DOCTYPE html PUBLIC "-//W3C//DTD XHTML 1.0 Strict//EN" "http://www.w3.org/TR/xhtml1/DTD/xhtml1-transitional.dtd"> آهان! راستی یه کت سورمه ای جیر خریدیم ! - در گلوی من ابر کوچکیست...


آهان! راستی یه کت سورمه ای جیر خریدیم !

با آزیتا رفته بودم بازار .

ینی دیروز بهم زنگ زد که فردا چه کاره ای و منم گفتم کار خاصی ندارم. گف میخام برم پاساژ رضا. بیا! گفتم باشه ولی زود نمیاما! قرار شد دهو نیم اونجا باشم.

آزیتا کلن میخاد یه جا بره هوله! اون دفه میگه هشتو نیم بریم! بهش گفتم آزیتا چه خبره هشتو نیم؟ مگه کلید پاساژ دسته توئه؟؟؟

میخاس "کت" بخره! واسه داداشش! نمی دونم ینی واقعن بهتر از من نبود واسه همچین حرکتی ، ورداره با خودش ببره؟

فک کن دوتا دختر یه مترو شص سانتی ،چه جوری باید واسه یه پسری که قدش بلنده و لاغره و تازه خاهرشم با این همه ادعا! سایزشو نمی دونه ، خرید کنن؟ تو هر مغازه ای هم میریم به فروشندهه میگه داداشم مث شماس! فقط قد بلنده! داداشم مث شماس فقط لاغره! داداشم مث شماس فقط پوستش سفیده! من نمی دونم اونوخ چیش دقیقن "مثِ" اون فروشنده ها بود خب!

منم کلن سعی میکردم نظری ندم. چون  "کت" به نظر من خیلی چیزه لازمی نیس. فقط هربار که به نتیجه نمی رسیدیم درمورد "کت"،میگفتم وای آزیتا این سوئیشرت و شلوار جینه هم خیلی خوبه ها! که آزیتا هربار میگفت: نه من میخام "کت" بخرم!!! بعد تازه میگه من داداشم اهل "کت" پوشیدن نیست، ولی باید اینی که من میخرمو بپوشه! کادوی تولد میخاس بخره. ینی احترام به سلیقه ی مخاطب! اش ، تو حلق من بود.

بعد من نمیخاستم اصن خرید کنم. ینی دوس داشتم یه شلوار جین بخرم که فقط یدونه مدل خوشگل دیدم ولی نخریدم! نمی دونمم چرا! چنتام پالتو و بارونی دیدیم خوشگل و اسپرت بودن. ولی اونارم نخریدیم.

بعدش رفتیم تو یه مغازه ای که من هیچی نمیخاستم! ولی آقاهه گولم زد و من یه لوسیون بدن خریدم که بوی قهوه میده ! و یه دئودورانت. بعدشم گفت چون اخلاقم خیلی خوبه! میخاد بهم اشانتیون هم بده! یه سایه ی چشم خیلی خوشرنگ داد بهم. یدونه هم داد به آزیتا! به خاطر اینکه دوست خوش اخلاقی همچون من داره! و کلی هم هندونه زیر بغلمون گذاشت.

تو راه برگشت هم یکم با آزیتا درمورد زندگی و اینا! حرف زدیم. منم بهش گفتم البته که من اصلن آدم مناسبی برای مشورت در مورد این مسائل نیستم! ولی کلن به نظر من مسائل این مدلی، تو زندگی:

is all about letting go and move on !

که خب البته یک آدمی با سیستم آزیتا درک نمی کنه. واسه همین نتونستم زیاد کمکش کنم. ینی همشم به خاطر این نبود که طرز نگاه ما با هم به این چیزای این شکلی ، انقد فرق داره ، یکمشم به خاطر این بود که یه آقایی توی مغازه از رو پای من رد شد کامل! خنثیو من احساس میکردم انگشتام خورد شده ! انقد درد میکرد پام که نمی تونستم تمرکز کنم کاملن روی حرفای آزیتا. ولی بیشترش به خاطره این بود که آزی خیلی حساسه. کلن فرق میکنه با من. خب من نمی تونم هیچ وخ خودمو بذارم جاش. و اصلن کلن من آدمیم که درباره ی این اتفاقای زندگیم به ندرت و خیلی خلاصه با بقیه حرف میزنم! واسه همینم وختی میان بهم این چیزا رو میگن خیلی برام سخته هی بپرسم اصل قضیه چی بوده و اینا! حس میکنم آدما ناراحت میشن. نمی دونم شایدم چون خودم دوس ندارم حرف بزنم دربارشون همچین حسی دارم.

   + نازنین ; ۸:٤٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۸/٦
comment تو بِبار()