DOCTYPE html PUBLIC "-//W3C//DTD XHTML 1.0 Strict//EN" "http://www.w3.org/TR/xhtml1/DTD/xhtml1-transitional.dtd"> من تو کفه اعتماد به نفسشم هنوز! - در گلوی من ابر کوچکیست...


من تو کفه اعتماد به نفسشم هنوز!

بعضی آدما هستن ، کلن درکی از بعضی مفاهیم و کلمات ندارن!

مثلن یه واژه/ عبارت کار درستی داریم تو زبان پارسی! که همه شنیدن فک کنم. بعد یه همسایه داریم ما ، کلن فک کنم اعتقادی به این عبارت "بوق سگ" نداره! ینی همیشه ی خدا ، همیشه ی همیشه ی همیشه! خونشون مهمون دارن ، هر روز هفته بچه هاش و عروساش و داماداش و فامیلاش! خونشونن. بعد دقیقن همین بوق سگ! که میشه میخان برن ، تو را پله یه سر و صدایی را میندازن که انگار نُه صُبه و همه هم بای دیفالت بیدارن این ساعت!

یکی دیگه از همسایه هامون علاوه بر همین مشکل نداشتنِ درک ، از زمانی به نام "بوق سگ" ، از مشکل "عدم اعتقاد به وجود چیزی به اسم طبقه ی پایینی!" هم رنج میبره! ینی تقریبن سه روز در هفته یه صدایی شبیه "تمرینات آمادگی سوار کاری برای المپیک" اونم به قصد مدال طلا ! میاد از خونشون. و یه بار که من زنگ زدم خونشون و گفتم خاهش میکنم یکم استراحت بدین به پاهاتون! خانم همسایه گفت من فک نمی کردم یه دختر! به سن و سال شما ! انقد بی اعصاب باشه! بعد از اونم هر وخ منو تو آسانسور میبینه با احتیاط برخورد میکنه باهام!

اونوخ امسال یه همکار جدید اومده تو مدرسه ، که من ازش میترسم! ینی از ایناییه که همش بی مقدمه یا یه چیزی بهت میگن یا یه چیزی میپرسن! من معمولن از این آدما اجتناب میکنم. چون رفتارشون استرس میده بهم. اونوخ این دختره ، چون همون روز اول منو دیده بود فقط ، خیلی احساس میکنه الان باید با هم صمیمی باشیم. ینی خودش هستا! من نیستم. مثلن همینجوری هر از چندگاهی یدونه محکم میزنه سر شونه یا پشت من! یا وختی من وسایلمو میذارم رو میز و میرم از تو جامدادیم نوشت افرازشو! تامین میکنه! بعدم خبر میده که پاکنم خوب نیس یا روان نویس صورتیم داره جوهرش تموم میشه و اینا! همون روز اولم که تازه 5 دقه بود همو دیده بودیم شرو کرد به ریخت! شناسیه من و گفت بهت نمیاد دیگه بیشتر از 69-70! باشی! آره؟ گفتم 68 با اجازتون! گفت حالا همونه دیگه! ازدواجم که نکردی! من لبخند زدم. بعد رتبمو حدس زد. بعدش دانشگامو. حتا مثلن خونمون کجاست و اینا! منم با فنجونم بازی میکردم فقط و لبخند میزدم. ینی کاره دیگه ای به ذهنم نمی رسید انجام بدم. اعتقادیم به اینکه سوال کنه ، یا اصن قبل از سوال کردن فک کنه! نداشت/نداره! فقط دوس داشت هی حدس بزنه !

بعدنا دیدم که کلن مدلش همین طوریه و تقریبن همه رو معذب میکنه. مثلن حتا خانوم مسئولمون دو سه باری از جوابایی که بهش داد ، جا خورد.

اونوخ اون روز من و خانوم مسئول داشتیم تو اتاقمون با هم حرف میزدیم ، درباره ی یه چیزی که فقط بین من و ایشونه ، بعد این یهو اومد درو باز کرد و همینجوری رفت سر کمدش! مام ساکت موندیم تا بره. رفت دوباره سه دقه دیگه همونجوری درو باز کرد اومد و دولا شد رو میز و به خانوم مسئول گفت شما فلان چیزو پیگیری کردین؟ جوابشو گرفت و رفت. دوباره پنج دقه دیگه همینجوری پرید وسط اتاق. منم خیلی عصبانی شدم. برگشتم بهش گفتم خانم "ک" جان! در اتاق درسته ها! بزنی بهش صدا میده ما متوجه میشیم ! همینجوری منو نگا کرد و گفت " ا؟ فک نمی کردم حرفاتون مهم باشه!

من دیگه هیچی نگفتم. ولی خانم مسئولمون همین جوری نگاش کرد. اینم خیلی ریلکس وسایلشو برداشت رفت. مام بدونه اینکه اشاره ای به اتفاقی که افتاد بکنیم ، به صحبتمون ادامه دادیم.

   + ; ۸:٢٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۸/۱٩
comment تو بِبار()