DOCTYPE html PUBLIC "-//W3C//DTD XHTML 1.0 Strict//EN" "http://www.w3.org/TR/xhtml1/DTD/xhtml1-transitional.dtd"> منم دیشب تو تختم دراز نشست! میرفتم!:-)))) - در گلوی من ابر کوچکیست...


منم دیشب تو تختم دراز نشست! میرفتم!:-))))

بعد اینکه منو راضیه خیلی با هم میخندیم! اصن از دانشگا همینجوری بود! دوتامون یه سری سوژه های مشترک داشتیم که میتونستیم به خاطرشون بشینیم نیم ساعت بخندیم! انقدی که من تو دانشگا و حتا الانم ! با راضیه میخندم با هیچ کدوم از بچه ها نمی خندم. البته فرنازم خوبه! باحاله! ولی با فرناز بیشتر مسخره بازی در میاریم . با آزی و الی هم که من میگم اونا میخندن! الی زیاد اهله چرت و پرت گفتن نیست. همین قدیَم که الان میخنده تاثیر سالهای همنشینی با منه! وگرنه کلن از ایناس که همش تو کاره فلسفه ی این دنیا چیه و از کجا آمده ام آمدنم بحر چه !بوده! آزیم که اصن قرار بوده مهندس شه ، اشتبا اومده !

البته باز آزیتا یکم بهتره ، الی که روزای اول تو یونی انقد برا من قیافه میگرفت که من از بابام بیشتر ، ازش حساب میبردم!

انی وی، اون روز تو آتلیه با راضیه حرف این شد که آره باز زمستون شده و ما خابمون تیکه پارس! من و راضیه زمستون که میشه خابمون ساعتی میشه! ینی شما میتونی رو من حساب کنی که هر یه ساعت یه بار پاشم برم گلاتو آب بدم مثلن! دقیقن به همین مسخرگی! بعد آزیتا برگشت گفت من خیلی اعصابم خرد میشه که تو تخت باشم و خابم نبره! منم گفتم آره منم! خابم نبره میشینم وسط تختم! بعد مامانه راضیه گفت وا! چرا؟

یهو ما سه تایی باهم گفتیم : آخه انقد قل میزنی این ور و اونور، همه ی جاهای خنکه تشک داغ میشه!

بعد خودمون کف کردیم از این همه تفاهم و حماقت مشترکمون!

اونوخ دیشب من با راضیه کار داشتم نصفه شبی بهش اس دادم و بعد از اینکه حرفامون تموم شد، گفتم حالا قل بزن اونوری بخاب! میگه دیگه از اونوری گذشته! من رسیدم به دیوار! ولی خابم نبرده!

   + ; ٩:۱٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۸/۱٢
comment تو بِبار()