DOCTYPE html PUBLIC "-//W3C//DTD XHTML 1.0 Strict//EN" "http://www.w3.org/TR/xhtml1/DTD/xhtml1-transitional.dtd"> منم گفته بودم یه گلدون بذارین ، اونم فتوسنتز میکنه،جای من پر میشه! - در گلوی من ابر کوچکیست...


منم گفته بودم یه گلدون بذارین ، اونم فتوسنتز میکنه،جای من پر میشه!

آقاهه قد بلند بود ، عینکم میزد. موهاش نقره ای داشت میشد کم کم. شلوار جینای راسته ی پرنگ می پوشید با پیرنای نارنجی، قرمز ، سبز روشن و اینا!

هر روز ، هر روز ، هر روز بدون استثنا ، ساعت هشتو نیم میومد تو اتاق ما ، روزنامه ی همشهری هم دسش بود همیشه. یکی از صندلیا رو میکشید جلو میزه منشی و روزنامشو میذاشت رو میزش ، و شرو میکرد به سخنرانی! حول محور قیمت روغن سرخ کردنی لادن طلایی و شیر پر چرب پاژن و پنیر کاله! قیمت فعلی هر کدومو با قیمت یه ماه قبلشون مقایسه میکرد. بعد رو شو میکرد به اون همکارم که نامزد داشت انگار ، و هی میگفت با این قیمتا ، جوونا چه جوری برن سر خونه زندگی خودشون خب؟ بعد دوباره روزنامه رو ورق میزد و اینبار درباره ی نرخ کرایه ها حرف میزد و این که موسسه خیلی بی عرضه اس که برای کارکناش سرویس نداره و همه باید این همه کرایه ماشین بدن همش!

اونوخ آقای "ت" که تپل بود و همشم میخندید و اخلاقش خوب بود ، از اتاقش میومد بیرون و اونم کنار میزه منشی تکیه میداد به دیوار و تو بحث شرکت میکرد. یه جوری که علاوه بر آقای قد بلند عینکی ،اونم به من و میز کارم مشرف میشد. بعد من بیشتر و بیشتر تو صندلیم فرو میرفتم! و اصن دعا میکردم نامرئی بشم!

هی بحثشون ادامه پیدا میکرد . مثلن تا ساعت 9 و رب! بعد تلفن آقای "ت" زنگ میخورد و میرفت ، و آقای قد بلندم پا میشد و اتاقی رو که پر از دود و غباره "ناامیدی" و "هرچی جون بکنی به هیچ جا نمی رسی" کرده بود ، به مقصد طبقه ی پایین و اتاق خودش ترک میکرد. همیشه هم دمه میز من یه مکث کوتاه میکرد و از پشت شیشه های عینکش یه نگاه دقیقی به من که میخ شده بودم تو مانیتورم می انداخت و میرفت.

بعد از یه هفته که حضور من اونجا عادی شد ، صبا که میومد صدای سلامه یواشه منو می شنید و بلند بلند به من صب بخیر و خسته نباشید می گفت. بعد می شست تو جایگاهش و مثلن می رفت تو موده مقایسه ی پروتئینی که یک آمریکایی در هر وعده ی غذایی مصرف میکند با گوشت موجود در خورشت های ایرانی! خیلی دقیق و به گرم هم می گفت ! بعد هی به من میگفت نه؟ واقعن؟ منم ابروهام میرفت بالا که نمی دونم خب! آخه من گوشت دوس ندارم! مهم نیس واسم حضورش تو غذا!

