DOCTYPE html PUBLIC "-//W3C//DTD XHTML 1.0 Strict//EN" "http://www.w3.org/TR/xhtml1/DTD/xhtml1-transitional.dtd"> خیلیم راضیم از خودم و شرایطم! - در گلوی من ابر کوچکیست...


خیلیم راضیم از خودم و شرایطم!

یه چیزی اگه خیلی بهم استرس بده ولش میکنم! اگه یه جایی باشم که جَوِش حالمو بد کنه پا میشم میام بیرون! اصنم مهم نیس کجا باشه! تو دانشگا میومدم رو نیکمت زیر درخت توت میشستم. یا پله های جلو بوفه. الانم بعضی وختا سر کلاسای خودم، میام بیرون تو راهرو را میرم! از یه وختی به بعد "منتظر شدن"  ماشه چکونم شد. تو بگو یه لحظه . بگو یه ثانیه. بگو یه نفس! نمی تونم. اعصابم نمی کشه که منتظر بمونم. ول میکنم میرم. بلخره یا خودش میاد یا نامَش!

کلن هرچی مسئله حیاتی تر باشه منم احمقانه تر باهاش برخورد میکنم! مثلن حتا اگه بشه بپرسم، نمی پرسم! حاضرم بمیرم و زنده شم تو خودم ، ولی نمیرم بپرسم چی شده! نمیدونم ترسه یا چی ، ولی از تحریکات بیرونی که اعصابمو متشنج کنه فاصله میگیرم. فرقیم نمی کنه در دسته ی محسوسات باشه یا نه! آدم باشه ، مکان باشه حتا وسیله باشه! دور وای میستم.

بعد میرم رو اعصاب بقیه ای که در جریان اتفاق هستن. یا قسمتی از این ماجرا به اونا هم وصله!

ولی برام مهم نیست! تو این جور مواقع ترجیح میدم به جای فک کردن و انرژی هدر دادن ، خوش بگذرونم! بیخیال باشم. زیر پوستی تو فاز به دَرَک باشم اصن! از یک جایی به بعد دریافتم که قرار نیست هیچی و هیچ کس تو زندگی ، به خاطر اینکه من الان خیلی دارم انرژی صرفش میکنم ، اون نتیجه ای که من میخامو بده الزامن! پس اصن چه کاریه که من هی بخام حرص بخورم و پیگیر باشم!

در همین راستا الان از صب خودم را زده ام به بیخیالی و رفته ام پاستیل و شوکو رول فندقی و شکلاتی و قهوه خریده ام. نصفه بیشتر یک ورق! لواشکه 25 در 25 را خورده ام. و در یک ساعت اخیر هم شیش تا لیوان چایی . 

   + ; ٤:٢٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٩/۱٢
comment تو بِبار()