؟ و پیاده شدم.

اونم یکم وایساد و هی بوق بوق کرد بعد دیگه خودش ضای شد رفت. منم با پراید بعدی رفتم ، تازه یه سره ، تا دمه مدرسه !

   + ; ٤:۱٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٩/٢٩
comment تو بِبار()