DOCTYPE html PUBLIC "-//W3C//DTD XHTML 1.0 Strict//EN" "http://www.w3.org/TR/xhtml1/DTD/xhtml1-transitional.dtd"> ای کاش فهمیده باشد من ترسو ام ، خودش ترسناک نیست... - در گلوی من ابر کوچکیست...


ای کاش فهمیده باشد من ترسو ام ، خودش ترسناک نیست...

امروز تو آتلیه نشسته بودم داشتم با استاد م میحرفیدم بعد دوتا دختره اومدن کنتاکت نشون بدن یکیشون از این قد بلند چارشونه ها بود و دستای بزرگی داشت. مث دستِ باباها. بعد بنده خدا دستش سوخته بود! خیلی ناجور. ینی انگشتاش و تا آرنجش اینا . روی دستش کامل پوستش سوخته و جم شده بود. بعد من در نگاه اول به نظرم اومد دستش مصنوعیه ! ینی یه شکل خیلی غیر طبیعیی بود. بعد که دستشو آورد تا کاغذ عکسو بده به استاد و انگشتاش تکون خورد من یه شکل خیلی بدی جا خوردم ! یه جوری که استاد م هم فهمید. فقط خدا رو شکر، خدا رو صد هزار مرتبه شکر که پشتم به دختره بود. چون خیلی شرمنده میشدم اگر قیافمو میدید! بعدش دیدم که اون یکی دستشم همین جوریه و یه تیکه ی کوچولو از صورتش. خیلی شرمنده شدم از خودم. دسه خودم نبود آخه خیلی سایز و قیافه ی دستش غیر طبیعی بود و من توهم داشتم که مصنوعیه یهو که تکون خورد خیلی ترسیدم !

---------------

دیشب خیلی خسته بودم. خیلی زیاد. تمام دیروز راه رفته بودم و بعد از شام هم کلی تمیز کاری کرده بودم. توی اتاقم و آشپزخانه. کف پاهایم له بود. ولی خابم نمی برد. چهره اش ، و چهره ام و احساسم از یادم نمی رفت. همین جوری توی سرم و پشت پلک هایم تکثیر میشد. حتا امروز صبح هم.

 از دیروز ، دارم هی هی هی دعا میکنم که تمام اتفاقات فیزیکی و شیمیایی و زیستی که توی این شرایط ممکن است اتفاق بیفتد ، باعث شده باشد که من و ری اکشنم را ندیده باشد. و خیلی از دست خودم عصبانیم. خیلی زیاد .

که توی پله های مترو زده بود روی شانه ام و من برگشته بودم به سمتش. بعد از دیدن صورت به شدت سوخته اش ،که توی شال سبزه خوشرنگ قاب شده بود ، علنن جا خورده بودم. ترسیده بودم. خیلی ترسیده بودم! مثل احمق ها. حتمن رنگ نداشته ی نُه صبح صورتم هم پریده تر شده بود! بعد پرسیده بود که میخاهد برود ولیعصر و آیا درست دارد می آید الان؟ من تته پته کرده بودم و گفته بودم که باید دروازه شمیران یا دولت! خط عوض کند. لبخند زده بود و گفته بود مرسی خانومی! من هم لبخند زده بودم فک کنم.

بعد تا پایین پله ها قلبم هزارتا در دقیقه کوبیده بود و دستهایم یخ زده بودند. اصلن خجالت میکشیدم برگردم پشت سرم را نگاه کنم. همینجوری رفته بودم تا آن سر ایستگاه و نشسته بودم روی صندلی زرد و حرصم گرفته بود از خودم که انقدر ترسوام. که توی صورت دختره چشمهایم گشاد شده بود و خیره. که جا خورده بودم. شانه ها و گردن و صورتم را ناخودآگاه عقب کشیده بودم! انگار ترسیده باشم بمالد به من. که تته پته کرده بودم. خر که نبود. لابد فهمیده بود که من ازش ترسیدم! جا خوردم. منه احمق از دیدن صورت سوخته ی یه آدم چنان جا خوردم که دستام یخ زد.

بعد هی با خودم دعا کردم که ای کاش مثلن چشمهایش خوب ندیده باشد من را! ای کاش توی پرسپکتیو یک پله پایین تر! ملوم نشده باشد که من رنگم پریده. ای کاش دختره از من بدش نیامده باشد. ای کاش منه احمق و چشمهای ترسیده و زبان بند آمده ام دلش را فشار نداده باشیم...

   + نازنین ; ٤:۱۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۸/٧
comment تو بِبار()