DOCTYPE html PUBLIC "-//W3C//DTD XHTML 1.0 Strict//EN" "http://www.w3.org/TR/xhtml1/DTD/xhtml1-transitional.dtd"> و قیافه ی من تا آخر ترم دو نقطه دی ! - در گلوی من ابر کوچکیست...


و قیافه ی من تا آخر ترم دو نقطه دی !

یه استاد اندیشه داشتیم ، بهترین استاد روی زمین بود! ینی انقد این زن عالی بود ، تو انتخاب واحد کلاسای پنجاه نفریش سه سوت پر میشد. با سواد، منظم ، فوق العاده مودب و باشخصیت و صبور و اصلن یه استاد و یه انسان واقعی.

بعد یه ترم بلخره قسمت شد ما باهاش کلاس گرفتیم ، چارتایی. ترم پائیز بود. ساعت 5 تا 7. فقطم ما چارتا هنری بودیم.همه یا علوم پایه بودن یا الهیات و اینا!

بعد از چند جلسه به این نتیجه رسیدیم که خیلی ساعت گندی کلاس ورداشتیم! چون استاد تا هفت و گاهی هفت و ده دقه هم طول میکشید کلاسش و تا برسیم خونه (من و الی البته ) ساعت میشد 9!

بعد گفتیم بیایم با استاد مطرح کنیم که اگه میشه نیم ساعت زودتر بیاد و نیم ساعتم زودتر ما رو ول کنه بریم! منم خیلی دوستانه تو جمع کلاس اینو مطرح کردم. بچه ها؟ رسمن حمله کردن به من که چقد تو پررویی! نخیر! نمی شه! استاد قبول نمی کنه. اصن ما نمیایم و نمیتونیم و اینا!

منم گفتم خب باشه! پس من فقط از طرف خودم میگم! اونام گفتن بگو!

بعد من رفتم پای تخته نوشتم : "استاد سلام!ببخشید استاد واقعن! ولی ما بابامون گفته شب شد نیومدی ، دیگه نیا! میشه کلاس یکم زودتر تموم شه خب؟"

 اینا هی گفتن پاکش کن! زشته ! بده! فلانه. منم اهمیت ندادم. تا استاد اومد.

 وسایلشو گذاشت و تخته رو نگا کرد و گفت اینو کی نوشته؟ من دستمو بالا کردم و گفتم : من!

گفت باشه اشکال نداره! شما شیشو نیم برو!

قیافه ی بچه ها دیدنی بود !

   + نازنین ; ۱٠:٤٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٧/٢۸
comment تو بِبار()