DOCTYPE html PUBLIC "-//W3C//DTD XHTML 1.0 Strict//EN" "http://www.w3.org/TR/xhtml1/DTD/xhtml1-transitional.dtd"> آن هپی گرل - در گلوی من ابر کوچکیست...


آن هپی گرل

الان که دارم می نویسم ساعت هفتو نیمه غروب بیستو دوم بهمنه ... آخرای تعطیلات زمستانی من ... بگی نگی دلم واسه دانشگا تنگ شده .... بیشتر واسه دوستام تا درسام !

تو این مدت طولانی که تعطیل بودم هیچ کار مفیدی نکردم ... ینی کلا کاری نکردم ... از دیشب کتاب کیمیاگرو که سیما وسطای ترم پیش بهم دادو شروع کردم ... و دارم تصمیم می گیرم که یه نقاشی با آبرنگ بکشم که شاید هدیه اش دادم به یکی که دوسش دارم ...(دیشب تو اون کتابه خوندم چیزی رو که هنوز بدست نیاوردی بذلو بخشش نکن ! )

چم دونم ! این ترم به نظرم ترم مسخره ایه ! ترم پیشم بود ! منکه رسما روانی شدم اون ترم ! فک کن که بیستو یه واحد داشته باشی با یه مشت استاده روانی بعد از اول ترم عینهو یه درازگوش کار کنی هی استاد ایراد بگیره ، هی تایید نکنه ، و هر روزم یه ارد تازه بده ! بعدشم تو مجبور باشی تمام فرجه هارو بری دانشگا و هرشب تا صب بیدار بمونی ... خب آدم خل می شه دیگه ...  

می دونی ! نم دونم چمه و این بد دردیه ! دلم می خواد که خوش باشم اما نمی شه  ! خوب وقتی خیلی چیزا هس که ناراحتت می کنه نمی شه دیگه ... منظورم از خیلی چیزا ، چیزای سادس ...  بوی ادکلن یه آدم بغل دستت تو تاکسی ... بیلبورد تو یه بزرگراه ...  دهن و دندونای یه فروشنده ...  یه بیت شعر که قاطیه اتودای پیکتوگرام های گرافیک محیطی نوشتی ... و فک کن که این چیزای ساده یهو اتفاق می افتن ... درست همون صبح زودی که از خواب بیدار شدی و تو آینه گفتی من خوبم و همه چی بدرک ! و شلوار جینی که دوس داری پوشیدی و کتونی های میس پینکو ، می دونی که این پنکک برنزه بهت می یاد و خوشی ... سوار تاکسی می شی و اونوقت اون اتفاق غم انگیز می افته... بوی ادکلن داره خفت می کنه ... حالت بد می شه و دستات یخ میکنه .. اون وخ بلند به راننده تاکسی میگی اینجا پیاده می شم و بعد کلی راهو پیاده می ری تا اون بو و همه ی احساسات گندی که با خودش می یاره از یادت بره ... این جوریه که روزت خراب می شه ... حالت خراب می شه ... چن وخته حالم خرابه ... فکرم نکنم که درس بشه ... ینی فک می کردم که شده ... اما یه اتفاقایی افتاد که دیدم هنوز نشده ... و وقتی تا الان نشده دیگه نمی شه ...

بی خیال ... تو خوبی راستی ؟

می دونی یه روزایی یه عالمه آرزو داشتم ... یه عالمه که نه ... چنتا آرزوی مهم ... اما الان دیگه ندارم ... اصلا یادم نیست که اون آرزو ها چی بودن ... غم انگیزه نه ؟ اینکه آدم حتی آرزوهاشم یادش بره ... و دیگه از هیچی خوشحال نشه ... خوب به نظر من این اصلا چیز خارق العاده ای نیست که من نقاشیم خوبه و می تونم طرحای خوبی بزنم لوگو طراحی کنم یا یه چیزای مسخره ای بکشم که خنده دارن ... خوب کار من اینه ... اگه نتونم باید تعجب کنن نه وقتی که می تونم ...  و به خاطر همینه که من نمی دونم باید از چی خوشحال باشم ... اصلا مگه حتما آدم باید خوشحال باشه ؟

پ.ن: دلم برای تمام سگایی که لباس تنشون می کنن می یارنشون هواخوری می سوزه....

 

 

 

   + ; ٢:٠٢ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/۱٢/۱٧
comment تو بِبار()