DOCTYPE html PUBLIC "-//W3C//DTD XHTML 1.0 Strict//EN" "http://www.w3.org/TR/xhtml1/DTD/xhtml1-transitional.dtd"> Befor knowing my awesoem personality,lets get one thing straight - در گلوی من ابر کوچکیست...


Befor knowing my awesoem personality,lets get one thing straight

واقعیتش این است که خوشحال نیستم. نه مثلن فقط امروز که هوا از صبح هی ابر و آفتاب شده و گوشیم هی روی عسلی ویبره زده و گفته شارژ ندارم و تا همین الان هنوز دم و باز دم دارد.خیلی وخت است که خوشحال نیستم. البته بابت حالی که دارم ناراحت و ماتم زده و پشیمان و دنبال درمان هم نیستم. همین جوری ، با همین خوده ناخوشحالم ، خوبم. کنار می آیم.

بعد مثلن بعضی ها فکر میکنند اگر من الان توی فیس بوک صفحه داشتم ، خوشحال میبودم. این آدمها در هر بار کانورسیشن موبایلی از من میپرسند که چرا نمیای توی فیس بوک؟ من جوابی نمی دهم. ینی  می پیچونم خب! فیس بوک و این خوشحال بازی ها برای من هیچ وخت اولویت و لازم نبوده. مثلن منیر همیشه فکر میکرد سعید من را توی فیس بوکش اد کرده و ما هر شب و هر روز و هر ثانیه داریم عکسها و فرندها و زندگی هم را آبزرو میکنیم و برای همین است که وختی سر کلاس آمده پیش من نشسته تا به سایتم نمره بدهد و از من پرسیده :چرا فولدر عکسهای یوزر نداری؟ و من گفته ام چون به نظرم همه اش عکس اصلی بوده خب! او گفته ا؟ و من گفته ام استاد !بابا! دیگه یدونه عکس یوزر و ادمین نداره که! و او گفته باشه! پاشو برو شیش شدی. منیر هیچ وخت باورش نشد که من عضو فیس بوک نیستم و اصلن اگر باشم انقد از مخ تعطیل نیستم که سعید را فرند کنم . همان استادی که هی سر کلاس به من میگفت انقدر اس ام اس نزن میندازمت. و من میگفتم استاد درس شما دو واحد از شیش واحده! من تحت هیچ شرایطی نمی افتم!

یک عده ای مثل دکتر "ت" فکر میکنند اگر من بروم زیر دستشان تا دماغم را سربالا و رتوش! بفرمایند من خیلی خوشحال میشوم و فردای روزی که چسب های دماغم را بردارم ، با کارت عروسیم خدمتشان میرسم! حتا هی از "ه" و "ن" سراغ منه بلبل زبان که فقط دماغم باید از زیر دست ایشان بگذرد تا ایزو پانزده هزار بگیرم ، را گرفته اند. خب اشتباه میکنند البته. حالا نه اینکه دماغ من خیلی چیزه دندان گیری باشد. نه. یک دماغه معمولیست که می توانست خیلی بهتر باشد. ولی هرچیزی که هست ربطی به حاله خوشال و نا خوشحال من ندارد.

حتا "ز" و دوست مو مشکیه خوشگلش ، هی به من میگویند اگر روی موهایم یک هایلات طلایی بکنم خیلی خوب میشود و خیلی خوشحال میشوم. بعد منه بد سلیقه ی داغون  میگویم که نه بابا! من اگه بخام یه روز خیلی حرکت بزنم روی موهام اول ور میدارم مشکیه مشکی میکنمش بعدم کوتاه کوتاه! 24 سال موهای لخته خرمایی داشتن هم دلیل حال ناخوشحال من نیست که هایلایت و لو لایت و مش بخاهند عوضش کنند.

آنوخت یک عده ی دیگری هستند که فکر میکنند من چون گرافیک خانده ام ، چون عکاسی درس می دهم ، چون بلدم نقاشی بکشم ، چون هر و کرم همیشه به راه است ، من چه شکوهی دارد زندگی خوشحال و خوده خوشال و سرخوشم! به نظر اینها همین که من ناخن هایم خوش فرم و سفید است ، موهایم بلند است ، بلدم بدون زیر نویس کارتون و فیلم ببینم ، باید خیلی هم خوشحال باشم!

واقعیتش این است که من نه به خاطر داشتن اینها خوشحالم نه به خاطر نداشتن خیلی چیزها ناراحت. دقیق که میشوم ، از یک جایی به بعد توی زندگیم دیگر خوشحال نبودم. هیچ وخت. دوس دارم ربط بدهمش به هفده سالگیم و آن "great lost" . که من را از این رو به آن رو کرد. انگار بعد از 17 سالگی من کم کم یک آدم دیگر شدم. هی تنها تر و هی درون گرا تر. هی کم حرف تر. انقدر که حالا اصلن بلد نیستم از خودم با یک نفری حرف بزنم. اصلن همیشه فکر میکنم خب بگم که چی بشه؟ نه اینکه به آدمها بی اعتماد باشم ها! ... چرا هستم! واقعیتش این است که هستم. من پتانسیل این را دارم که با همه صادق باشم. عین کفه دست. ولی انقدر توی این سالها از آدمها و حرفهایشان ترسیده ام که ترجیح می دهم کمتر حرف بزنم. نه اینکه هی حرف بزنم و هی خودم نباشم. که هی بترسم .

حالا همه اش فقط این نیست که ناخوشحالم. همه اش این است که من پتانسیل و توانایی این را دارم که بشینم و یک اتفاق خوب را از دهن بی اندازم! بله درست خانده اید. و احتمالن درست متوجه شدید. من از این ها هستم که می توانم بشینم در گرسنگی کامل ، یک ظرف خوراکی خوشمزه را انقدر فقط نگاه کنم که تاریخ انقضایش بگذرد. دقیقن عین همین کار را در روابط انسانی هم انجام میدهم. هی از کنار آدمها فقط رد میشوم. اصلن هی حواسم را جم میکنم که کمتر هم را ببینیم. کمتر از هم خبر داشته باشیم. خیلی وختها اصلن آرزو میکنم مثل آن مارمولکه توی دانشگاه هیولاها ، بتوانم نامرئی بشوم!

میتواند/ممکن است ادامه داشته باشد...

   + نازنین ; ۸:٠۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٩/٩
comment تو بِبار()