بعد از دو هفته ، علاوه بر سلام و صب بخیر و نظر خاهی از من در مورد تاپیک مورد بحث ، و همان مکث موقع رفتن دمه در ، بطری آب معدنی من توجه ایشان را به خود جلب کرد. بلخره یک روز صب از من پرسیده بود شما ناهارا نمیاین سلف؟ گفته بودم : نه! من اینجا ناهار نمی خورم! گفته بود خب گوشتاشو نخور! گفتم نه! گوشتاش مسئله ای نیست. من کلن از توی سلف غذا خوردن خوشم نمیاد! گفته بود آهان! اینجا با کسی صمیمی نیستین خب! خوش نمیگذره تنهایی! من جواب نداده بودم. گفته بود آره؟ واسه اینه؟ گفتم : نه ! بابا! کلن از فضاش خوشم نیومد خب! شلوغه . گرمه. سقفشم کوتاهه. بعدشم من اصن گشنم نمیشه خب زیاد! دیگه هیچی نگفته بود

فرداش اومده بود و با جوش و خروش رفته بود پاکت شیرو از توی یخچال آورده بود با 5 تا لیوان و هی گفته بود پاشین بیاین سهم شیراتونو وردارین. منم چسبیده بودم به صندلیم. هم اتاقیا میدونستن که من نه شیر میخورم ، نه چاییِ چایی ساز ، نه سیب و خیار و انگور  و نه اصلن هیچی! کلن با همان بطری آب معدنی و آدامس و بعضی روزها آلبالو! سر میکنم تا سه ی بعد از ظهر. خب البته خودشان همش درحال خوردن بودند.

صبحها که من درگیر سیمه هندز فیری بودم توی آسانسور، خانمها و آقایان همکار با ماگ های گنده ی سرامیکی از سلف تشیف می آوردند بروند توی اتاقهایشان. ساعت نه شیر و کیک و خرما بساطش به راه بود و ساعت یازده بوی خیار و سیب و هلو! می پیچید توی اتاق. بعد وخته ناهار میشد و همه خوشحال و خندان رهسپار سلف میشدند . من و خانم منشی میماندیم فقط.

روزهای اول همه اش درگیر فهماندن این مطلب بودم که من تارف نمی کنم و کلاس نمی ذارم و به خدا من تو خونمونم شیر نمیخورم! چایی هم فقط چایی دم کشیده میخورم نه تی بگ و آبجوش! من راحتم! شمام راحت باشین. بعد یک روز به اصرار همکارم رفته بودیم سلف. ناهار هم قرمه سبزی بود. از این خورشت هایی که یک وجب روغن رویشان است. و برنچ چربه شور. خب من سه تا قاشق به زور خورده بودم و بعد برگشته بودیم به اتاقمان و من دیگر به هیچ اصرار و دعوتی مبنی بر ناهار سلف! پاسخ مثبت نداده بودم. تازه همان روز هم سر میز همه از همکارم پرسیده بودند که من برای بازدید آمده ام اینجا؟ و وختی فهمیده بودند گرافیستم خیر سرم، انگار که دوازده سالم باشد هی گفته بودن آخی! چقد بهت نمیاد!

بعد آقای عینکی هی شیر شیر کرده بود .تا منشی بهش گفته بود بابا این شیر دوس نداره! ساکت شده بود.

آخر یک بار که به اتفاق آقای "ت" مشغول عیش و نوش بودند ، به من خیره شده بود و گفته بود پس تو چه جوری زنده ای؟ گفته بودم من جای نور گیره دفتر نشستم ، فتو سنتز میکنم! شما نگران نباش!

خندیده بود و بلخره بیخیال شمارش کالری مصرفی من در طی روز شده بود. بعد یک روز که بهش از آلبالو گیلاسهای روی میزم تارف کرده بودم و گفته بودم : محصول خودمه ها! هر هر خندیده بود و هی تا آخر روز به همه گفته بود این فتوسنتز کرده گیلاس داده.

روزی که قراردادم تمام شده بود و داشتم بساطم را جمع میکردم دست به سینه وایساده بود دمه میزه خانم منشی و هی با سه تا همکاره دیگم گفته بودن جات خالی میشه ها!

   + نازنین ; ٦:٤٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٩/٤
comment تو بِبار()