DOCTYPE html PUBLIC "-//W3C//DTD XHTML 1.0 Strict//EN" "http://www.w3.org/TR/xhtml1/DTD/xhtml1-transitional.dtd"> و تواصو بالصبر - در گلوی من ابر کوچکیست...


و تواصو بالصبر

بابایی که از هیچی خبر نداشت و داشت میرفت مهمانی ناهار روز جمعه.

بابای من که وسط خیابان بود و من زنگ زده بودم بهش که "بابا! یه زنگ بزن به دوستت!فک کنم یه اتفاق بدی افتاده". هی حال و احوال کرده بود با رفیقش و رفیق خوش اخلاقش حال ما را تک تک پرسیده بوده و حال برادرم را . بابای من هم جرات کرده بود و حال پسرش را پرسیده بود. گفته بوده خوبه. رفته دنبال کارهای دانشگاهش.

و بابای من هی زبان توی دهنش چرخیده و آخرش گفته فقط میخاسته هم را ببینند. حالا باشد یک وخت بهتر. و زنگ زده تا از یک آشنای دیگر بپرسد پس چرا از کلانتری به ما گفته اند که به خانواده اش خبر دادیم بیایند دنبال کارهایش؟ به کدام خانواده خبر داده اند؟ این بابای بنده ی خدا که از همه جا بی خبر است.

بعد در فاصله ی پیدا کردن یک آشنا که گوشیش را جواب بدهد ، هی اس ام اس آمده بوده از ساعت مراسم فردا حتا!

من پای سینک لیوان آب میکشیدم و نوک انگشتهای پایم یخ زده بود. مامان میگفت شاید چون زن و دخترش توی ماشین بوده اند به روی خودش نیاورده! من گفته بودم عمرن! مَرده! ولی از گوشت و پوست و استخونه بلخره! خبر نداره حتمن بنده خدا .بابا کنار اپن وایساده بود و در سکوت شماره های گوشیش را بالا و پایین میکرد.

و بلخره فاجعه کامل شد. رفیقش زنگ زد.بابا رفته بود توی پذیرایی . مامان گوشهایش را تیز کرده بود ،من شیر آب را باز کرده بودم.

5 صبح توی جاده پسره تمام شده بود. حالا ساعت 2 بعد از ظهر فامیل ها به بابایش خبر داده بودند و پس زمینه ی صدای رفیق مادام العمر بابا شیون زن و دختر و زن عمو و عمه و خاله بود . که حالا از بابا پرسیده بود تو میخاستی چیزی به من بگی؟ و بابا گفته بود آره.

نمیدونم چه جوری گفته بود. نمی دونم چه جوری اصن تونست جواب بده گوشیشو. چه جوری توضیح بده. حتا تسلیت بگه. من توی آشپزخونه جلوی پنجره وایساده بودم و به آسمون ابری دلگیر لعنت میفرستادم.

   + ; ۳:٤۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٩/٢٢
comment تو بِبار()