DOCTYPE html PUBLIC "-//W3C//DTD XHTML 1.0 Strict//EN" "http://www.w3.org/TR/xhtml1/DTD/xhtml1-transitional.dtd"> عوارض جانبیه یک جمعه ی مسخره - در گلوی من ابر کوچکیست...


عوارض جانبیه یک جمعه ی مسخره

حالم؟متوسطم

چیکار میکنم؟نشستم پای لب تاب. هی مور مور میشم. با یه نظم خاصی. مث موج مکزیکی.

چرا؟چون پنجره اتاقم بازه. چون سرده. چون با حداقل لباس! نشستم و دستم نمیره سوئیشرتمو از رو تختم بردارم!

خوب که چی؟ هیچی. دلم خواس بنویسم.

ینی نه اینا رو .یه چیزای دیگه ای رو

ولی نمیتونم. نه که نتونم! بیشتر نمیخام. فک میکنم به مرض خودسانسوری دچار شدم. چارشنبه ای که گذشت، وبلاگم 6 سالش تموم شد. شیش ساله که اینجا و فقط اینجا ،مینویسم. ولی یه مدتیه که واسه نوشتنم دقت میکنم. دوس ندارم خب راستش. ولی مجبورم. حالا دقیقن به خاطر کی و چی ، نمی دونم! مثلن اگه بخام بگم چون یکی دوتا از دوستا و آشناهام چراغ خاموش میان اینجا رو میخونن ، فک کنم خیلی حرفه مسخره ای باشه! چون خوده واقعنی من خیلی افتضاح تر از افتضاح ترین چیزی که اینجا قرار باشه بنویسم، هست قطعن! پس نمی تونم همچین چیزی رو دست آویز قرار بدم!

ولی نمی دونم چی باعث میشه که تازگیا کلی توی ورد بنویسم و نیارمش اینجا. حتا گاهی همونجا هم سیو نمی کنمش! فقط مینویسم.

یه بار همین چن ماه پیش اینجا نوشتم که من آدم مزخرفیم ، چون بلد نیستم مزخرف نباشم! حالا مطمئنم که تشخیصم در مورد خودم درسته. و متاسفم که تا حالا جراتشو نداشتم که بگم علاوه بر اینکه مزخرفم ، یک آدمه خیلی ترسو هستم! خیلی ترسو. که از روبرو شدن با خودم و خوده واقعیم و احساساتم طفره میرم . یادم هست یه بار اینجا نوشتم که از فکر کردن به خودم ، از عمیقن فکر کردم به خودم میترسم. و تا امروزی که دوسال از اون روز میگذره ، هنوز نتونستم با این ترس روبرو بشم.

برای خودم خیلی متاسفم. که اینجوری خودمو دور میزنم و فک میکنم خیلی زرنگم!

جوونیام گوشه ی وبلاگم نوشته بودم " به مردم و حرفاشون اهمیت نمیدم ، چراکه آنها نیز ! وختی حوصله ندارم ینی ندارم ! پس اصرار نکن ! نمی شه ! سرم تو کار خودمه. زود دوس میشم ، دوستای زیادیم دارم . زیاد شوخی میکنم . کم به دل می گیرم . گیر نمی دم ، پیگیر نمی شم ،تا نگی نمی پرسم ،به روت نمیارم . می بخشم اما فراموش نمی کنم . قبلنا اینجوری نبودم . اما شدم . چون زندگی خواست"

حالا مثلن چه اتفاق خاصی توی من یا مردم! باید افتاده باشد که فکر کنم اگر چارتا کلمه اینجا بنویسم "قضاوت" میشم؟ که اصلن بخاهم از قضاوت شدن توسط آدمهایی که نه دیده اندم و نه دیده ام شان ، این همه بترسم؟ اینی که میگم میترسم نه اینکه رنگم بپرد و قلبم هزارتا در دقیقه بزند! همین که هی حرفم را بخورم و هی طفره بروم  و هی چیزی که قرار بوده بنویسم را ننویسم ،خب ترسیده ام دیگر! ترس انواع گوناگون دارد!

البته حتمن که این حرفها و این احساساتم ناشی از این سردرد و دل درد الکیه اصلن. و همین ده دقیقه ی دیگه که لب تابو خاموش کنم و بی خیال آسمون قرمز پشته پنجره، به امید یه صبح آفتاب دار! بخابم و هفت صبح فردا که همه میرن و من و خونه و سکوت سه تایی با هم هستیم ، بهتر میشم!

   + ; ٢:٥۱ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/٩/٢
comment تو بِبار()