DOCTYPE html PUBLIC "-//W3C//DTD XHTML 1.0 Strict//EN" "http://www.w3.org/TR/xhtml1/DTD/xhtml1-transitional.dtd"> فعلن همین ... - در گلوی من ابر کوچکیست...


فعلن همین ...

 دیشب یک عدد "بامزی" در درونم پیدا کردم که دلش انگشت عسلی میخاد! بعد دیشب با چارتا انگشت عسل خابوندمش و امروز با دو تا! تا حالا کجا بوده نمی دونم.

 صبح خود را با یک خوراکی شور آغاز کنید تا رستگار شوید، این از اعتقادات منه. ولی امروز نه ترد داشتیم ، نه پنیر نرم ، نه زیتون حتا! منم بعد از چایی کرانچی خوردم! الان حالم خوبه.

دیروز دوس داشتم یه سر برم تا میدون ونک و اون مغازه ی همیشگی و یذره لباسای رنگی رنگی بخرم واسه خودم ، ولی هوا خوب نبود. حالا الان هوا خوبه ولی من خوب نیستم. سرم درد میکنه. خیلی زیاد.

ینی از ساقه ی گردنم! تا پشت چشمام . تا توی گوشم.همه ی سرم درد میکنه. تیر میکشه. ذق ذق میکنه . حتا پلک زدنم با درده. من دوس دارم اهمیت ندم بهش . ولی هست و توی شقیقه هام نبض داره .در واق دو روزه که سرم درد میکنه. پریشب از خاب بیدارم کرد حتا. مجبور شدم قرص بخورم. نه اینکه من از اینایی باشم که فک کنم وای نه دردو باید تحمل کرد! نباید قرص خورد.چون قرصا ضررشون از منفعتشون بیشتره و این بل شت ها. نخیر . اتفاقن به نظر من تحمل درد های جسمی چیزی نیست که نفس آدم را تزکیه کند. که بخاهم خودم را زجر کش کنم و تحمل کنم. ولی معمولن آستانه ی تحمل دردم بالاست . به خاطر همین طول میکشد که بخاهم درمان دارویی روی خودم انجام دهم. انی وی ، حالا هنوز انقد شدید نیست این سر درد که دنبال مسکن بروم. ولی وجودش را نمی توانم انکار کنم و به خاطر همین بیرون رفتن در این هوای آفتابی را که میتوانست با یک خرید رنگی رنگی ، حالم را بهتر کند به یک روز دیگر حواله داده ام!

   + نازنین ; ۱٢:۱۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٩/٢٤
comment تو بِبار()