DOCTYPE html PUBLIC "-//W3C//DTD XHTML 1.0 Strict//EN" "http://www.w3.org/TR/xhtml1/DTD/xhtml1-transitional.dtd"> چون معتقدم کسی که بتونه یه بار یه کاری رو انجام بده ، بار دوم هم میتونه... - در گلوی من ابر کوچکیست...


چون معتقدم کسی که بتونه یه بار یه کاری رو انجام بده ، بار دوم هم میتونه...

خیلی وخته که درد و دل کردن از یادم رفته. ینی کم حرف شدم. ینی بلد نیستم تا یه گوشی گیر میارم بخام از احساسات نهفته ی درونیم بگم. راستش اصن از مرور خیلی از اتفاقا خوشم نمیاد. ترجیح میدم تو سکوت ازشون بگذرم. بعدش هم اینکه دوس ندارم هر کسی رو درگیر زندگیم بکنم. البته که خدا رو شکر زندگی آرومی دارم. دغدغه هام زیاد نیست. مشکلاتم حاد نیست. اعصابم تحت کنترله!

با این حال، نمی دونم چرا گوش خوبی برای شنیدن درد دیگران به نظر میام. خیلی وختا خیلی از دوستام و دور وریام تا یه مشکلی براشون پیش میاد زود میان به من میگن. قدرت خدا ، منم که  بلد نیستم کسیو دلداری بدم! ینی من حتا خودمو هم بلد نیستم دلداری بدم و امیدوار کنم. دیگه نهایت چیزی که از دهنم درمیاد اینکه نگران نباش! ایشالا درس میشه! بعد بغرنج ترین حالت اینه که کسی در حال درد و دل کردن ، گریه اش بگیره! دیگه اینجا اوج همکاری من دادن دسمال کاغذیه! نمی دونم مثلن باید چیکار کنم دقیقن. خب بیچاره انقد فشار بهش اومده که داره گریه میکنه! من چیکار میتونم براش بکنم؟ هیچ وخ نمی گم گریه نکن و اینا! نه دروغ گفتم! بضی وختا به بعضیا گفتم که حالا الان چرا گریه میکنی؟ ولی به کسایی که واقعن حالشون بده، تا حالا هیچی نگفتم.

حالا یک درد بزرگ را با من به اشتراک گذاشته اند و نمیدانم باید چه عکس العملی از خودم نشان بدهم.  شاید اگر یک روزی همچین اتفاق وحشتناکی توی زندگی من می افتاد، با یک "مجرد" در میان نمی گذاشتمش. شاید اصلن به هیچ کس نمی گفتم. فکر میکنم همان لحظه ای که میفهمیدم برای همیشه خودم را از آن زندگی میکشیدم بیرون. فکر میکنم وسط همه ی آوار زندگیم فقط خودم را سوا میکردم و میرفتم. به هیچ چیزه دیگر و مطلقن هیچ چیزه دیگر فکر نمی کردم.

من نه می بخشیدم نه سازش میکردم. فقط میرفتم.

   + نازنین ; ۳:٤۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۸/۱۳
comment تو بِبار()