DOCTYPE html PUBLIC "-//W3C//DTD XHTML 1.0 Strict//EN" "http://www.w3.org/TR/xhtml1/DTD/xhtml1-transitional.dtd"> بدیشم فقط این شد که اون عروسکه رو هیچ مغازه ی دیگه ای نداشت - در گلوی من ابر کوچکیست...


بدیشم فقط این شد که اون عروسکه رو هیچ مغازه ی دیگه ای نداشت

به خاطر خصلت منفوره کمال گرایی ام، ممکنه واسه خیلی چیزای بی ارزش –در حد تزئین روی سالاد و سوپ و کیک حتا- الکی به خودم سختی بدم! البته به نظر خودم سختی نیستا! یه چیزه لازمیه! ولی به نظر خیلیا الکی و خب که چی میاد!

بعد خیلی رفتارا هس توی آدما ، که اونام به نظر من خیلی خب که چی میاد! از اونجایی که اصولن از تجزیه تحلیل کردن آدما خوشم نمیاد ، نمی خام بهشون بپردازم الان و هیچ وخت البته! ولی یه چیزی هس توی این پسرا! که من واقعن هنوز نتونستم بفهمم دقیقن دلیلش چیه خب؟

اونم این حرکته "تلاش برای لمس سر انگشتان مشتری ها و کلن مخاطبانِ خانم " می باشد. همچنین است نشستنشان در تاکسی و اصرار بر اصطکاک مثلن دو تا زانو به هم از روی شلوار جین!

 ینی اصن برام هضم نمی شه که خب الان چی شد مثلن؟ الان یه ثانیه تو دستتو زدی به انگشتای من/پاتو زدی به پای من! چه چیزی نصیبت شد؟ نه واقعن برام سواله!

من اصولن زیاد سخت نمی گیرم این برخوردا رو. ینی حرفا و اینا رو معولن جواب نمی دم. مگه اینکه دیگه خیلی ببینم داره پررو بازی در میاره یا اینکه گستاخانه باشه واقعن حرکتش(یادم بندازین یه بار قضیه ی متروی صادقیه رو تعریف کنم)

ولی بعضیاشون دیگه واقعن شورشو در میارن. یه بار یادمه رفته بودم تو یه مغازه ی عروسک فروشی ، پسره هم جای خاهری! ابروهای قشنگی درس کرده بود برا خودش! بعد چند باری که داشت عروسکا رو میداد به من یا میگرفت خیلی تلاش میکرد که این اتفاق بیفته. حوصلمو سر برده بود ینی . آخرش بهش گفتم ببین میخای ما با هم دس بدیم تو خیالت راحت شه؟ همین جوری نگام کرد و منم اومدم بیرون از مغازش.

 

   + ; ٤:٤٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٩/٥
comment تو بِبار()